نامه ای به 80 سالگیِ بنده

سلام برتو ای پیرزن خسته و درمانده!
میدانم که الان آنقدر از همه چیز خسته ای و حتی حال راه رفتن را هم نداری، چه برسد به رفتن به وبی که در 17 سالگی ات ساختی در آنجا این نامه را بخوانی. از کجا میدانم؟ خب معلوم است! من خودم را خوب میشناسم. الان که در دو قدمی جوانی ام بسیار تنبل و یکجا نشین هستم چه برسد به وقتی که 80 سالم بشود! اصلا بگو ببینم، هنوز هم وبلاگ بیان و وبلاگ و این اینترنتی که الان بدین گونست تا آن موقع شکل خود را حفظ کرده یا چیز های جدید تری جایگزینشان شدند؟ اصلا یادت می آید که وبلاگی داشتی؟ اسمت چه؟ اسمت را به یاد می آوری؟ ناستاکا شارون! واقعا نمیدانم روی چه حسابی این نامه را برای اینکه تو بخوانی نوشته ام اما خب دگر چالش است جانم، باید بنویسمش. البته بگم که به اجبار این کار را انجام نمیدهم و آنقدر با علاقه دارم برایت نامه مینویسم که هر چقدر مادربزرگ میگوید این تبلت کذایی را کنار بگذار و به آغوش خواب برو اهمیتی نمیدهم که نمیدهم.

خب، انتظار ندارم که بتوانی از خودت بگویی اما دلم میخواهد کلی سوال از تو کنم. چه خبر؟ بلاخره یک برنامه نویس یا یک مهندس کامپیوتر شدی؟ برنامه مورد نظرت را ساختی؟ یک خانه مستقل برای خودت خریدی که خودت و گربه ات در آن زندگی کنید؟ آن را دیدی؟ همانگونه است که هر شب در ذهنت تصویر سازی اش میکنی؟ چند بچه آوردید؟ با دوستانت به تنگه‌ی بسفر یا شمال رفتید؟ آخر زری به یکی از فانتزی های خود رسید و با یک شاهزاده قطری مزدوج شد؟ سارا چه؟ نقاش یا پرستار معروفی شد؟ از فاطمه بگو. آیا آشغال ها را دم در گذاشت و به فردی که در ذهنش تصورش میکند رسید؟
خواهر بزرگت یاسمین دکتری شد که زبان زد همه باشد؟ وای مطمئن هستم که الان قربانش بروم نگین خواهر کوچکت به پاس عمل های زیبایی از هر دو شما خوشگل تر شده است! خواهر زیبایم. 
آیا آنقدری که هر شب آرزو میکردی که از عمر تو کاسته شود و به عمر مادر و پدر و خواهر و مادربزرگ و خاله و کلا خانواده ات و دوستانت اضافه شود اضافه شده؟
آخر سفری به سئول کره جنوبی کردی؟ در یکی از رستوران هایشان نودل تند سفارش دادی؟ در کنار کار هایت دوبلوری هم میکنی نه؟ گویندگی چطور؟ یا حتی میکس؟ اگر هم نه اشکالی ندارد. به خودت سخت نگیر دختر. تو را به خدا بگو که یک داستان را بلاخره به پایان رسانده ای؟ به کنسرت هالزی رفتی و او را به چشم دیدی؟ ملانی مارتیز چطور؟ در کنسرتش با آهنگ mad hatter او دیوانه وار خواندی؟ بلاخره بزرگ شدن شهریار پسر خاله ات و هانا دختر خاله ات را دیدی؟ با هم مزدوج شدند یا نه؟ هنوز هم کرونا را به خاطر داری؟ یادت است چه بلای جان گیری بر سر مردم بود؟ البته فکر نکنم چیزی به یادت بیاید. الان که الان است آلزایمر داری و همه چیز را زود به زود به دست فراموشی میسپاری چه برسد به آن موقع که پیرزنی 80 ساله ای. خوش به حالت. به آرزویت که میخواستی موهایت سفید سفید شوند رسیدی. راستی هنوز هم انیمه و سریال کره ای تماشا میکنی؟ یادت که نرفته است اوتاکو و کی درامر یعنی چه؟ اگر آره که خوب است اگر هم که نه ولش کن و به مغزت فشار نیاور. میترسم سکته مغزی بزنی و بچه ها و نوه هایت را داغ دار کنی.
کلی سوال هنوز از تو دارم اما میدانم که بی حوصله و حتی اگر تا وبت آمده باشی نصفه این پست را ول کرده ای پس نه تو را خسته میکنم نه انگشتان خودم را؛
فقط جان من بگو که آخر دستانت در دستان آن گرم است؟ دوستدارم بدانم که کیست، کی به سراغت آمد و ماجرایتان چگونه بود. بگذریم. سرت را درد نیاورم. امیدوارم همیشه در کنار خانواده ات، آن و در کنار بچه و نوه و شاید هم نتیجه هایتان روزگار خوشی را پشت سر بگذاری و به خوبی و خوشی این 80 سالگی را هم رد کنی پهلوان. به امید روز های خوب.
دوستدار تو:
نازنین یا همان ناستاکای 17 ساله...

 


 

دلم برای کتابی و ادبی نوشتن تنگ شده بود:}
مرسی از استلا و لی نرگس که من و به این چالش بامزه دعوت کردن:)))
دعوت میکنم از زی زی، سحری، زینبی، سارا، نو بادی، وهکاو، دینز، مائو، آیامه و یومیکو چان که به این چالش بپردازند:>

بسی خوابم میاد برای همین اصلا حال نداشتم که اسما رو لینک کنم( ̄~ ̄ ')

 

پ.ن: گوشیم باطریش داغون شده و از شانسم مجبورم یه باطری نو برای حضرت آقا/خانم( :| ) بخرم-____-

پ.ن 2: همین الان از آشپزخونه یه صدای وحشتناکی اومد. به نظرتون جنه یا ارواح شیطانی؟

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۱۱ آذر ۹۹

پایان به این بازی کثیف!

میدونید انگاری بعد یه مدت که توی وب کلی فعال میشم، حس شوق و علاقم و از دست میدم و دیگه دلم به گشتن تو وب و خوندن پستا و پست گذاشتن نمیره! نمیدونم چه مسخره بازیه اما عصابم و حسااابی خورد میکنه. واسه همین به زورم که شده اومدم وب تا یه پست بزارم و به این بازی کثیف پایان بدم. خیلی بسی حسودیم میشه به اونایی که هر روز هر روز یه پست میزارن و هر چند چیز خاصی نمیگن اما خیلی شیرین و جاذابن:))) من اینجور که پیش برم، با این وضع سالی پنج تا پست میتونم بذارم/: ملت الان صفحه وبشون با اینکه دیر تر من کوچ کردن بیان شده سه-چهار تا صفحه و من تازههه رفته تو یه صفحه:| چه وضعشه وجدانا؟ بس کن ناستاکا بس کنننن.

وبمم الان به خاطر اینکه بک گراند و سر صفحش و با سرور آپلود نینجا آپلود کردم و آپلود نینجا زده به سرش به چخ رفته-______- منم که ماشالا فعال اصلا حال ندارم عکسا رو جایگزین کنم و فقط به یه پیام به آپلود نینجا بسنده کردم:}

شنبه هفته پیش خالم پیش اون یکی خالم رفت تا موقعی که سر کار موقتش میره از دختر خاله کوچیکم هانا مواظبت کنه و من و هم فرا خواندن تا در این ایام پیش مامانبزرگم که تنهاست بمونم. و الان یه هفته و یه روزه که من اینجام و بعله:))) میدونید خونه مادربزرگ هر جا باشه اون آرامش خودش و داره. اصلا یه چیز دیگست. از گل کاغذی های صورتیه توی حیاطش بگیررر تااا غذا های خوشمزه ای که مامان بزرگت به زور پیچپونه تو حلقت و اگه نخوری روزگارت سیاهه:) اما بدیش اینه که دلم واسه خانواده خودم و ارتا تنگ شده. بعله من به خانوادم خیلی وابستم:> البته نه اونقدری که زار زار گریه کنم و نتونم جای دور برم، فقط دلم خیلی زود به زود تنگشون میشه.

روزای اولی که اومدم اینجا اتفاقایی افتاد که فکر کردن بهشون مخم و درد میاره(پست قبل بی ربط نیست بهشون) اما یکم که گذشت رسید به هفت آذر، تولد دوستای بسی صمیمیم زهرا یا همون زِری خودمون و سارا:} البته تولد سارامون پس فرداش بود ولی تولدشون و با هم گرفتن تا دیگه مجبور نشیم تو این کرونا دوبار از خونه بزنیم بیرون. میدونم میگید نگاه اینا رو تو این وضع کرونا رفتن بیرون ولی باور کنید رفته بودیم تو ته شهر که اثری از هیچ بنی بشری نبود. با اینکه کسی نبودم اونقدر رعایت کردیم که این اسپری دست من نمیفتاد. کل شهر و اسپری زدم من اصلا-_____- از این قضایا که بگذریم کلییی بهمون خوش گذشت و حال کردیم و مسخره بازی در اوردیم. فیلماش هم کاملا موجود هستشXD 

الان با کلی حس خوب اومدم که پست بذارم، با اینکه نت به خاطر بارونه بی وقفه ای که از دیشب میباره ضعیفه و حتی به خاطرش امروزم مدرسه تعطیله، ولی اومدم که امروز 99/9/9 ساعت 09:09 رو تو این وب ثبت کنم:)))*وی از روز و ساعت های رند بسی خوشش می آید*

 

پ.ن: لعنتی من عاشقققق این بارونممم، حتی دلم نمیاد که آهنگ گوش بدم و خدایی نکرده صداش و از دست بدم. همین الانم شدیددد شدددمنبزتثضحهزعتحهذزو

بعدا نوشت: یادم رفت که از وضع میهن بلاگ، اولین وبلاگی که توش فعالیت داشتم بگم و خب، دردناک و غم انگیزه. نوشته های ناستاکای چهارده ساله که خامی توی تک تک کلماتش موج میزنه و خاطراتم. همه چی از بین میره. کاش نمیرفت، کاش واقعی نبود. کاش...

  • Nastaka Sharon
  • يكشنبه ۹ آذر ۹۹

من ساکت نمیمونم

ازم انتظار دارن که ساکت باشم و به یه استیکر اکتفا کنم و میگن که: "خب اون خره، تو خوب باش". لعنتی اونقدر این حرف ها رو گفتیم که الان هر جور بخوان باهامون رفتار میکنن!!!

به من میگه که: "ببین من با اون بد تر از تو حرف زدم اما اون هیچی بهم نگفت". افتخار میکنه! افتخار میکنه که میتونه هر جور که دلش بخواد با همه رفتار کنه و کسی چیزی بهش نگه و نادیده بگیره.

ولی من هر کسی نیستم. من کسی نیستم که در لجن زارت و باز کنی و بهت اجازه بدم که مغز و عصابم و کثیف کنی. شاید اون اجازه بده اما من نمیتونم. چون اون اونه و من منم. من نمیتونم ساکت باشم، من نمیتونم بیخیال باشم. من میزنمش!

آره!

میدونم آخرش کباب میشم، آخرش هیچکس بهم گوش یا حقی بهم نمیده و میگن که: "خب تو نباید میپریدی بهش، باید بیخیالش میشدی". اما دیگه اهمیت نمیدم، دیگه خستم از اینکه یادم بیفته و حسرت بخورم برای شخصیتی که زیر پاهاشون خوردش کردن. شده برای خودمم نمیذارم اونا برنده شن.

نه، نه دیگه؛

من ساکت نمیمونم...

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۳۰ آبان ۹۹

برگی از تاریخ برای آینده - Covid-19

همه چیز از یه خبر شروع شد. بیماری ای که مثل سرما خوردگی توی چین داشت گسترش پیدا میکرد. اون موقع جز اینکه از سوپ خفاش انتقال پیدا کرده(که همچین چیزی واقعی نیست!) چیز دیگه ای ازش نمیدونستیم، حتی اسمش! فقط جک های زیادی ازش توی فضای مجازی پخش شد که چینی ها رو به خاطر تغذیه عجیبشون مسخره میکرد. خوندیم. خندیدیم. اما گذشت تا اینکه به طریقی به کشور ما هم راه پیدا کرد. شد یکی از دغدغه هامون. شد عاملی که ما رو از هم دور میکرد. شد جدا شدن از هر رو به رویی و به هم نزدیک شدنی. شد چیزی که باعث بیشتر استرس و اضطراب روزانمونه. شد درد. شد مرگ آدم های دوست داشتنی یا نداشتنی زندگیمون. شد بیماری ای که هیچوقت اسمش از ذهنموت پاک نمیشه.

کوید-۱۹ یا همون کرونا. ساخته شده در چین. چینی که الان با آمار خیلی کم توی مرگ و میر به گرد پای ما هم نمیرسه:)))

یادتونه میگفتن هر چیزی چینیه بدرد نخوره و شکستی؟:))) الان نه تنها شکستنی نیست بلکه خودش عامل شکستنه. شکستن کمر مادری که فرزند چند سالش و که با خون دل بزرگ کرده از دست داده. شکستن دل دختری که پدر دکترش رو در اثر محافظت کردن از بقیه از داده و دلی که دور از خانواده و عشقشه و تمام وقتی که نمیتونست با اونها باشه رو از دست داده.

آره از دست دادن. کرونا باعث شد خیلی چیزا رو از دست بدیم. وقت، شادی، تحصیل، شغل، عمر. درسته خوبی هایی هم داشته اما در برابر بدی هاش هیچن. درسته کلی بهمون درس، فرصت تفکر و شکرگذاری داده اما به همون اندازه، شاید هم بیشتر زجر هایی داشته، که نیاز نیست من بگم و کام خودمون رو تلخ تر کنم.

از همه اینا بگذریم، میخواستم این چالش و انجام بدم تا در آینده که با کرونا خداحافظی کردیم بهش رجوع کنم و بخونمش. ببینم اون موقع که قرنطینه بودم و الان که نیستم چه فرقی کردم و زندگیم چه جهشی داشته!

خب. قبل از کرونا برنامه من اینجوری بود که شش ربع کم پا میشدم و با اتوبوس یا بابام میرفتم مدرسه. بعد از مدرسه ساعت دو سوار اتوبوس میشدم و بعد پیاده تا خونه میرفتم. ناهار میخوردم و بعد دیدن سریالی، انیمه ای چیزی با چیپس سرکه ای و آلوچه و لواشک که سر راهم خریده بودم یا گشتن توی وب و اینستا و چت با دوستام میخوابیدم. ساعت شش یا هفت بیدار میشدم و سر تلوزیون مینشستم، با گوشی ورمیرفتم و یا تکالیفم و انجام میدادم. بعضی اوقاتم وقتی بیدار میشدم میرفتیم خونه مادر بزرگم یا از همون مدرسه پیاده تا خونه مادر بزرگم میرفتم.

الان اینجوری شده که صبح ساعت هشت بیدار میشم و بعد حاضری زدن زیر پتو یه چشمه تبلتمو نگاه میکنم. اون وسطام با دوستام چت میکنم و یه سری به وب میزنم. ساعت یازده تبلت و میذارم کنار و تا یک-دو که مامانم از سرکار میاد میخوابم. بعدش روز و قاطی پاتی به دیدم سریال، تلوزیون، انجام دادن درسا، ور رفتن با گوشی میگذرونم. هنوزم خونه مادر بزرگم اینا میریم اما خیلیییی کم. این روزام یه قسمتی از برنامم و به ارتا اختصاص دادم برای آماده کردن غذا و بازی کردن باهاش.

دختر، نوه، یا نازنین عزیزم، مطمئنم که الان از ما به عنوان نسل سوخته یاد میکنین و میگین پوووفف اینا دیگه چقدر بدبخت بودن و کرونا رو مثل بقیه ویروسایی که تجربه نکردین مثل وبا و طاعون و... میدونین اما اگه یه زمانی توی کتاب یا جایی راجبش خوندین همینجوری سرسری ازش رد نشین و بگید خب اینم یه ویروس دیگه بود که تموم شد. آره درسته تموم شد و رفت پی کارش اما زندگی و خوشی خیلی های دیگه رو هم تموم کرد. با اینکه خوشحال میشیم که به سختیا بخندین و اونا رو همونجور که تو گذشته موندن رها کنین اما خواهشا ازش درس بگیرید. احمق بازی های الان بعضیا رو بشنوید و نگاه کنید و سیس لقمان حکیم به خودتون بگیرید(تو ادبیاتتون خوندینش دیگه نه؟)

امیدوارم موقعی که این پست و میخونین واقعا اونطوری که الان میگن و پیشبینی میکنن کرونا توی سال ۱۴۰۰ از بین رفته باشه و، جز یه سری جک و اصطلاحات ازش چیزی باقی نمونده باشه...

 


 

این چالش از اینجا شروع شده و مرسی از یومیکو و مائو چان که من و به این چالش دعوت کردن*---* 

مثل همیشه نه چون من آخرین نفری بودم که این چالش و رفتم همه این چالش و انجام دادن پس فقط دعوت میکنم از لی نرگس و زینبی(که البته این روزا خبری ازش نیست:<).

هر کی هم شرکت نکرده زود تند سریع بگه که اسمشو بنویسم:))

  • Nastaka Sharon
  • يكشنبه ۲۵ آبان ۹۹

اولین باران پاییز+...

همیشه و همه جا گفتم که پاییز و اونقدرا که بقیه بهش عشق میورزن دوست ندارم. اما برعکسش برای بارون و روزای ابریش جون میدم. به خاطر اینکه توی یکی از گرم ترین شهرای کشور زندگی میکنم همیشه آخرا یا وسطای پاییز هوا یکم بهتر میشه و بارون میاد سراغمون. هعییی...

باورتون میشه الان تو خونه ما کولر روشنه؟!:)))

از دیروز و پس پریروز هوا یکم حالت بارونی داشت و منتظر بودیم که نه، منتظر بودم که بارون بزنه و امروز بیست و یک آبان اولین بارون سال نود و نه ما شروع به باریدن گرفت=)))) البته خیلیییی نم نمه و هی قطع و وصل میشه اما از حس خوبی که بهم میده اصلا کم نمیکنه. ارتا هم مثل اینکه اولین بارشه که بارون میبینه واسه همین همش در حال بپر بپر کردن و بازیگوشیه. منم به دنبالش که ببرمش زیر سقف تا خیس و بد تر مریض نشه.

خواهر بزرگم همیشه میگه روزای ابری خیلی دلگیرن و آدم فقط دلش میخواد بخوابه و واسه‌ی همین از روزای ابری و بارون اصلا خوشش نمیاد. ولی من برعکسش حس زنده بودن و زندگی میکنم و فقط میخوام که این روز و با تموم وجودم حس کنم. حالا از این روز که بگذریم میخوام یکمی از دیروز و هم تعریف کنم واستون.

دیروز قرار بود که با خواهرم بریم بازار برای گرفتن عکس گواهینامه. به خیال اینکه هوا خوب شده و خنکه تصمیم گرفتیم پیاده بریم که حقیقتا از کرده خود پشیمون شدیم چون هوا برعکس چیزی که فکر میکردیم گرم بود. حالا دیروز-پس پریروز خنک بودشا اما از شانس ما نه چون میخواست بارون بزنه هوا گرم شده بود و یه حالت شرجی ای داشت. خلاصه نه چند وقت بود از خونه بیرون نزده بودم تو راه کله خواهرم و خوردم. از خوندن آهنگ سونیک که بگذریم راجب هر آدم و ماشینی که رد میشد حرف میزدم. مثلا تو راه یه مغازه دار و دیدم که سرش و تکیه داده به دیوار، و شروع کردم به داستان ساختن که آره زنش پا به ماهه و پول اجاره ندارن بدن و درامدی تو کارش نداره. و خودم با داستان من در آوردیم ناراحت شدم و میخواستم برم مغازش تا خودم مشتریش بشم و بهش کمک کنم(حالا کارش بازرگانیم بود که من اصلا نمیدونم چی چی هست:|) که خواهرم همچین نشگونی ازم گرفت که دستم کبود شدTT

بعد اینکه خواهرم کارش تموم شد به اصرار خودش(جون عمه نداشتم) بردم و بهم آیس پک داد که خیلی چسبید. توی راه برگشتنم باز در حال خوندن سونیک مواظب بودم تا پام و روی خط های موازایکا نزارم که نسوزم. حالا شما فرض کنید یه دختر 17 ساله با قد 165-166 تو خیابون داره میخونه"سونیک، خسته نمیشه سونیک،برنده میشه سونیک، دشمن خلافه، دشمنا از دستش کلافه. با سرعتتت، با قدرتتتت، میدوه تند و تند و تتتتتتتند و..."*وی در حال نوشتن با ریتم بلند بلند میخواند و پس از دیدن چشم غره مادرش خفه خون میگرد* و داره مثل منگلا رو مزاییکا راه میره. این جریان ادامه داشت تا اینکه یه بچه تقریبا هفت هشت ساله مثل آدم از جفتم رد شد و با تعجب بهم نگاه کرد. و بگم که، آب شدم:)))))

بلاخره به خونه رسیدیم که متوجه شدیم کلید نیوردیم و اینکه گوشی منم از بی شارژی خاموش شده بود*وی آنقدر عکس از خودش در همه حالتی و در هر جا حتی دستشویی گرفته بود که گوشی و حافظه اش رو به موت رفته بود نه خاموشی* هر چی هم در میزدیم کسی نمیشنید و در و باز نمیکرد. پس مجبور شدیم که از دیوار بالا بریم، یعنی البته بالا برم:)))) نمیدونم میدونید یا نه ولی من تو خانواده از بچگی به اسم میمون شناخته میشم:)))) خلاصه من به هر طریقی چهار چنگولی از دیوار بالا رفتم و در باز کردم و رفتیم داخلو پس از اسپره کردن و شستن کل وجودمون شروع کردیم به دعوای خانواده‌ی کَرِ عزیزمون...

 

پ.ن:کلی چالش داره رو دستم باد میکنه اما با این حال یه پست از اندر احوالاتم گذاشتم:}

پ.ن2:دلم میخواد Shadow fight بازی کنم اما بروزرسانی و مطمئنن نزدیک یه گیگ باز دیتا میخواد، و منم نتم و از سر راه نیوردم:))))

پ.ن3:چرا اینقدر الک بنجامین خوبه؟=))))

​​دانلود آهنگ 

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۲۱ آبان ۹۹

این من هستم...

این چالش از اینجا شروع شده و مرسی از یومیکو چان که منو به این چالش دعوت کرد^^ *وی خودش را به زور دعوت کرده استXD*

●زندگی رو دوست دارم و از مثبت بودن خوشم میاد.

●بدون آهنگام نمیتونم زندگی کنم و به تک تک جملات و ریتم هاشون عشق میورزم.

●به گربه ها خیلی علاقه دارم، طوری که اکسپلور اینستام و سرچ های گوگلم همش راجع گربه هاست.

●از نظم و انظباط خیلی خوشم میاد اما متاسفانه آدم خیلی تنبلی هستم.

دعوت میکنم از زینبی، لی نرگس، سارا و زی زی گولو بلاسم .

بقیه هم که اسم نبردم مثل اینکه تو چالش شرکت کرده بودن:< اگه کسیم نکرده بود و من حواسم نبوده ننوشتمش بگه:)

  • Nastaka Sharon
  • يكشنبه ۱۱ آبان ۹۹

سلام دوست عزیز! حال داری بخونی؟

این پست و در حالی مینویسم که از خستگی رو به موتم و پا هام و از شدت درد نمیتونم تکون بدم. حس میکنم با یه تریلی تصادف کردم-_____- تقریبا شیش ساعت من و مامانم تو حیاط بودیم و داشتیم باغچه رو سر و سامون میدادیم. البته یه ساعتشم...تعریف میکنم حالا:)))) فعلا بزارین سلام و احوالپرسی کنیم...

سلام:] چطور مطورید؟ چه خبرا؟ هوا چطوره؟ خدایی چند وقت بود نیومده بودم وب؟ چهار ماه یا پنج ماه؟! هعییی، نمیدونم! فقط میدونم دلم واسه همه چیز اینجا تنگ شده بود. مخصوصا دوستام و اونایی که اینستا نداشتن یا نداشتمشون(هر کدومتون که اینستا دارین و من ندارمتون زیر همین پست آیدیتون و بدید تا سریع دنبالتون کنم) تو این پنج ماه فکر کنم فقط یه پست و سه تا چهار تا استوری گذاشتم اینستا، اونم به زور. میدونید کلا من اونجا راحت نیستم و نمیتونم درست و حسابی حرفام و بزنم. اگه دقت کنید زیر پستام به جز یه جمله چیز دیگه ای ننوشتم. چون کلی آدم من و دنبال میکنن که من باهاشون راحت نیستم و دلم نمیخواد من و بشناسن. البته دوستای صمیمیم و خواهرم(که از رگ گردن به من نزدیک تر است) هنوز نمیدونن که من وبلاگ دارم، البته خواهرم یه‌ چیزایی میدونه اما دوستام اصلا. نمیدونم چرا چیزی بهشون نمیگم. شاید میترسم که از دستون بدم اگه از درونم بیشر با خبر شن، شایدم...نمیدونم. یه طرف از مغزم میگه که چرا باید بهشون بگی؟ همه چیو نباید گفت که. بعضی اوقات یه چیزاییم باید بین مثل راز بمونن. اون طرف مغزمم مثل همیشه در حال سرزنش کردنمه که چرا از کسایی که مثل خواهرتن همچین چیزی رو مخفی میکنی. خلاصه مغزم و ول کردم و رفتم سراغ قلبم، اما دیدم اونم یه گوشه قایم شده و مثل خودم وقتی غمی دارم تو خودش مچاله و ساکت شده. آخر سر مجبور شدم که به حرف شیکمم گوش کنم و برم یه چیزی بخورم تا یه کم مغزم و خالی و شیکمم و پر کنم:|

من همیشه سعی میکنم که انر‌ژی مثبت داشته باشم و به همه انرژی مثبت بدم، دلم نمیخواد کسی رو اینجا با چسناله هام ناراحت کنم. واسه همین حتی اگه روز بدی هم داشته باشم سعی میکنم یه پست خوشحال بنویسم تا روحیه بقیه رو مثل خودم نکنم اما خب، دیگه خسته شدم با اجازتون. اشتباه نکنید، منتی نیست. منظورم این نیست که چقدر من‌ آدم خوبیم و واسه ناراحت نشدنتون پست منفی نمیدادم و آه بیایید دستم را ببوسید؛ نه عامو. من کلا آدم اینطوری هستم. نمیدونم چی بهش میگن، درونگرا؟ میخوام سعی کنم از این به بعد شده یکی دو تا پست آه و ناله کنم و بگم وعی خدا این بندت چقدر بدبخته و...خلاصه بگم که از این به بعد منتظر پستای چسناله من باشید:)))*خواننده های وبلاگ وی را آنفالو میکنند*

خب از همه اینا بگذریم. توی این چند ماه یه عالمه سریال کره ای انیمه دیدم که سریالا رو پست قبلی خوباش و سوا کردم و گذاشتم، انیمه ها هم انشالله اگه زنده بودم تو یه پست دیگه میذارم واستون.

الان میخوام یکم از اتفاقات این چند ماه و تعریف کنم واستون. میدونید کلا ما خانواده ی(مادری، خانواده پدریم و حتی عمو هامم به غیر از یکیشون تا حالا ندیدم:} بعله) خیلی صمیمی ای هستیم و به هم بسی نزدیکیم. واسه همین همیشه تولدای همو جشن میگیرم و کلی هم خوش میگذرونیم. مثلا همین چهارشنبه این هفته تولد خاله کوچیکم بود که کلی حال کردیم و خندیدیم. بگم که با اینکه به هم خیلی اعتماد داریم از هم فاصله گرفته بودیم و ماسکم زده بودیم. از تولد خاله دومیم تو مرداد که بگذریم، تولد دو قلو های دختر، پسر ناهمسانمونم تو آخرای شهریور بذاریم کنار(فقط اشاره کنم که من خیلی جاذاب شده بودمD= ) تولد خواهر کوچیکمم‌ لوسیفر که اول مهر بود و همسن دو قلو هامونم شد هیچ برسیم به تولد خواهر بزرگه دوقلو ها که از من یه سال و نیم کوچیک تره. دقیق روز پانزده مهر بعد از اینکه با تعداد محدودی رفتیم کافه و خوشگذروندیم و کلی عکس گرفتیم برگشتیم خونه خالم اینا که یه جشن مفصل بگیریم که دیدیم دوربینای خونه خالم شکستن و در هال بازه و قفلش شکسته. ینی اون لحظه که در حیاط و باز کردیم و دیدیم در هال بازه مردیم و زنده شدیم. ینی چطور بگم، خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. خلاصه پلیس اومد و فردا صبح دوربینای خونه بقلی رو که چک کردن فهمیدن دزد بوده. متاسفانه شوهر خالم سال پیش نه سال پیشش فوت کرده و خالم و داییام و مادر بزرگم با شوهر خاله ی آخریم همه کار ها رو کردن. وقتی داخل خونه رفتیم خونه کاملا بهم ریخته بود. مرتبش که کردیم فهمیدیم کیف سامسونت خالم که توش مدارک خونه و شناسنامه هاش بود نیست با بدلیجات دختر خالم که خیلی شبیه طلا بودن. خوشبختانه چیزی به غیر از این دو تا کم نشده بود که فرداش هم کیف سامسونت و تو جاده با تمام مدارکات پیدا کردن. مثل اینه دزدای احمقی به تور خالم اینا خورده بود که فرق بدلیجات و با طلا تشخیص نمیدادن. خالم اینا هم بد جور خوش شانس بودن. با اینکه طلا هاشون یه کمی فقط از بدلیجات فاصله داشت اما اونا فقط بدلیجات و بردن. اسکلا حتی نرفتن تو آشپزخونه وگرنه اونجا گوشی و تبلتاشون تو شارژ بوده و تازه کلی پول هم رو سینک ظرفشویی گذاشته بودنXD البته یه چیز دیگه هم‌ ازشون گرفتن که اون آرامششون بود. طوری که تا چند هفته خونه رو ترک نکرن و هر بار هم یه هفته من میموندم خونشون یا یکی از خاله هام. تا اینکه الان در زد سرقت خریدن و دوربیناشونم درست کردن و همین چند روزه خیالشون راحت شده و یکمی آرامش بهشون برگشته. البته اینی که من تعریف کردم ربع ماجرا هم نمیشه اما خب خیلی خلاصش کردم تا سرتون و درد نیارم.

و اما یه دزدی دیگه هم اتفاق افتاد...

روز بعدی که از خونه خالم اینا رفتم خونمون شبش تو باغچمون یه صدا هایی میشنیدم اما توجهی نکردم. روز بعدش موقعی که هوا تازه تاریک شده بود رفتم آشغالا رو بذارم دم در تا بابام که اومد‌ خونه بذارشون کنار جاده. دیدم یه بچه گربه ی نانازی از گشنگی نزدیک پلاستیک آشغالا شده و از گشنگی میخواست آشغال بخوره منم که یه گوشه داشتم براش غش ضعف میرفتم رفتم داخل تا از غذای ظهر براش مرغ بیارم یکمی، تا هم آشغال نخوره، هم باهام دوست بشه. خلاصه وقتی یکم نزدیکش شدم و گذاشت تا نازش کنم فهمیدم که مریضه متاسفانه. چون از چشماش یه مایعی میومد و اصلا نمیتونست درست بازشون کنه. مدامم عطسه میکرد و یه مایع سبز رنگ از بینیش میزد بیرون. یکم بیشتر بهش غذا دادم تا تقویت شه و هر چی زود تر سلامتیش و بدست بیاره. فرداش هم بهش غذا دادم و شبش اونقدر ناراحت بودم که مثل همیشه پناه بردم به حیاطمون و یه گوشه نشستم. اونقدر به بدبختیام فکر کردم که گریم گرفت و اشکام گوله گوله میریختن زمین که یهو دیدم گربه اومد سمتمو نشست تو بغلم. منم با دیدن اون بیشتر گریم گرفت که چرا نمیتونم یه گربه هم داشته باشم که دستشو گذاشت رو صورتم. اغرار نمیکنم چخانیم در کار نیست. درسته یکی دو ثانیه این کارش و طول داد و بعدش همونجا تو بغلم گرفت مثل خرسی خوابید اما من همون موقع عاشقش شدم و فهمیدم این کوچولو دلم و برده. تا یه ساعت تو بغلم بود و یا خودشو لیس میزد یا هی خودشو لیس میزد/: خلاصه بعدش که رفتم حموم راجبش با خانوادم صحبت کردم که به جز بابام از همشون جواب صریح نه رو شنیدم. مخصوصا خواهر بزرگه‌ و کوچیکم. خواهر بزرگم که تو کل عمرش از گربه متنفر بوده، خواهر کوچیکمم نم فازش چیه یهو از گربه ها بدش اومده. مامانمم میگه زشته/: خب یه گربه مریضه گشنه چه شکلی میتونه باشه؟

خلاصه تا یه هفته من همینجور ازش نگهداری میکردم و بهش با کمک بابام دارو میدادم و سعی میکردم تو حیاط یه جای گرم درست کنم براش و بازی و محبت و غذا و اینا تا اینکه حالش بهتر شد و چشماش و تونست کامل باز کنه. عطسه هم گه گداری میکنه اما دیگه از بینیش چیزی بیرون نمیاد خداروشکر. دامپذشک که بردیمش گفت یه سرما خوردگی سادست که به لطف شما خیلی الان بهتر شده، یه سری دارو و شامپو و غذا ازش گرفتیم و اومدیم خونه تا بعد شستنش بیارمش داخل که با مخالفت شدید مامانم رو به رو شدیم. تازه خواهر بزرگمم نبود وگرنه اونم کلم و میکند. خلاصه کلی گریه و زاری کردم که هیچکدومشون به پشمشونم نبود.

امروز وقتی تو حیاط موقع چیدن پیچکا و نخل مردابا مامانم دید من چقدر به اون گربه علاقه دارم و اونم من و دوست داره یه کوچولو نرم شد. خوشحالم، مخصوصا بعد از اینکه امروز گربه یه ساعت تمام توی بغلم خوابیده بود و اونقدر بی دفاع و ناز شده بود که دلم میخواست قورتش بدم یه جا. البته از این نگذریم که کمرمم داشت توسط درد قوت داده میشد-______- 

این مال روز اولیه که به خونمون اومد.

اینم همین امروزه.

این کوچولومون دختره و خیلی بازیگوشه، البته اگه شیکمش پر باشه وگرنه مثل سادیسمیا میفته به جونم-_____- به تازگی هم شروع کرده با ناخوناش گرفتن دستم و گاز زدنش. البته درد نداره اصلا چون محکم گاز نمیگیره اما وقتی با اون ناخوناش دستم و میگیره داغونم میکنه. 

این بلایی که سر دستم اورده.

البته خودمم یکمی خوشم میاد وقتی دستم و گاز میگیره، نمیدونم چرا/: مازوخیسم شدید دارم احتمالا-___-

اینم مال موقعیه که تو بقلم خوابید.(توجهی به لباس پلو خوریم نکنید)

دلتون نمیخواد به جای شام بخوریدش؟:))))

در باب این نگاهایی که بهم میکنه هم هیچی ندارم بگم چون واقعا احساسم و بیان نمیکنه:) فقط جامه دران دلم میخواد اونقدر به خودم بفشارمش که تبدیل به آب گربه بشهXD

 

دوستان من هنوز اسمی براش انتخاب نکردم. زدم تو اینترنت برای دیدن اسم واسه گربه که عمیقا از کارم پشیمون شدم/: آخه کی اسم گربش و میذاره نانازه من و خرگوش کوچولو:|||| یه اسم دیگه ای بود که اصلا خودم ریختم پشمام موند. دستکش:|||||| فرض کن گربه به اون کیوتی رو صدا بزنی دستکش:||| یا چکمه های کوچک. چه وضعشه وجدانا-______-

خودم بعد این همه گشتن از اسم اِرتا(به معنی خاکی و زمینی) خوشم اومد ولی شما اگه اسم قشنگ و خاص تری مد نظرتون هست زیر همین پست بگیدش. روتون حساب میکنم*^*

و اینکه واسم دعا کنید خانوادم قبولش کنن چون واقعا دوسش دارم و میخوام که عضوی از خانوادمون باشه. وقتیم به نبودنش فکر میکنم دیوونه میشم و هی با خودم فکر میکنم اگه بره بیرون گشنه میمونه، گم میشه، مریض میشه و بقیه گربه ها اذیتش میکنن.

​​​​​یه امید کوچولو ته قلبم هست ولی...هعی.

خب دوستان، تا پست بعدی فعلا خداحافظ و مواظب خودتون باشید^^

 

پ.ن:دوستان تاریخ دیروز رو واسه این پست زدم چون این پست و دیروز نوشتم ولی الان دارم پستش میکنم. دیشب از شدت خستگی رو تبلت خوابم برد:)

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۹ آبان ۹۹

سریال های کره ای که هیچوقت نباید از دست بدید!

*دوستان به زینبی قول دادم که اولین پستی که میذارم این پست باشه:) وگرنه بعد از چند ماه کلی حرف دارم باهاتون. 
زینبی ببخشید که اینقدر منتظرت گذاشتم♡ اگه هم خیلی خوب نبودش شرمنده دخی...*

درود...
امروز اومدم با معرفی بهترترترین سریال کره ایایی که دیدم.
حالا چرا میگم بهترترترین؟
خب من تو این چند سال زندگیم یه عالمه سریال کره ای دیدم و از بین همشون بهترینا رو جدا کردم(البته من فیلمی که بهترین نباشه رو اصلا نمیبینم:\) بعد از بین همه اون بهترنا اونایی که خیلی خیلی بهتر بودن و سوا و اینجا لیستشون کردم. آخه میدونید، من خودم برام پیدا کردن یه سریال خوب خیلی سخته. اول یکی-دو روز کامل تو این سایت و اون سایت میگردم، بازیگراش و میبینم، کارگردانش، نویسنده، لایک و نظرات، و مهم تر از هر چی خلاصه و ژانرش. اگه خوشم اومد و همه چیز اوکی بود، بعد میرم میبینم.
واسه ی همین گفتم یه لیست از بهترین سریالا درست کنم واسه اونایی که مثل من تو فیلم دیدن سخت گیرن تا وقتشون و الکی هدر ندن.
این سریالا رو هم بر حسب سالشون چیدم آخه نمیخواستم بینشون فرق بزارم، لعنتیا مثل بچه های نداشتم میمونن:"}


نکته: دوزتان کلا فیلم و سریال سلیقه ای، ممکنه یکی مثلا از پدر خوانده خوشش نیاد یکی اونجرز بدوسته یا یکی از پدر خوانده خوشش بیاد اونجرز ندوسته/: کلا بگم که سلیقه ایه و زیاد به نظرات منفی و مثبت دیگران اهمیت ندید(ولی این مورد لایک و نظراتم یکمی مهمه هااا)، حداقل یه قسمت از اون سریال رو ببینید، اگه خوشتون اومد ادامش بدید و اگه هم نیومد که هیچ. همه این معرفی ها هم نظرات من هستن و نظرات باهم خیلی متفاوتن:))) لطفا اگه نقد مورد علاقتون و نگفتم از گرفتن یقه بنده خودداری کنید، باتشکر...

خب،
بریم برای معرفی.
لطف کنید برید ادامه...^^

 

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۶ آبان ۹۹

قوقولی قوقو + مرام نامه

درود:))))

بلاخره این تنبلی لعنتی رو کنار گذاشتم و اومدم که پست بزارمممممم. دست و جیغ هوووراااااااD=

یادتونه که گفتم سر دو تا از امتحانام خواب موندم؟ امروز تکرارشون و دادم رفت و به این بهونه نت گیرم اومدX) البته باید طوری این اندک گیگ رو مصرف کنم که در عرض یه ماه تموم بشه-______- و این یعنی خبری از دانلود سریال کره ای و انیمه نیست:"

این روزایی که نت نداشتم و خیلییی مزخرف گذروندم/: کم تر یه هفته همه سریالای کره ای رو که دانلودیده بودم نگاه کردم(یکیشون اونقدر چرت بود که از قسمت شیش پریدم قسمت آخرشو نگاه کردم-____-) و با چشمایی که یه کیلو زیرش گود افتاده بود پهن شدم رو تخت و جمله "حالا چه گهی بخورم" رو تکرار میکردم:| بعدش که دیدم نه دیگه نمیشه اینجوری گذروند همت کردم و با تلاش فراوان از تختم بلند شدم و پریدم رو صندلی کامپیوتر/: انیمه های مال شونصد سال پیشم و نگاه کردم، فیلمای خانوادگیمونو دیدم و در آخر استارت یه MMD جدید رو زدمXD با اینکه نیم دیقه هم نیست ولی کمرم داره واسش جر میخوره-______- یادم رفت که بگم در این روزا ها هم خانوادم با یه نگاه تاسف بار و پر از انزجار نگام میکردنو خاک تو سرت گویان از کنارم رد میشدن. خداروشکر واکنشاشون نسبت به قبل خیلی بهتر شده، عادت کردن دیه:}

میدونید کلا تو خانواده منو با نام تن لش میشناسن:||| مثلا اگه رفتم اون دنیا هم میان سر قبرم پیس پیش میکنن و میگن: خدا رحمتش کنه، مرحوم خیلی تن لش بود، اونقدری که هنوز که هنوزه گودی که به خاطر نشستن زیاد رو تختش درست شده بود باقی مونده.

البته به غیر از تن لشم الفاظ دیگه ای رو هم به کار میبرن. مثلا خواهر بزرگم بهم میگه اسپیروژیر:|(اثرات کنکور تجربی) مامان بزرگ عزیزمم یه سری فوش مثبت هیجده میده بهم(ایشان از هیچکس خجالت نمیکشد و ابایی هم نداردXD)

برسیم به بحث چالش.

قبل از همه چی بگم که خدایی جریان این همه چالش چیه تو بیان؟/: اگه موقعی که تو میهن بودم میدونستم اینجا چالش بارونه حداقل خودمو آماده میکردم قبل اینکه بیام اینجا:| منم میخوام هر کی که این پست و میخونه رو به چالش "بیایید چند روز چالش نگذاریم" دعوت کنم. یکم به خودتون استراحت بدین بابا.

خب، راجب این چالش مرام نامه بگم که همون قانوناییه که یه زمانی ما تو میهن میذاشتیم و احد و ناسیم به سوراخ چپ دماغشم نمیگرفتشون=\ این چالش از اینجا شروع شده و سحر و دینز و سارای عزیز منو به این چالش دعوت کردن. مرسی عخشام*^*

برای خواندن مرام نامه بنده اینجا کلیک کنید:)

هر کسی که این پست و میخونه هم به این چالش دعوته^^

 

پ.ن:راستی انیمه توکیو غول رو شروع کردم به دیدن:) میدونم میدونم خیلی تباهم که تا الان ندیدمش اما بگم که من یه اوتاکوی تنبل و همیشه خسته میباشم که لیست بلند بالای انیمه های دیده نشدش هیچوقت تموم نمیشه:) ناگفته نماند که با قسمت آخر فصل اولش حاااااال کردممممم، خیییییییلییییی خفن بود لامصبT∆T

پ.ن.۲:توجه کردین عنوانای پستام روز به روز دارن چرت تر میشن؟/: چه کنم خب؟-______- عنوان خوب نمیاد تو ذهنم.

پ.ن.۳:یخمک خوردن تو یه روز آفتابی در حالی که زیر سایه نشستی یه نسیم تقریبا خنکم میوزه خیلیییی میچسبه. مخصوصا اینکه یخمکه سهم خودت نباشه و یواشکی داری میلومبونیشXD

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۳ تیر ۹۹

Quiet People

.I’ve always liked quiet people
You never know if they’re dancing in a daydream or
.if they’re carrying the weight of the world

....

همیشه آدم های ساکت رو دوست داشتم.
تو هرگز نمیتونی بفهمی که اونا دارن توی رویاشون میرقصن یا 
اینکه دارن سختی دنیا رو به دوششون میکشن:)

 

پ.ن: کلی پست دلم میخواد بزارم ولی، خستم=)

  • Nastaka Sharon
  • دوشنبه ۲ تیر ۹۹
He イhrusts Hɨs Fɨsts ムgaɨŋst
,イhe ρσst
ムnd Stɨll łŋsɨsts He‌ Sees
...イhe Ghost
نویسندگان