شب زنده داری برای گِرَمی

خمیازه ای میکشد و چشم هایی که زیرشان یک کیلو گود افتاده بود را میمالد، و با افسوس میگوید:

-کاش هالزی هم بودش.

خواهر کوچک که کنارش نشسته و دارد با ذوق برای دوستانش از جایزه و اجرای هری استایلز ویس میگیرد و فیلم اجرای تیلور سویت را که از تلویزیون گرفته است ارسال میکند، میگوید:

-کاشکی... میومد آهنگ Nightmare رو میخوند.

صدای تلویزیون را کمی زیاد میکند و به سیبیل های برونو مارس میخندد که خواهرش به او آرام تشر میزند:

-هیسسسس، بقیه رو بیدار نکنی که اگه ببینن بیداریم دو نصفمون میکنن.

همانطور که به صدای خر و پف ها دقیق میشد با صدای خیلی آرامی که فقط خواهرش میشنید گفت:

-اینطور که من میشنوم، فکر نکنم اینا با زلزله و بمب اتم هم بیدار بشن.

خواهر کوچک خندید و نگاهی به طبقه‌ی بالا کرد:

-کاش یاسی هم بیدار بود.

به پنجره‌ی اتاق خواهر بزرگ نگاه کرد و یادش به حرف های او افتاد وقتی که به او گفتند تو هم بیدار میمانی؟ نگاه عاقل اندر سفی به آن دو انداخت و پاسخ داد:

-مگه خرم از خواب نازم بگذرم واسه دیدن هری مری و تیلور میلور؟

خواهر کوچک-برونو هم هستا.

خواهر بزرگ نگاه شگفت زده‌ی مصنوعی ای به خود گرفت و گفت:

-نه بابااا!!!! جدیییی؟!!! اصلا شوق و ذوق گرفتم واسه دیدنش.

و نگاهش را به نگاهی پر افسوس تغییر داد و رفت که کپه مرگش را بگذارد.

با دیدن گروه بی تی اس در قاب تلوزیون از ذوق زیاد افکارش را به فراموشی و با جان و دل به آهنگ Dynamite گوش میسپارد.

  • Nastaka Sharon
  • دوشنبه ۲۵ اسفند ۹۹

نه لبخند نود و نه=)

کل وبم شده چالش بمولاD= تازه به غیر از این دارم توی دو تا دیگه هم شرکت میکنم که بعدا میذارم واستون:} *از چای گلاب اش برای رفع خستگی مینوشد*

 

پ.ن: همین الان دنبال دستمال تمیز میگشتم که یکی نرسیده به زیر تختم پیدا کردم"-" یک لحظه نگاه کردن به زیر تخت بنده و یک عمر پشم ریزونی/:  به نظرم اگه جن و هیولاها میخوان بیان سراغم باید یه جای دیگه ای به غیر از زیر تختم برای قایم شدن پیدا کنن:|

پ.ن ۲: هوا ابریه. بیرون داره بارون میباره. لبخند گشاد تر از این؟:}}} 

پ.ن ۳: *با دیدن مارلون براندوی جوان در تلوزیون، مانند فیبی در سریال فرندز انگشت های شستش را رو به آسمان میگیرد و بلند داد میزند وِللل دااانن گاددد*

 

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۲۲ اسفند ۹۹

چالش سوم سوفیا*-*

فکر نمیکردم به این زودی سومیش هم بیاد واسه همین داشتم یه چالش جدید و شروع میکردمD= حالا اگه ندیدید تا دستم رف به یه چالش جدیده دیگه چهارشم اومددد/:

ولی دمت جیز سوفی، کل بیان و کردی مصاحبهXD

 

پ.ن: دیروز بعد مدت ها رفتیم خونه مامان بزرگم اینا=> دو تا خاله هام و پسر خالم شهریار و دیدم. مامان بزرگم واسمون یه غذای خوشمزه درست کرد. خالم برام یه گربه‌ی بسییی کیوت بافته بود و با شهریارم کلیییی بازی کردم*----*

خدایی اگه حالتون بده و کسایی رو دارید که خیلی دوستون دارن از سر زدن بهشون پرهیز نکنید:))) 

 

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۲۰ اسفند ۹۹

چالش های سوفیا:)

این اولین چالشم بعد این چند ماهه:}

برای اینکه به بقیه چالشای نرفته ام برسم هر دو چالش و یکی کردم؛ پس حال و حوصله دارای جونننن دلللل، ادامه مطلب و در یابننننD=

 

+قالب و دوباره عوض کردم. قبلیه هیچ رقمه به دلم نمینشست/: میدونید...یه جورایی... زمخت بود:|

 

  • Nastaka Sharon
  • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۹

نمیدونم، یعنی میدونم اما یادم نمیاد!

-نمیتونم خوب درک کنم بابابزرگ!

+مگه حتما باید درک کنی؟

-تو برنامه نویسی اگه کدی رو خوب نفهمی نمیتونی یه برنامه خوبم بنویسی.

+تو ریاضیم همینطوره، اما ما که سر جلسه امتحان نیستیم! چرا اینقدر استرس داری؟!

-چون من سر جلسه‌ی امتحانه زندگیم و همه دارن تند تند برگه‌ی سفید جلوی روشون و پر میکنن. اما من حتی نمیدونم سوالا چین! برگه من خیلی سفیده بابابزرگ! من میترسم وقتم تموم بشه و تا آخر این لعنتی همینطور سفید بمونه.

+عه! بچه ها نباید بد دهنی کنن.

-من بچه نیستم. من الان دیگه بدون اینکه در کابینتای پایین رو باز کنم و روشون بایستم قدم به کابینتای بالایی میرسه.

+تو کی هستی اصلا؟!

-نمیدونم! من کی هستم؟ کجای این داستانم؟ اصلا جایی ازش هستم؟ یادمه یه مدت میخواستم کسی باشم که بلده درک کنه اما آخرش یادم رفت چرا میخواستم اون آدم باشم!

+ولش کن. از مدرسه چه خبر؟

-نمیدونم... یه ماهه درست و حسابی ازش خبر ندارم.

+از خودت چه خبر؟

-نمیدونم... یه ماهیه که درست و حسابی نفهمیدمش واسه همین ولش کردم.

+تو هم آلزایمر داری؟

-نمیدونم. شاید... کاش داشته باشم. کاش یادم بره که داشتم فکر میکردم. نه اینکه فقط فکرام و یادم بره. اصلا کاش خودمم فراموش کنم. کاش بقیه هم منو فراموش کنن. البته زیاد نگران این نیستم. به نظرت من زود فراموش میشم نه؟

+چند نفر و خندوندی؟

-نمیدونم. خانواده هم حسابه؟

+خودتم حسابی. خودت و تا حالا خندوندی؟

-زیاد!

+پس فکر فراموش شدن و بنداز دور.

-آخه من هیچکسم.

+هیچکس نمیتونه هیچکس باشه. بلاخره یکی یه سنگی داخل این دریا انداخته و بهش یه موجی داده.

-شاید من یه نقش فرعی باشم که تا ته داستان محکوم به نابودی و غمه، آخه زندگی من مثل یه مرداب میمونه که هیچ جریانی نداره. بدون هیچ قورباغه یا نیلوفر آبی ای. من سردمه. چرا اینجا اینقدر تاریکه؟

+سرما خوردی؟

-احتمالا. سرم در حال و سرفست و آبریزش چشم دارم. من خوب میشم؟

+نمیدونم. من تو رو نمیشناسم. گفتی کی هستی؟

-گفتم که؛ من یه نقش فرعیم که حتی توی این داستان اسمم ندارم. انتظار داری که چی بگم؟

+چرا واسه ی خودت یه اسم نمیذاری؟

-نمیشه. فکر نمیکنم یه همچین کدی داشته باشیم.

+مگه تو یه رباطی؟

-نمیدونم. من نمیفهمم، هیچ چیز رو. درک نمیکنم. بلد نیستم که درک کنم. خودم و، کتابارو، آدم ها رو، صفحه ها رو...

+چرا نمیدونی؟ چرا درک نمیکنی؟ مگه کند ذهنی که نمیفهمی؟

-آره شاید... اما خودم حس میکنم که مثل یه بچه‌ که سرش رو تو کتابای زبان برنامه نویسی پاسکال کرده میمونم. نمیدونم. این روز ها خیلی چیزا رو نمیدونم. از ندونستن متنفرم اما همیشه نمیدونم، نمیفهمم، درک نمیکنم. واسه همین چشم هام رو ریز تر و کتابا رو کند تر تموم میکنم و همه بهم میگن که کتاب خون خوبی نیستم.

+مگه برای کتاب خوندن باید خواننده ی خوبی باشی؟ مگه همین که از اون کتاب لذت ببری کافی نیست؟

-نمیدونم! ذهنم مثل یه کهکشانه بی انتهاست.

+قشنگه!

-حتی بدون ستاره ها؟

+هر چی که فکر کنی قشنگه چشمات براشون برق میزنه. چه شب بی ستاره. چه روز بی خورشید. چه خنده ی بدون شادی. فکر کنم این مغزه که خیلی کند ذهنه.

-چه فایده؟ هر چی بیشتر نگاه میکنم، بیشتر چیزی نمیبینم. دارم گم میشم. تو فضا هم میشه غرق شد؟

+میدونم، اما یادم نمیاد. تو میدونی چرا پنگوئنا زانو ندارن؟

-چون باید اینجوری میبودن؟ شاید اگه زانو داشتن خیلی مشکلات براشون به وجود میومد. نمیدونم. میشه بحث و تموم کنیم؟

+اگه نمیخوای بحث کنی پس چرا اینجایی؟ نگو نمیدونم وگرنه میزنمت.

-خب پس چی بگم؟

+بگو میدونم، اما یادم نیست.

-اینجوری همه رو گول میزنم!

+گول نمیزنی. تو فقط نمیدونی که میدونی. تو خودت و گول میزنی نه بقیه رو. اگه هم اینجور نیست دوباره و دوباره سوال و از خودت بپرس و شده پای پیاده تا جوابش بدو.

-اگه بدونم چی میشه؟

+میتونی مداد آبی و زردت رو پیدا کنی و توی اون برگه‌ی سفیدت، به جای جواب نوشتن نقاشی بکشی.

-یادمه من تو نقاشی هیچ استعدادی نداشتم. هنوزم ندارم؛ اما کلی برگه سیاه کردم تا تونستم یه چیزی بکشم که یکی دو نفر حداقل مسخرش نکنن. همیشه میخواستم فرا تر از چیزی که هستم باشم. همه چیز و درک کنم و بهتر نقاشی بکشم. یه مرداب که دلش میخواد دریا باشه. من هنوزم نقاشیم خوب خوب نیست اما من برگه های سیاه نشده‌ی زیادی دارم.

+پس چطوره تا اون جواب توی جاده برقصی؟

-اما از کجا بدونم اون سوال کذایی چی بوده؟

+اون سوال تویی، و همینطور جواب؛ در اصل سوال و جوابی در کار نیست! ذهن ما اینقدر محدوده که نمیتونه فرا تر از سوال کردن و جواب دادن بره. مثل رباطا که جز صفر و یک چیز دیگه ای رو نمی فهمن.

-اما من یه نقش فرعی سادم!

+نقشای فرعیم در اصل توی صفحه های دیگه یه نقش اصلی بد شانسن با ژانر درام و غمگین... اون چیه که داره میدرخشه؟

-یه ستاره.

+اینجا کجاست؟

-ذهن من!

+تو دیگه کی هستی؟

-میدونم اما یادم نمیاد. شماره‌ی صندلیم چند بود؟ چند ساعت مونده تا پایان امتحان؟

 


 

میدونم خیلی چرته اما کثیفی های ذهنم و باید یه جوری تمیز کنم. 

کتاب هر روز راه خانه دور تر میشود از فردریک بکمن رو اگه نخوندید حتما بخونید...

چرا نظرات و باز گذاشتم؟

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۱۵ اسفند ۹۹

اینجا ستاره ای میدرخشد...

*وی پشت سنگر خود از ترس شلیک های سهمگین وبلاگ نویسان بزدلاهه قایم میشود*

اهم اهم...

سلام:| حالتون چطوره؟ عالیییی؟ حال من چطورههههه؟ بعد از مدتی، عالیییی=) خیخیخیخیخیخخخخمکدمشیسکم نمک کیلو چند؟

بعد چند وقت؟ یه ماه. نه!:||| نهههه!!!:||||| دو ماه؟!!! شعتتت!!! پشم و پیلمممم!!!!

لعنتی هر چی میخواستم بگم یادم رفت-____- یهو وسط پست نوشتن، خواهر کوچیکم اومد انشاش و داد من بنویسم/:

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۱۳ اسفند ۹۹

من یه زامبیم!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۱۲ اسفند ۹۹

درگیر درس و امتحانات هستم، لطفا پیغام بگذارید. بووووق!

بعد از دادن امتحان طلسم شده‌ی تاریخ معاصر الان در خدمتتون هستم:))) بعله... خوب دادم خوب دادم، فقط یکمیییی وقت کم اوردم-_____- توی برنامه امتحانی نوشته نیم ساعت بیشتر زمان هر امتحانه، این یابو دبیر ما میگفت بیست و پنج دقیقه پیویم باشید:||| اونم بعد نوشتن بیست و یکی سوال:|||| یعنیی عمیقاااا برو بابا. من خودمو کشتم، تازه یکی دو تا سوال هم جواب ندادم سی و پنج دقیقه فرستادم واسش-_____- گازو.

خدایی برنامه امتحانی امسال خیلی سنگینه و منم از درسا کلی عقبم؛ پسسس باید بشینم بکوب بخونم، که یعنی وقت روشن کردن تبلت و لپ تاپم ندارم چه برسه به کار باهاشونTT ظلمه، بخدا که ظلمهههT----T منم که خب الا ماشالا اینجا خیلی فعالم از این به بعد فعالیتم به یک درصد کم تر میرسه، یعنی نمیتونم نظراتم دیگه جواب بدم-_____- از همین الان بگم که خیلیییی شرمندتونم، قول شرف میدم بعد از این روزای شوم جبران کنم:"""

این هفته هم خوشبختانه یا متاسفانه زیبایی حقیقی به خاطر کریسمس نداره=" بگم که هر چی از قسمت پنج و شیشش بگممم کمه! از خواهر خفنه جوگیونگ که تو اون هیری ویری از سر مستی نشست بیخال غذاشو خورد تاااا شرت پلنگی سئوجونXD اصلااا هر وقت یاد این دو تا سکانس میفتم از شدت خنده گونه هام نابودددد میشنXD

انیمه هم که جانم به فدایتان، عروس جادوگر، گوسیک و ظهور قهرمان سپر رو در عرض چند هفته گذشته به پایان رسوندم. بلی^--^ 

خب دیگه من برم یه چرتی بزنم و پاشم تا عربی(زبانی که ناستاکا از آن چیزی نمیفهمد) رو خر بزنم. قربان شوما، تو امتحانا موفق باشید، ماچ به پس کلتون و فعلا:>♡

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۶ دی ۹۹

آره من اینجوریم!

مغزی پر. مثل خط خطی های یه بچه‌ی سه ساله که اونا رو شاهکار ونگوک میبینه. درد داره. انگاری روی مغزم یه باشگاه سوار کاریه که همیشه اسب ها در حال کوفتن بهشن. یه عالمه فکر، ایده، رنگین کمون های قشنگ ازش میگذرن ولی بعد دو دقیقه همه رو دو دستی تقدیمه فراموشی میکنم و فقط واسم یه سری حسرت میمونه که اون چیز های فراموش شده چی بودن. در نتیجه، اسب ها سریع تر میدون و مغزم و با پاهاشون سوراخ تر از چیزی که هست میکنن. اون وقته که دلم میخواد فرار کنم، سوار همون اسبا بشم و از این روز های خاکستری ای که زمان هاش باهات سر لجن رد بشم و برم. زمانی که اگه عقربه های ساعتش رو بخوای مثل خرگوشی تیز و بز که انگار ببری به دنبالش راه افتاده فرار میکنه و اگر هم نخوای همون خرگوش گوشه ای میشینه و در حالی که به هویجش گاز میزنه استراحت میکنه. بیرحمانست ولی بزارین بهتون بگم که بعد این چند سال زندگیم فهمیدم که تنها بی تفاوت بودنه که باعث میشه این زمانه بی رحم عادی حرکت کنه و زندگی به جریان عادیش بیفته. 

همه بهم میگن که من آدم خیلی بیخالیم، هیچی برام مهم نیست و همیشه همه چیو پشت گوش میندازم. خب، درست میگن. من چشمهای بیخیالم و به همه‌ی مشکلات و سختی ها میبندم و سعی میکنم فراموششون کنم. خواهرم بهم میگه که واسه‌ی همینه که روی صورتم هیچ جوشی ندارم و پوستم تمیزه چون بدنم نمیدونه استرس و سختی چیه، واسه‌ همین سیستم بدنم ریلکس و در آرامش میمونه.

اما اون نمیدونه، هیچکدوم نمیدونن که من از درون جوش میزنم. من همه چی رو پشت گوش نمیندازم، داخل گوش هام میریزم؛ و یه روزی، یه زمانی، یه ساعتی، یهویی همه اون مشکلات جمع میشن و مثل مار هایی با هم به درون بدنم حمله میکنن. قلب و مغزم و میخورن و باعث میشن که خونریزی کنم؛ یخ بزنم و از چشم هام خون و اشک قاطی بیرون بریزه. و من اون یه ساعت، دو ساعت، سه ساعت یا حتی چهار ساعت رو میشه گفت میمیرم. انگار کسی روحم و از بدنم جدا میکنه و شکنجش میکنه و بر میگردونه سرجاش. همه‌ی این ها در حالی اتفاق میفته که همه خوابن و هیچکس زخمای روحم و نمیبینه و صدای زجه هاش و نمیشنوه؛ چون سر من توی بالشت و پتو غرق شده و دندونام به خاطر گاز گرفتنشون خونریزی میکنن. این وضع ادامه داره تا وقتی که خوابم ببره؛

و من فرداش با لبخند بلند میشم. به آسمون و گل ها سلام میدم و صورتم و باهاشون میشورم. روی سقف میرقصم و آهنگ میخونم. پر حرفی میکنم و بقیه رو به خنده میندازم. روی گونه های همه چی بوسه میکارم و بهشون عشق میورزم، حتی دیوار های اتاقم! و باز هم میشم همون ناستاکای بیخیال که با رنگ های توی دستش همه جا رو آبی و زرد رنگ میکنه.

کسی میشم که همه با دست نشونش میدن و میگن "مثل اون زندگی کن بابا، بیخیال." آره. من اینجوریم! اینجوری زندگی میکنم و تا آخر عمرم توی همه‌ی بیوگرافی هام مینویسم که من آدم مثبت اندیش و مثبت زندگی کنی هستم و من شادم و گل و کیوت کیوت و گربه و دست و جیغ هورااااا.

 

پ.ن: پستش کنم یا نکنم؟ مسئله این است... لعنت! مسئله چه بود؟!

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۲ دی ۹۹

اولین پست با کارن عزیز

پنجشنبه هفته پیش نه هفته ی پیشش بود که من خونه مامان بزرگم اینا منتظر اومدن خاله هام و شوهر خالم از یه شهر دیگه بودم. تو پست قبلیم گفتم که خالم پیش اون یکی خالم رفته بود تا از بچش وقتی سر کاره مواظبت کنه و من هم پیش مامان بزرگم رفتم تا تنها نباشه. قرار بود بعد اومدن خالم من برگردم خونه و به جاش خواهر بزرگم بره پیش خالم و از دختر خالم مواظبت کنه. خلاصه من منتظر خالم اینا بودم -چون واقعا دلم براشون تنگ شده بود- که یهو مامانم و خواهرام و پشت بندش دو تا دیگه از خاله هام اومدن(محض قاطی نکردنتون من چهار تا خاله دارم که منتظر اومدن دومی و سومی بودم و از اون طرف اولی و آخری اومدن) مثل اینکه اومده بودن خواهراشون و ببینن، چون خاله سومیم و یه ماه بود ندیده بودن و دومیه رو هم دو هفته.

خب میگفتم، بعد گذشتن اندکی وقت صدای در اومد که پسر خاله ی سه سالم شهریار بدو بدو رفت و در و باز کرد که خالم اینا پر سر و صدا وارد شدن. بعد از کلی احوال پرسی و ماچ از دور، نشستیم و من مشغول بازی کردن و رفع دل تنگی با دختر خالم بودم که یهو صدای جیغ و دست اومد، مثل وقتی وقتی که عروس و دوماد وارد سالن میشن:| سرم و بردم بالا تا ببینم ماجرا از چه قراره که یه شیئ پهن و مشکی رنگ دست مامانم دیدیم.

لپ تاپ. آره لپ تاپ بود. بعد از اینکه چند سال پیش لپ تاپم(که لپ تاپ خود خودمم نبود) به صورت غم انگیزی به چخ رفته بود سرشون و خورده بودم واسه لپ تاپ، طوری که اسم لپ تاپ و میشنیدن دیگه کهیر میزدن-_______- اون لحظه فقط میتونم بگم که کپ کرده بودم و بعد چند دقیقه که لپ تاپ و مثل یه چیز مقدس گذاشتن تو بغلم شروع کردم به خندیدن و ور رفتن باهاش.

الان هم بعد مدتی اومدم تا باهاش پست بذارم و با اینکه کیبوردش حروف فارسی نداره دارم از حفظ تایپ میکنم. خونه مامان بزرگم اینا هم هستم و خالم با یه کیک خیلیی خوشمزه و دمنوش رزماری داره ازمون پذیرایی میکنه که عکسش و ته پست گذاشتم*----* خودش و کشت وقتی بهش گفتم میخوام از کیک عکس بگیرم. هی میگفت نه این زشت شده بزار یه روز دیگه یکی دیگه درست میکنم اون و بذارXD 

میدونید یه جایی خونده بودم که اگ روی وسایلت اسم بذاری و باهاش حرف بزنی بیشتر برات میمونه و بهتر برات کار میکنه:> خب منم که عاشق این جور خرافات ها، اسم لپ تاپم رو کارن گذاشتم. این اولین باری بود که واسه انتخاب اسم زیاد به مخم فشار نیوردم. 

فردا امتحان دارم و هیچی نخوندم. درسته خیلی عقبم ولی اصلا واسه این امتحان استرس ندارم چون راجب طراحی وبه:))) هه، نمیدونن ما خودمون این کاره ایم*به افق خیره میشود و احساس غرور میکند*

سریال کره ای روباه نه دم رو تموم کردم و منتظر قسمت بعدی زیبایی حقیقی ام. آخخخ، اینجام مثل وبتونش رو سئوجون کراش زدم:}}} خداروشکر اینجا جونگیونگ زیاد لوس نیست. تو وبتون بعضی اوقات دلم میخواست سرش و با گیوتین بزنم-_____- بعد سریال راجب زیبایی درونه ولی ملت کامنتا رو با سئوجون خوشگل تره و سوهو خوشگل تره ترکوندن:|||| بس کنین لعنتیا:||| دارم انیمه عروس جادوگر رو هم میبینم. فقط میتونم بگم، فوق العادست...

پی نوشت: پست خیلی چرتی شد اما نمیدونم چرا دلم میخواد هر طور شده پستش کنم! میخوام این واقعه رو یه جوری ثبت کنم:)

پی نوشت 2: دور و برم شلوغه اصلا نمی دونم چی دارم مینویسم:| شهریارم هی داره ورجه وورجه میکنه و دکمه های کیبورد و الکی میزنه. کلی چیز میخواستم بنویسم/:

 

 

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۲۵ آذر ۹۹
He イhrusts Hɨs Fɨsts ムgaɨŋst
,イhe ρσst
ムnd Stɨll łŋsɨsts He‌ Sees
...イhe Ghost
نویسندگان