☆..::In The Name Of God::..☆

 
قابل توجه دوستان، خانواده عزیزم، و حتی رهگذر کنار خیابون...
اگه تو زندگی واقعی شده یه بار هم چشم تو چشم شدیم یا با هم حرف زدیم 
و کلا اگه منو میشناسید، بهم اعتماد کنید و از خوندن این وبلاگ شخصی پرهیز کنید!
باتشکر...
 
پ.ن: با تو ام هستما نگینه فوضول-____-
سرت تو دماغ خودت باشه!

 
​​​​​
  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۳ خرداد ۹۹

i want this?

من اون لقمه گنده که نزدیک بود باهاش خفه شم رو برای شرط بندی توی دهنم نکردم.
درسته من خیلی عقبم. چشمام تارن ولی میخوام که قدم به قدمشون حرکت کنم. کج و کوله راه میرم. پا هام مال من نیست. میترسم که اونا هولم بدن و من با زانو زمین بخورم و خونریزی کنم. فکر میکنم درست میشه اگه لبخند ببینم، اما ذهنم تار عنکبوت بسته. به خودم میگم که شاید امشب بارون بیاد.
میخوام برم بخوابم؛ تا کسی توی گوشم بخونه:

 

Sabotage the things I love the most

Camouflage so I can feed the lie that I'm composet

 

و همینطور که دارم به آغوش رویاهای غیر واقعیه شیرین میرم زمزمه کنم:
"من تنهایی شاد ترم."

Whispers
Halsey
  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۸ آبان ۰۰

پست گم نام: 0

یهو از خواب پریدم، فکر کنم تختم تکون خورد و فکر کردم زلزلست/: آخه چند روز پیش(شایدم یه هفته پیش بود، زمان اصلا دستم نیست) ساعته دقیق شیش صبح همگی با یه زمین لرزه خیلی شدید از خواب پریدیم! اونقدری شدید بود که تختم داشت یه گوشه واسه خودش بندری میزد اما خب خداروشکر در حدی نبود که آسیبی وارد کنه. کلا تو شهر ما تا حالا زلزله ای نیومده که بزنه خونه ها رو خراب کنه.

به خاطر یه دلیل دیگه هم از خواب پریدم، فکر کنم تو خوابم به یه مشکل بزرگ خورده بودم، اونقدری که منو از جا بپرونه! واسه یه کاری قدرت کافی نداشتم؟! یادم نمیاد. میدونید یه نظریه هست که میگه ما تو خواب هامون قسمتی از زندگی دنیای دیگمون رو میبینیم، و بعضی اوقات من خودم چیزایی رو دیدم که این عقیده برام دور از ذهن نبوده. خدایی خیلی جالبه. خواب ها محبت جالب و اما ترسناکین. میگم ترسناک چون بعضی اوقات چیز هایی رو پیشبینی میکنن که به ذهنتم نمیرسن.

مثلا قبل از اینکه کرونا بگیریم خاله آخریم دیده بود که یه مار زرد نیشش میزنه؛ و خب وقتی تعبیرش و خوند دید که مار زرد به معنای دشمن خانوادگی بود، و زرد هم یعنی مریض و مریضی. خیلی خفنه نه؟ البته منو خواهر بزگمم خواب افتادن دندون دیده بودیم که یعنی...

دلم نودل میخواد ولی خستم پا شم درست کنم و حقیقتش حال حوصله و آروم و بی صدا غذا درست کردن تا کسی بلند نشه رو هم ندارم. البته خواهرام هردوشون بیدارن.

دیشب عجیب زود خوابم برد! البته اونقدر خسته بودم که هرکاری کردم نشد زبان گوش بدم و تا چشمام و رو هم گذاشتم رفتم اون دنیا. و خب از این موضوع هم خیلی خوش حالم چون دیروزش دوباره بیخوابی به سرم زده بود و تا خود ساعت دو ظهر بیدار بودم. البته یکم خوابم گرفت ولی نخواستم بخوابم تا فقط یه چرت کوچیک بزنم و بتونم شب بخوابم. خدایی این خوابم معضلی شده واسم! خلاصه این شد که یه مانهوا رو دیروز برا اینکه نخوابم تموم کردم. گفتم مانهوا یادم افتاد که هنوز چهار تا عکس آخر چپتر 18 کاری که بهم داده بودن و نزدم-_____-  لعنتی اگه الان تبلتم بود تموم شده بود. هعییی... راستی بردیمش و تعمیر و متاسفانه هاردش سوخته، و این یعنی که هر چی توش داشتم و نداشتم و به چخ اعظم میره. البته بیشتر چیزام چون رو اس دی کارتم بود در امان مونده بودن ولی نقاشی های ناتمومم، متنام و داکیومنتام که توشون داستانام و نوشته بودم...

راستی فیلم آلبوم هالزی منتشر شددددد. خودم هنوز ندیدمش چون نت برای دانلودش ندارم-____-' ولی همین که یه دو گیگی دستم اومد فوری دانلودش میکنم و بدون زیرنویسم شده میبینمش*----* مطمئنم مثل آلبومش فوق العاده خفنه! خدایی از آلبومش هر چی بگم کم گفتمه. تو بهترین موقیت زندگیم اومد بیرون و متن هاش جورین که انگار هالزی قبل نوشتنشون نشسته باهام ماست و خیار زده. تک تک کلماتش و از ته قلبم میفهمم و احساسشون میکنم؛ مخصوصا آهنگ Whispers. طوری که رفته تو لیست سیاهم پیش Office Nurses و دارن با هم پیاز خورد میکنن.

یادمه همین که اومد بیرون -چون به خاطر بی خوابی هام بیدار بودم- سریع دانلودش کردم و اگه بگم کل آلبوم و هزار بار گوش کردم دروغ نگفتم! حتی الان هم که دارم این پست و مینویسم صدای هالزی که داره میگه:

 

I won't die for love
من برای عشق نمیمیرم


But ever since I met you
اما از وقتی با تو ملاقات کردم


You could have my heart
تو میتونستی قلبم رو داشته باشی


And I would break it for you
و من برای تو میشکنمش

 

داره تو گوشم میپیچه. خدایی قبول دارین آهنگ 1121 شدیدا قشنگ و احساسیه؟ اصلا آلبومش جوریه که اگه بشینم یه روز کامل راجب تک تک آهنگاش حرف بزنم و تحلیلشون کنم بازم وقت کم میارم. قبول نیست واقعا! هالزی تو چرا اینقدر فوق العاده ای؟:"

برعکس Manic این آلبومش یه حالت دارک مانند داره و همین باعث شده که ترک هاش جذاب تر بشنTT

راستی اندر کوچولو رو دیدین؟*----* 

هالزی فقط میخواست با اهنگ More خون به دلمون کنهT---T هق هق...

 

و اماااا، و اماااا... میخوام رو نمایی کنم از خواننده مورد علاقه ی جدیدم! کیوت کیوتک ها، کراش و تایپ عزیزم، الکساندر ریباکککک. دست و جیغ هوراااااا...

خیلیا با آهنگ Fairy Tale میشناسنش و این آهنگش اولین آهنگی بود که ازش شنیدم، اونم نه به تازگی، قشنگ هشت-نه سال پیش. عاشققق آهنگش بودم و کلی خاطره خوب منو دختر خالم باهاش داریم*----* 

بعد اینکه تو اینستا دوباره این اهنگ و شنیدم و خوانندش و دیدم فقط یه جمله از دهنم در اومد: فتبارک الله...

باورتون میشه تا خود صبح نشستم تموم آهنگا و موزیک ویدیو هاش و دیدم؟

واقعا تو اون روزای گندی که همه چیزمو رنگ غم گرفته بود، الکساندر و آهنگا و موزیک ویدیو هاش بهم نشون دادن که چطور حتی وقتی غرق غمم هم میتونم خوب برقصم.

خدایی دلم میخواد آهنگاش و بذارم براتون اما فعلا این پست مال هالزیه:} البته یکی دو تا نیستن که:" فعلا Fairy Tale رو از اینجا گوش بدید تا برای بقیشون هم یه فکری کنمTT

 

خدایی نیگاش کنید:" یه دونه از اینا برام بپیچین، میبرمTT

 

خبببب، برسیم به بحث شیرین انیمه... جونم براتون بگه که با توجه به آخرین آماری که دادم بهتون انیمه هایی که دیدممم... اوه ننه! چه کردم! اگه سینماییا رو فاکتور بگیریم به ترتیب میشه: دکتر استون، هاناکو سان وابسه به توالت، آراکاوا زیر پل، برج خدا، آکوداما درایو، شدو هوس، نوراگامی، موب سایکو 100، آرته، توکیو ریونجرز و بلاخرهههه اتک رو دیدم. بمولا گفتم تا یه شهاب سنگ یهو ظاحر نشده و نخوده تو فرق سرم بذار از این شانس زنده بودن و نفس کشیدنم استفاده کنم و اتک و ببینم. تا یه وقت با این شانس فوق العادم ناکام از دنیا نرم. بعله! به همین واسطه خانواده خالم اینا رو هم اوتاکو کردمXDDD بر طبل شادانه بکوبببب. خدایی ولی چه لامصبی ام من! اول که آرمیشون کردم، الانم اوتاکوD: حالا هر وقت من و میبینن به جای سلام فوشم میدن که: خدایی این چه انیمه ای(اتک) بود باهاش اوتاکومون کردی؟ نابود شدیم...

خدایی اتک خیلی خفن بید! واقعا بنازم اون مغز ایسایامای لعنتی رو.

آقا یه چیزی...TT نمیدونم این چه مرضیه که بعد کراش روی جان، هانجی سان، اروین و لیوای، روی تایان ارن کراش زدم:|||| خدایی شما هم حسی بهش دارید یا فقط منم که خیلی تباهم؟T---T خداوندا...

از کراشای دیگم توی توکیو ریونجرز هم نگم براتون دیگه:" فقط دلم میخواد تا خود سالی که قراره فصل دومش بیاد داد بزنم، باجییییییییT--------T چرااااااااااا؟؟؟

*عر زدن های بی صدا

 

از انیمه که بگذریم میرسیم به سریال کره ای ها که متاسفانه این مدت خیلی کم کار بودم چون فقط وینچنزو و نابودگر در خدمتگزاری شما حاضر است رو دیدم. البته همین دو تا هم واسه خودشون دنیایی بودن، مخصوصا نابودگرTT مهم نیست چند بار ببینمش، بازم برام مثل دفعه اولش فوق العادست! بعدا حتمااا ازش یه معرفی میذارم.

خب دیگه زیادی گزافه گویی نکنم. تا من برم واسه خودم نودل بزنم، شما آهنگ ته پست و بگوشید:)

 

 

پ.ن: کاش بیان یه قسمتی داشت که اسم پست پیشنهاد میداد/:

پ.ن 2: پست قبلی و که خوندم از شدت خل بازیا و چرت و پرتام خودم ریختم پشمام موند:| مطمئنم تو نودلی که اون روز خوردم یه چیزی بوده!

 

I am not a woman, I'm a god
Halsey

 


I just wanna feel somethin', tell me where to go
فقط میخوام یه چیزی حس کنم، بهم بگو کجا برم


'Cause everybody knows somethin' I don't wanna know
چون همه یه چیزی میدونن که من نمیخوام بدونم


So I stay right here 'cause I'm bеtter all alone
پس من همینجا میمونم چون من تنها راحت ترم


Yeah, I'm bеtter all alone
آره من تنها راحت ترم


But
اما


I am not a woman, I'm a god
من یک زن نیستم، من یک خدا هستم


I am not a martyr, I'm a problem
من یک قربانی نیستم، من یک مشکلم


I am not a legend, I'm a fraud
من یک افسانه نیستم، من یک کلاهبردارم


So keep your heart 'cause I already got one
پس قلبتو نگه دار چون من از قبل یکیشو دارم

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۱۷ مهر ۰۰

من کجام؟ وب؟

اهم، خب...

سلام!

خدااااا پشم و پیلممممم، من دارم پست مینویسمممم. عرهههXDDD

اهم*خود را کنترل میکند* باور میکنید یا نه اما حس میکنم اینکه الان تو پنل بیانم همش یه خوابه؛ خب بعیدم نیست... اگه الان یهو شیش ظهر از خواب بپرم و ببینم عه! داشتم خواب میدم، زیاد متعجب نمیشم. بلاخره خیلی وقته نبودم. دلم نمیخواد بشمارم چند وقت شده. مهمه اصلا؟ من اینجام. تمام!

اینکه نیومدم، چون نمیتونستم بیام. اولش چشمام جز سیاهی چیزی رو نمیدید و بعدش با خودم قرار گذاشتم که اگه صبح زود بیدار شدم بیام وب. یه جورایی با اینکار میخواستم یکم به اوضاع داغونم سر و سامون بدم؛ اما خب، هربار که چشمام از شادی برق میزد، یهو دوباره کور میشدم. راهمو مثل یه عصا به دست بیچاره گم میکردم و توی کوچه پس کوچه های تفکرات و احساس های وحشتناک در به در دنبال خونه آرامش میگشتم. اون افسردگی ها و بی حالی ها. روز هایی که بی هدف روی تخت دراز میکشی و به سقف بالای سرت خیره میشی. دنبال یه آهنگ درد آور میگردی تا بتونی یکم این گرد و خاک قلبت و با اشک بشوری. همه اینا...

من هنوزم درست به زندگیم سرسامون ندادم، من صبح زود بیدار نشدم. نخوابیدم. اونقدری دیشب توی جام غلت خوردم و فکر کردم که خواب خودش خسته شد و زنبیل چهارخونه ایش و دم و هرچی که داشت و گذاشت رو کولش و گفت: "من دیگه نیستم لعنتی، حالا بشین هرچقدر میخوای خزعبل بباف واسه خودت. ما که رفتیم." و اینطور شد که الان چشمام از شدت بی خوابی میسوزن-____- ولی میخوام تا ته روز بیدار بمونم و پوز این خواب بیتربیت و به خاک بمالم. آرههه. البته چاره ای دیگه جز این ندارم. باید این خواب کوفتیم و یه جوری درستش کنم.

میدونید این مدت همه چی آزارم میداد، سوالاتی که برای پیدا کردنشون همیشه سردرد داشتم. اتفاقایی که حتی نمیتونستم باید شوم یا خوش شانسی بدونمشون. اونقدر فکر کردم که به جای رسیدن به آخرش هزاران بار به نقطه شروع برگشتم. چیشد؟

من روی زمین روشن خوش خرم راه میرفتم، گیاه ها که روشون پرتوی خورشید بود و لمس میکردم، میخندیدم، شاد بودم. فکر میکردم که میتونم تا ابد با حس های خوبم زندگی کنم. اما الان، میترسم. حس میکنم توی یه حباب دارم زندگی میکنم. باید مواظب باشم که یه وقت نترکه و منو به اعماق پوچی ها هدایت نکنه. برای همین از شاد بودن ترسیدم. نه اینکه نخوامش، با تمام وجودم هنوزم میخوام که تا ابد شاد زندگی کنم، ولی هر وقت که خندیدم، به این فکر کردم که نکنه بعدش باید زار زار گریه کنم؟! نکنه این حباب بخواد بترکه. نکنه. نکنه. نکنه...
وقتی میبینم که با خانوادم خوش و خیلی خوش بختم مامان بزرگم فوت میکنه. وقتی با خدا درد و دل و دعا میکنم خونمون آتیش میگیره. وقتی بعد از آرزو هایی که با گوشی آیندم دارم، یهویی تبلم دیگه روشن نمیشه. وقتی میبینم که دارم با همه خوب کنار میام، متوجه میشم اعتماد به نفسم و کلا از دست دادم و دارم تته پتته میکنم، و وقتی دلم به ارتا و بچه هاش خوش میشه، همشون مجبورن که برن. این یعنی که من باید هنوزم زندگی کنم؟ این به معنی اینه که نباید تسلیم بشم و باید هنوز ادامه بدم؟ 
ولی قضاوت نکن، من ناشکر نیستم، من میبینم که هنوز بقیه خانوادم و دارم، من میبینم که فقط اتاق خواب مامانم سوخت و هممون سالمیم، من میبینم که لپ تاپم و دارم، من میبینم که با تته پته کردنم هنوزم کسایی که هستن که دوسم دارن و بهم امید واری میدن، من، میبینم که... هعی... این مورد ارتا و، بیخیال. هیچوقت دلم نمیخواد راجبش حرف بزنم.
به هر حال، من ناستاکام. من باید ادامه بدم، چون هنوز نفس میکشم. حتی اگه نحس یا شوم باشم. حتی اگه از این حرف ها که تسلیم نشو زندگی هنوز ادامه داره هم خسته شده باشم؛ من باید شنا کنم، حتی اگه تعداد صخره های جلوم بی نهایت باشه. حتی اگه شنا کردن هم از یادم بره، چون به هر حال جریان آب منو با خودش میبره و ممکنه که یه جا طوری منو غرق کنه که دیگه هیچ وقت نتونم سرمو بالا بگیرم. 
خلاصه که لپ کلام، تویی که فکر میکنی میتونی منو زمین بزنی، فاک یو. اهمیت نمیدم که اینا برای چیه و چرا، به خاطر کم کردن روی تو هم که شده این امید کوفتی و نمیکشم. دست از حس های خوبم برنمیدارم، دست از خندیدن و رقصیدن برنمیدارم، (تازه هم فیلم یا انیمه انگیزشی ندیدم/: ) من ناستاکام. ناستاکا همیشه ادامه میده، حتی اگه خسته ترین آدم روی زمین هم باشه!

خلاصه که... بگذریم. 

یکی از هفت خان های رستمم و  به پایان رسوندم. هفت خان بعدی، استارت درس خوندنه-____- بعله بنده کنکور دارم خبرم سال دیگه و خیلی مصمم میخوام که گل بکارم:} البته اگه با این وضعی که مشاهده میکنید پیش برم طبیعتا پشکلم نمیتونم بکارم چه برسه به گل/:

دلم میخواد بشینم تا خود صبح فردا از انیمه و سریال کره ایایی که دیدم حرف بزنم، از آلبوم جدید هالزی و خلی چیزای دیگه، اما خب همشو میذارم برای پستای بعدی چون الان دارم از شدت بیخوابی به ملکوت اعلی میپیوندم. هییی یعنی خدایی قراره بازم پست بذارم؟ من واقعا برگشتم وب؟ تریبخبخمطدتیتزوسن. گذشته از اینا جدیدا خیلی به خودم مشکوکم!/: فکر کنم باید جلو جلو یه اتاق تو آسایشگاه روانی واسه خودم رزرو کنم. عجیبا غریبا اینروزا یهو بعضی اوقات بی دلیل بلند بلند میخندم////: رو درختای توی باغچمون اسم گذاشتم و باهاشون فلسفی میحرفم(تازه اگه بهتون بگم با یکیشونم تانگو رقصیدم مطمئنن سرتون سوت میکشه) 
-آره آقای دکتر اینطوریه که حتی بعضی اوقات دارم با یکی بحث میکنم بعد ته اون بحث یهو به خودم میام و مبینم که یه جایی از حرفام به مشکل بر خوردم و خیلی وقته تو تنهایی دارم با خودم بحث میکنم. به نظرتون این طبیعیه؟
+آره آره اصلا نگران نباشید *گوشی تلفن را برمیدارد و به پشت خطیش میگوید که اتاق 537 رو سریعا آماده کنند*

 

پ.ن: دیریدییدااامم!!! وجود عجیب و غیر منتظره ناستاکا شاروونن! با ما در ادامه همراه باشید تا ببینیم این موجود غیر عادی بعد از این خزعبلات پست جدیدی خواهد گذاشت یا نههه! اوووداااا. دیش دیری دیریننن ماشالااااا. *آقای دکتر سری از تاسف تکان میدهد و یک سری داروی روان پریشی جدید به نسخه وی اضافه میکند*

پ.ن2: به عکسای کاااملا بی ربط با پست عادت کنید دوستان. به خاطر به چخ رفتن تبلتم هیچ  دسترسی ای به پوشه عکسای نازنینم ندارمTT

پ.ن3: فکر کنم اینقدر سرگرم جواب دادن به نظرات و سر زدن به وباتون بشم که اصلا یادم بره پست جدید چی چی هست/: چون فقط هم میتونم با لپ تاپ پست بذارم و لپ تاپم و زیاد روشن نمیکنم -تا اینم از شانس فوق العادم به دیار باقی نشتابه- دیگه نمیتونم به فعالی قبل باشم:<

پ.ن4: لاامصبب الان که رسیدیم به پی نوشتا کلی چیز برای گفتن داره یادم میاد:|||| پستتت بعدیییی، خدا رحمت کنهههههه.

پ.ن5: یعنی من واقعا برگشتم وب؟ جون من؟

  • Nastaka Sharon
  • پنجشنبه ۸ مهر ۰۰

چقدر سخته که بگی، از دستش دادم!

من یه هنوز یه بچه نو پام. شاید الان دیگه واقعا 17 سالم شده باشه اما حس هام، ذهنم و چیز هایی که بلدم هنوز، در حد یه بچه‌ی دو و اندی سالست.
من نمیدونستم دلتنگی چیه. شاید بعضی اوقات حسش کرده باشم اما الان میدونم که در برابر این حسی که داره وجودم و تیکه تیکه میکنه هیچکدومشون چیز خاصی نبودن. البته فکر میکنم سرشت انسان همینه. باید درد بکشه تا یاد بگیره، تا بفهمه، تا بزرگ بشه و رشد کنه.
چی بگم؟ از اینکه بخوام این جمله رو بگم متنفرم. وحشتناک گفتنش درد داره. درد داره.
اون همه‌ی کسمون بود. تنها کسی که میشد کامل بهش تکیه کرد. خونش تنها جایی بود که هر وقت ناراحت بودم با رفتن به اونجا حالم از این رو به اون رو میشد. تنها کسی که میتونستم، مادربزرگ خودم بدونمش. من هیچوقت مادربزرگ و پدربزرگ پدریم رو ندیدم، خیلی قبل تر از اینکه بدنیا بیام رفته بودن. البته من بقیه خانواده پدریم رو هم ندیدم. به جز یکی از عمو هام که فقط عکسش رو روی سنگ قبرش دیدم و بی تفاوت و بدون هیچ حسی ازش گذشتم. بگذریم.
من فقط خاطرات محو و کوچیکی از پدربزرگ مادریم که خاله ها و داییام و مامانم میگن که، من یه جورایی نوه محبوبش بودم دارم، که همون ها هم واسم با ارزش ترین خاطراتن. اما... اما مادربزرگ مادریم، که به خاطر اینکه مامانم و خاله هام به اسم محلی صداش میزدن و خواهر بزرگم که اولین نوست ازشون تقلید کرده بود، همه بهش میگفتیم "یومّا" به معنی مادر؛ نه یه خاطره، نه دو تا، نه اصلا خاطراتی که بشه با انگشت شمردشون، بلکه هزاران و میلیون ها و میلیار ها خاطره ازش توی این مغز معیوب جا گرفته. مغزی که تک و توک چیز ها و اتفاقات رو یادش میمونه و بیشترشون رو یادش میره. نمیدونم، شایدم این یه محبته. محبته که حرف ها و بعضی از خاطرات از ذهنم پاک شدن. شاید خدا میدونسته که من با تک تکشون درد میکشم و خودم و داغون میکنم. میدونسته.
میشه گفت که من از بچگی پیش اون بزرگ شدم، به خاطر اینکه مادر و پدرم هر دوشون شاغل بودن برای اینکه من و خواهرم تنها نمونیم ما رو پیش اون و خاله هام میذاشتن. واسه همینه که من تک تکشون و اینقدر دوست دارم و حتی دلم نمیخواد خاری به پاشون بره.
اون روز اولین روزی بود که توی امسال روزه گرفتم. تازه خوب شده بودم. هممون خوب شده بودیم، انگاری اون متنظر بود تا همه سرحال و قبراق بشیم و بعد...
سر شام حالم بد بود. نه حال جسمیم، روحی کلا. حس عجیبی داشتم. بلف نمیزنم، واقعا یه جوری بودم. فکر کردم خستم برای همین بعد از افطار رفتم تو تختم تا یکم بخوابم تا شبش بریم خونه خالم اینا برای خوندن دعای شب قدر. همینجور به سقف خیره شده بودم و برای مامان بزرگم دعا میکردم. دیشبش بعد از اینکه نماز صبحم و خونده بودم با گریه دعای توسل میخوندم و از خدا خواهش میکردم که یه وقت خنده های یوما رو ازمون نگیری هااا، یه وقت نشه که دیگه نبینیمش خدا، خدایا.
یهو گوشی مامانم زنگ خورد و تن من به لرز افتاد. احتمال میدادم خاله هام باشن که میگن چرا هنوز نیومدین اینجا اما نمیدونم چرا ته ته ته دلم یکی میگفت نکنه دایی باشه که میخواد یه خبر بد بده؟ نکنه... نکنه...
و پشت خط، دایی بود. گفت حال یوما بد شده. گفت آماده بشین که داریم میایم دنبالتون. نفهمیدیم چطور پوشیدیم، مامانم سریع با اونا رفت و ما هم پشت سرش با بابام رفتیم خونه خالم اینا. الان دارم فکر میکنم که به درگاه کی دعا نکردم؟ اسم همه رو بردم. امام علی، حضرت فاطمه، حضرت ابلفضل. خدا. به اسم قسم میخوردم. خدایا تروخدا.
وقتی به اونجا رسیدیم فقط صدای جیغ و شیون بود که توی گوشمون زنگ میزد. بهمون دروغ گفته بودن. التماس همه کردم. چیشده؟ یوما رفت؟ یوما دیگه نیستش؟ نه، خدایا چرا؟ تازه داشتم براش دعا میکردم. صدام و نشنیدی؟ یا من بنده مورد علاقت نبودم؟ چرا خدا؟ چرا؟ چرا؟ و افتادم رو زمین و جیغ میزدم. 
هعییی. اون روز کذایی رو بیخیال. وحشتناک ترین روز عمرم بود. اولین شب قدر، روز یازده اردیبهشت هزار و چهارصد. روز شنبه. همش با خودم فکر میکردم که چرا اینقدر خدا از من متنفره؟‌ چرا اینقدر دوست داره منو ضایع کنه؟ مگه ندید که من امید داشتم به شنبه هام؟ ندید که سال هزار و چهارصد و با شنبه آغاز کردم و میخواستم یه شروع دوباره رو رقم بزنم؟ دید؟ پس چرا اینجوری مادربزرگم و توی روز شنبه برد؟ چرا؟ سرنوشتش بود؟ اتفاقی بود؟ نمیدونم. نمیدونم.
هنوز که هنوزه باورم نمیشه که دیگه نیستش، وقتی میرم خونشون فکر میکنم که مثل همیشه رفته مغازه تا برامون خوراکی بخره، یا مثلا بازاره و یا خونه فامیلاشه و یا... وقتی میرم خونه هم فکر میکنم خونشونه و مثل همیشه روی مبل مورد علاقش و سرجاش نشسته و داره اخبار میبینه. ولی وقتی روزای پنجشنبه میرسه، سوار ماشین که میشم میبینم که وای، چرا اینقدر طول میکشه که برسیم پیش یوما؟ قبلا سه یا پنج دقیقه طول میکشید، الان چرا اینقدر راه طولانیه؟ داریم میریم سر خاکش؟ سر یه سنگ بی روح مشکی؟ سنگ داغی که روش نوشته زهرا شریفات؟ نمیخوام، برگردیم. من از اونجا متنفرم. یوما اونجا نیست، اون فقط یه جسمه، یه جسم زیر خروار ها خاک. نمیخوام. اون...اون...
چهل و دو یا شایدم سه روز گذشت. برگشتیم خونمون و داریم به روال عادیمون برمیگردیم. یعنی خب یه جورایی برگشتیم. همه خانوادم داغونن. و من از غم رفتن یوما و هم از غم اونها داغونم. اشکم گه گاهی در میاد، اما قفسه سینم از درد انگار داره سوراخ میشه. درسته میخندم، میخندونم. اما هنوز نفس کشیدن برام سخته. اگه آهنگام، تبلتم، خانوادم، گل و گیاه های توی باغچه و ارتا نبودن، نمیدونم چی میشد. 
راستی، گفتم ارتا؛ من الان دیگه مامان بزرگ شدم. درسته خودم دیگه مادربزرگی ندارم اما ارتا بهم دو تا توله‌ی ناز و گوگولی هدیه کرد. اسمشون و گذاشتم کینرو و گینرو. اونقدری کوچیکن که هنوز مشخص نیست کدوم کینروعه کدوم گینرو. فقط همینجوری روشون اسم گذاشتم( مدیونید اگه فکر کنید اسما رو از انیمه دکتر استون کش رفتم )

امتحاناتم و دوشنبه هفته پیش تموم کردم. دو تاشون حضوری بودن که سر هر دوشون فقط تونستم دو ساعت بخوابم و از شانسم توی هر دو امتحان فقط من کامل گرفتم و بقیه بچه ها همه افتادن.
توی یه گروه ترجمه مانگا و مانهوا به عنوان ادیتور(کلین عکس و تایپ) عضو شدم. میخواستم یکم سرم و گرم کنم تا از یه مواردی دور بمونم.
و اینکه، ببخشید. نیومدم که بمونم. دلم برای اینجا و حسای خوبش تنگ شده بود. اما نمیتونستم بیام. هم عذاب وجدانم اذیتم میکرد، و هم اینکه حال حوصله نداشتم. الانم فرقی نکردم. حتی خستم که با دوستام چت کنم، یا اینکه انیمه و سریال کره ای ببینم. فقط مثل همیشه روی تختم میشینم و یا اینستاگردی، یا مانگا ادیت میکنم. جو خونه خیلی گنده. خواهر بزرگم خونه مادربزرگم ایناست تا پیش خالم که تنهاست بمونه. و اینجا مامانم دائم چشماش خیسه. حتی باور میکنین یا نه موقع نوشتن این متن دو بار نصفه نیمه ولش کردم تا برم و آرومش کنم.

هعییی. روزای سختیه، اما باور دارم که میگذره. زمان همه چی و حل میکنه. مطمئنم که الان مامانبزرگم توی بهترین جاست، و ما فقط اینجا الکی اشک هامون و هدر میدیم، البته برای اون که گریه نمیکنیم؛ همه گریه هامون برای خودمه که دلتنگیم، که درد داریم، که بی کس و تنهاییم. واقعا ما آدما موجودات خودخواهی ایم. هر چقدر انکار کنیم، این موضوع اصلا عوض نمیشه. ما آدماییم که گند زدیم به این دنیا و تازه لعنتشم میکنیم. روزی نبود که من آه نکشم و بگم لعنت به این زندگی. اما بعد تر، وقتی که شکوفه زدن گلا، شکوفه های درخت کنار توی هوای پنحاه درجه، پرنده ها در حال رقصیدن توی آسمون آبی با اون ابر های پشمکیش، به وجود اومدن و بدنیا اومد یه بچه، حیوون ها و خیلی چیزای دیگه، رو دیدم، فهمیدم که چرا لعنت به زندگی؟ این زندگی ای که خدا به این قشنگی کشیده و برای ما آدما طراحی کرده، چرا باید لعنتش کنم؟ اگه پره دوده، اگه آدما زودتر از موعدشون میمیرن، اگه ما درد میکشیم، همه و همش به خاطر خودمونه. به خاطر ما انساناست. ماییم که گند زدیم به این دنیا. ماییم. 
همه از این دنیا، که آدما به گند کشیدنش میرن. میریم به جایی که خیلی دنیاش بهتره اینجاست و از آدماش دیگه فقط میشه خوبی دید، هممون میریم. اما توی این مدت باید با یه سری درد زندگی کنیم و تسلیم نشیم، دوباره روی پاهامون بایستیم. خاطرات قشنگ رو توی ذهنامون نگه داریم و بد ترین خاطرات رو توی اعماق ذهنمون دفن کنیم. خوبی کنیم و عشق بورزیم. هرچقدر که دور اطرافمون ترسناک و بد باشه. برای چیزی حرص نخوریم و خودمون به خاطر داشته ها و نداشته هامون زجر ندیم. چون این زندگی ناپایداره، هممون میریم. نصیحت نمیکنم، اینا حقیقت زندگین. هممون میمیریم. این وسط هم باید درد رفتن بعضیا رو تحمل کنیم و من اینو میدونم و مطمئنم که اگه، اگههه روزی هشتاد سالم شد، توی نامه ای به هشتاد سالگی خودم، وقتی اونجایی که نوشتم "آیا آنقدری که هر شب آرزو میکردی که از عمر تو کاسته شود و به عمر مادر و پدر و خواهر و مادربزرگ و خاله و کلا خانواده ات و دوستانت اضافه شود اضافه شده؟" رو میخونم، چشمای چروکم و میبندم و از ته دل اشک میریزم...


پ.ن: اینجا اونقدر گرمه که پشه و سوسکا هم از خونشون بیرون نمیان. الکی گرم ترین شهر جهان که نشدیم.
پ.ن 2: از همه اونایی که حالم پرسیدن واقعا ممنونم. ببخشید که جوابی بهتون ندادم. همون اول میخواستم جواب نظرات خصوصی ای که بهم داده بودید رو بدم و بهتون بگم که چی شده، که چقدر حالم ناجوره؛ ولی نمیخواستم ناراحتتون کنم. حتی واسه یکیتونم نوشتم و ارسالش کردم، اما وقتی یادم افتاد که خودش یه عالمه درد و بدبختی داره پشیمون شدم و پاکش کردم.
پ.ن 3: حتی اینجا هم پر از خاطرات مادربزرگمه. وقتی رفتم که متن نامه ای به هشتاد سالگیم رو بخونم، یادم اومد که اونروزا من پیش مامان بزرگم میموندم و خودمون دوتا فقط روزا رو میگذروندیم، و موقع نوشتن این متن جفت هم خوابیده بودیم و اون همش بهم میگفت که تبلت و بذارم کنار و بگیرم بخوابم. هعیییییی. لعنت به...
پ.ن 4: میخواستم دیروز که تولدم بود این متن و بنویسم و پست کنم، اما حال و حوصله نداشتم. بد ترین تولد عمرم. خوب هم شد که دیروز پستش نکردم، امروز شنبست!

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۲۲ خرداد ۰۰

...

​​​​​​

اهم اهم...

پِف، انگاری یادم رفته چطور باید پست گذاشت/: چه وضعشه؟! جدی الان هم به زور خودم و وادار کردم یه چیزی بنویسم. اول که صفحه پست جدید و باز کردم، فقط سه ساعت به صفحه خالی روبه روم خیره شدم... دیگه تهش اشکم داشت در میومد که نمیتونم چیزی بنویسم"-" فکر کنم مغزم برای اون همه پست توی اسفند و فروردین داره استراحت میکنه:| یکی نیست بگه لامصب رو هم بیست تا هم نمیشن-_____-

خب، خبر مهمی که دارم براتون اینه که، کرونا گرفتم:» بعله... البته خیلی وقته، تقریبا از یازده روز پیش که الان دیگه تقریبا خوب شدم چون دیگه علایمی به غیر از سرفه ندارم. ولی متاسفانه مامان بزرگ و مامانم و دو تا از خاله هام بستری شدن، که خداروشکر همشون الان بهترن. منم به خاطر این موضوع الان خونه مامان بزرگم اینا با بچه های خالم قرنطینه هستم. کلا همه باز مانده های این واقعه جمع شدیم اینجا:> دست جمعی کرونا گرفتیم-_____- 

از همون جمعه هفته پیش برای تقویت روحیم شروع کردم دیدن انیمه، کلا مردن شوارتز و کرونا بد پی پی کرده بود تو حالم. واسه همین برای فراموش کردن و بهتر شدن حالم استارت انیمه دیدن و زدم. الان که حساب میکنم، از جمعه هفته پیش تا همین شنبه 105 قسمت انیمه دیدم////: یعنی تقریبا میتونستم کل اتک و یک سوم گینتاما رو ببینم:|||| اول جوجوتسو کایزن، بعد الویت تخم مرغ شگفت انگیز، همه قسمت و فصلای انیمه زندگی فاجعه بار سایکی، همین اواخر هم هوریمیا رو تموم کردم:| کاملا فهمیدید که کلا درس و بوسیدم گذاشتم کنار؟^^

خیلی حرف ها داشتم که میخواستم بزنم. همشو دیشب برای خودم مرور کردم، اما الان موقع نوشتن... ذهنم پوچ پوچه. فقط یادمه میخواستم از این بگم که شروع کردم به بیشتر مسئولیت پذیر بودن. اینروزا واقعا حس میکردم یه بچه ام که فقط وجودم باعث مکافات دیگرانه. حس میکردم یه بار اضافم که رسیدگی بهم دردسره. دلم نمیخواست اینو‌، برای همین پس از کلنجار های بسی زیاد و شب بیداری های فراوان(مدیونید بدونید بعضی هاش و برای دیدن انیمه بیدار موندم) یه تصمیماتی برای خودم گرفتم. اینکه سعی کنم جدی تر باشم و یکم بیشتر به دنیای آدم بزرگا نزدیک بشم. خودم تبدیل به یه آدمی کنم که بیشتر مورد اطمینان بقیه باشه. از بقیه نگه داری کنه، نه ازش نگه داری کنن. البته قبلش هم اینطوری نبود که بی دست و پا باشم. نه! فقط تصمیم گرفتم که محکم تر و مورد اطمینان تر باشم. کسی که بقیه بتونن بهش اعتماد کنن. یکی که شاید ذهن و قلب بچه گونه ای داره، اما کار هاش بالغانست. دقیقا برعکس قبلا. نمیدونم برای انجام اینکار خیلی دیره یا زود، اما میدونم که باید تغییر کنم، باید بتونم، باید انجامش بدم، باید سعی کنم. تا وقتی که سعی کنم پشیمونی ای ندارم، اما امان از روزی که تلاش کردن و فراموش کنم و دوباره شروع کنم مثل یه جلبک دریایی رفتار کردن... گور خودم و صبحای قشنگم و کندم. الان هم اگه میبینید دارم با روی گشاده پست میذارم چون صبح خیلی قشنگی رو شروع کردم.

با اینکه بدنم به خاطر اینکه دیشب کولر هال خراب شد و مجبور شدیم هممون سوسیسی توی یه اتاق بخوابیم درد میکنه؛ اما آهنگ قشنگ توی گوشم، آسمون آبی با ابر های پشمکیش، گل های زرد توی باغچه و گل های کاغذی صورتی رنگ که روی زمین و پوشوندن، پرتوی های طلایی نور که از پنجره و در داخل اتاق میشن، بوی چایی، مزه نون و پنیر زیر زبونم، امتحان ادبیات/: شاید به نظر چیز های خیلی بی ارزشی بیان، اما حقیقتا همه اینا دست به دست هم دادن که حس خوبی که الان دارم و تشکیل و به اوج خودش برسونن. باعث شدن که امروز، روزم و با یه لبخند گنده شروع کنم و برای نگه داشتن این لبخند، مصمم تر باشم.

خب از این ماجرا ها  که بگذریم، بذارید راجب انیمه هایی که دیدم حرف بزنم:) اول از همه جوجوتسو کایزن...*اشک* من فصل دو میخواممممممT---T ولم کنید میخوام برم برای بار هزارم نگاش کنمممT-----T لامصب یه انیمه چقدر میتونه خوب باشه؟ ها؟ هااا؟ جدا از داستان فوق العادش طنزش بود که بیشتر دوست داشتنیش میکرد. خدایا چقدر خندیدم من سر این انیمه، اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنویدXDDD به نظرم اگه حتی یه درصد هم برای دیدنش دو دل اید، بازم بدون مکث شیرجه بزنید به سمتش. عمرا اگه پشیمونی ای تو کارتون باشه:}

راجب انیمه الویت تخم مرغ شگفت انگیز هم چیز خاصی نمیشه گفت، به غیر از اینکه خیییلییی مخ ترکون بود*-* بعد اینکه -یه روزه- تمومش کردم مغزم نبض داشت از شدت خفنیش:> البته اون آخراش یکمی گوزپیچ شدم ولی خب مطمئنا با فصل دوش همه چی حل میشه، نه؟!"-"

خبببب، میرسیم به زندگی فاجعه بار سایکی که با دیدن همه 56 قسمتش به اینکه زندگی سایکی وااااقعااا فاجعه باره پی بردم... یعنی فقط میتونم بگم جرررررررXDDDDD هر چقدر از بیچارگی این بشر بگم کم گفتمXDDDD فکر نمیکردم بعد از lovely complex اینقدرررر بخندم با یه انیمه ای. شخصیتای بسی بامزه و خنگولی که داشت فوق العاده بودن و کارکتر کاملی که داشتن باعث عالی تر شدن انیمه میشد. البته فقط یه کوچولو اینکه روندش تند تنده رو مخه ولی ازش هیچی کم نمیکنه:) اهه، هنوزم میتونم صدای "یاره یاره" گفتن سایکی و "بریم رامن بزنیم" نندو رو تو گوشم بشنومTT

بعد دیدن تمام این انیمه های خفن، گفتم یه انیمه آروم و رومنس بزنم بَر بدن که رفتم سراغ هوریمیا. اصلا قلبم آب شد با این انیمهTT چقدر کیوت آخه لعنتیا؟ چه کردین با من؟="""""

میدونید حس خوب یعنی چی؟ یعنی اینکه بعد دیدن هر انیمه ای پینترستم و باهاش میترکونم. عشقم اینه که بعد هر انیمه ای برم تو پینترست و عکسا و فن آرت هاش و نگاه و دانلود کنم*----* معتاد شدم اصلا. الان هم فعلا در حال درو کردن عکس و فن آرت های هوریمیا میباشم:) کلا پوشه فن آرت های لپ تاپمم این روزا به خاطر عکسای سوکونا و سایکی و میامورا رو به ترکیدنه:"} بیشعورای کراشTT

 

پ.ن: میخواستم واستون عکس شووارتز رو بذارم ولی همشون تو گوشی مامانمن و مامانمم که، بستریه:< لطف میکنید اگه واسه خوب شدن حال مامانم، کلا خانوادمون دعا کنید:>♡

پ.ن 2: راستی ماه رمضونتون مبارک و روزه هاتون قبول باشه*-* منم امسال دلم میخواست مثل سالای دیگه روزه بگیرم ولی خب کرونا نذاشت/:

پ.ن 3: اونقدری که تو پنل من ستاره‌ی روشن شده هست تو آسمون نیست-_____- ازم دلگیر نشید ولی جدی یه اراده راسخ میخوام واسه سر زدن بهتونTT

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۳۱ فروردين ۰۰

خداحافظ.

خیلی بده که یه مطلب شاد بنویسی ولی به خاطر اتفاقات وحشتناکی که بعدش میفته بذاری تو فهرست مطالبت خاک بخوره. من خیلی خوب بودم، بلند میخندیدم، داشتم تلاش میکردم؛ چرا؟ چرا؟ چرا باید بمیری؟ چرا خنگول من؟ چرا؟ منو ببخش. ببخش که به ناله هات گوش دادم و فقط تونستم با اشک بخوابم. منو ببخش که نتونستم هیچ، هیچ کاری برات کنم. منو ببخش. من نتونستم دوست خوبی برات باشم. نتونستم. 

میدونی، حس میکنم یه چیزی از وجودم کم شده. خودت که میدونی. عادت دارم به همه چیز عشق بدم، به تو هم دادم. هر بار که نوازشت میکردم، توی چشم هات نگاه میکردم، بهت لبخند میزدم؛ توی همشون عشق میریختم. و الان که نیستی حس میکنم یه تیکه از قلبم نیست و باقی مونده هاش از نبود اون تیکه زار میزنن و درد میکشن. درد داره، درد داره. منی که نمیذاشتم کسی هیچوقت حتی مژه های خیس یا بینی قرمزم و ببینه الان دارم...

میدونی دردناک تر از اینا چیه؟ اینکه تا میخواستم ازت برای بقیه تعریف کنم رفتی. نمیدونم چرا نتونستم ازت بگم، هربار یا یادم رفت، یا یادم رفت، یا یادم رفتت. یادم رفت بگم بهشون که چقدر خنگولی، اینکه ارتا از دستت عاصیه، اینکه اونقدر سیاهی که تو شب دیده نمیشی، اینکه چقدر شکمویی، اینکه همیشه تا در و باز میکردم بدو بدو میومدی سمتم. اینکه چه چشم های خوشگلی داشتی. داشتی؟ دیگه نداری؟ دیگه نمیتونم ببینمشون؟ برای همیشه بستیشون؟ 

لعنتی من حتی نتونستم ازت خداحافظی کنم! فقط تونستم بهت بگم که چه پسر خوبی هستی، که چقدر مهربونی، که ببخشید. ببخشید. ببخشید. ببخشید هاپو کوچولوی خنگول من، ببخشید و خداحافظ برای همیشه،

شوارتز.

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۲۰ فروردين ۰۰

چالش ساکورا

سلام سلام*-*

چطوریایید؟ بنده هم خوبم نگران نباشید. فقط یکمی کمرم به خاطر درسا شکستهTT

خب این چالش از اینجا شروع شده و نوبادی و زینبی عزیز منو به این چالش دعوت نمودن*^*

بنده هم زی زی، سحری، یومیکو، آرتمیس، آیامه(بعد اینکه تشریف فرما شدن) آکامه و موچی چان رو به این چالش دعون مینمایم.

هر کی هم نام نبردم و از این چالش خوشش اومده بگه تا اضافش کنم:»

 

میدونید من اون موقعی که اوتاکو شدم یعنی سه سال پیش، بیشتر تو فاز انیمه های رومنس بودم. یعنی هر چی انیمه رومنسه من دیدم:» برای همین از دیدن انیمه های خفن مفن غافل موندم و بعله...=" ولی از پارسال به خودم اومدم و زدم تو کار دیدن انیمه های خفن مفن و الان دارم میبینم که نصف عمرم و بر باد صبا دادمTT حالا نه اینکه انیمه خفن هم کلا نمیدیدما؛ اما کل نظرم رو انیمه های رومنس بود. بعد تازه رومنسایی هم که من میدیدم زشت نبودنااا بگم. اصلا به نظرتون من چیز مزخرف میبینم؟:>

الانم که به خاطر عقب موندگی هایی که تو درس هام دارم هیچ فرصتی واسه دیدن انیمه نمیکنم. من به زور میام وب، بعد بشینم انیمه ببینم؟ بعد اون وقت با عذاب وجدانم چه کنم؟TT *قسمت های هشت به بعد فصل دوم انیمه نا کجا آباد موعود به وی چشمک میزند بی حیا*

 

 

پ.ن: امروز تولد خواهر بزرگم یاسمین میباشد:>>> اگه ببینیدش اصلا باورتون نمیشه که این دختر بیست و یک سالش شده. یک عدد بیبی فیس بد تر از منه="

پ.ن 2: چرا اینقدر ریاضی شیرینه؟ فکر کنم علاقه شدیدم به کد نویسی یه طرفش برمیگرده به علاقم به ریاضی؛ چون کلا این این دو تا رابطه ناگسستنی ای با هم دارن:»

پ.ن 3: نمیدونم چرا امروز فضای خونمون اینقدر برام خفقان آوره، واسه همین الان دارم براتون از تو حیاط پست میذارم/: پشه کوره ها هم خوردنم-_____-

 

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۷ فروردين ۰۰

به کسی که هیچوقت قرار نیست او را ملاقات کنم.

سلام.

حالت چطور است؟ امیدوارم که خوب خوب باشی.

خوشحالم که دارم این نامه را در حالی برای تو مینویسم که نه تو میدانی من چه کسی هستم، و نه من میدانم. البته زمانی با خودم چیز های غیر ممکن را ممکن در نظر میگرفتم. به خاطر یک عدد. عددی که به من گفته بود ممکن است تو واقعا بدانی من چه کسی هستم و فقط نتوانی پا پیش بگذاری. اما الان من معتقد و مطمئن هستم که وجود خارجی و داخلی نداری و نخواهی داشت.

باورت میشود؟ با تاس رو به رویم قرار گذاشته بودیم که اگر زوج از آب در آمد تو باشی و اگر فرد شد برعکسش. و منه فاقد عقل چشمانم را بستم. تاس را در هوا انداختم و بعد زیر چشمی به عددی که آمده بود خیره شدم. دو...

مادر تمام عدد های زوج و، زوج ترین عددی که میشود شناخت برایم آمده بود. دو. تشکیل شده از یک به علاوه یک که میتوانند من و تو باشیم. راضی نشدم. با اینکه میدانستم عمرا باز هم زوج بیاید دوباره تاس را انداختم. دوباره دو آمد!

نمیدانم من خوش شانس هستم یا جاذبه زمین دلباخته عدد دو شده بود اما این را خوب میدانم که گل امید در قلبم رشد کرد و شکوفه هایش تمام ریه و رگ هایم را پر کردند. شکوفه هایی که مدتی بعد تبدیل به گلبرگ هایی خشکیده شدند و نفس کشیدن را برایم زهر ساختند.

دو. آن دوی لعنتی. شاید یکمی غیر منطقی باشد که بخواهی از یک عدد بینوای هیچ کاره متنفر باشی اما خب من شدم. از عدد دو متنفر شدم. دویی که بذر امید را در قلبم کاشت. رویایی که به آن آب داد و خیالی که نوری برای او فراهم ساخت. همه اینها باعث شدند مثل احمقی ساده لوح به دنبالت بگردم. مسخرست.

حال بگوییم آن دو ی نادان، غیر عمد آن دانه از دستش لیز خورده و با خاک یکی شده؛ آن رویا و خیال از خدا بی خبر که او را بزرگ کردند و پرورشش دادند این را در نظر نگرفته بودند که آخر چه آدم بیچاره ای میتواند تو باشد؟ چه کسی؟ کدام مغز خر گاز زده ای؟

آه، هنوز هم با یاد این موضوع عصب های مغزم نبض میزنند. اینکه با امید واهی در قلبم سراسر دنیا را گشتم و در چشمان خیلی ها نگاه و با خود فکر کردم که تو باشی. اما خب نبودی و بعد از مدتی متوجه شدم که نخواهی هم بود. البته بگویم نه اینکه محتاج تو بوده باشم، اصلا هم اینطور نیست! اما، خب...

اصلا... اصلا برای چه دارم برای تویی که وجود خارجی نداری چیزی مینویسم؟ تازه به خودم زحمت ادبی نوشتن و ویرایشش هم میدهم! بیخیالش. گور پدرش هم کرده، برایت مینویسم. حداقل روزی در دلم نماند که هیچوقت نتوانسته ام برایت نامه ای بنویسم و در آن بگویم که... دو...دوستت... ولش کن، از این جمله خوشم نمی آید. دیگه از این بد تر که در اولین کلمه اش دو دارد؟! نه اینکه دستم به گوشت نرسد بگویم بو میدهد، فقط... فقط‌ ترجیح میدهم گفتنش را با خود به گور ببرم. همین. دلیل هم بخواهی میگویم که به تازگی فهمیدم که من نمیتوانم ازش استفاده کنم چون حتی اگر وجود داشته باشی هم، فکر نمیکنم بتوانم تو را پیدا کنم. البته اگر بتوانمم نمیخواهم که دیگر به دنبالت بگردم. من خودم را به زور در قلبم جای میدهم، چه برسد به یک نان خور اضافی که تازه باعث زلزله میشود و پول شارژش را هم نمیدهد.

در کل من آدمش نیستم. تو را به خوشی و ما را به سلامت. نه واقعا! چرا وقتی نمیخواهم باشی و نمیخواهی باشی دست به نوشتن این نامه برایت زدم؟ خدای من! میدانستم. کار آن رویا و خیال مارمولک است. اینطور نمیشود. باید ادبشان کنم تا دیگر از این غلط های بسی غلط نکنند. خب، فعلا ای...ای...به نظرت چه باید به تو بگویم؟ باید مثل این داستان های عاشقانه رویت اسمی باکلاس بگذارم؟ هه! به همین خیال باش! برای تویی که قرار نیست هیچوقت باشی خودم را به زحمت بندازم و یک اسم انتخاب کنم؟ عمرا! خب پس،

فعلا ای کسی که قرار نیست هیچوقت تو را ملاقات کنم. طولانی شد؟ خب به درک!

راستی، بگذار به تو هشداری بدهم. اگر وجود داری(میبینی که این امید دست از سرم بر نمیدارد؟) توجه داشته باش که خدایی نکرده اگر روزی مرا پیدا کردی، هیچوقته هیچوقت به من نزدیک نشوی. باور کن، برای خودت میگویم. چه کاریست؟ اصلا به دنبال من نگرد که بخواهی به همچین چیزی فکر کنی. و یک چیز دیگر...

به هیچ وجه هم به عدد دو اعتماد نکن! همین که من گفتم! وسلام.

یکستدار تو...

ناستاکا شارون.

 


 

پ.ن: عکس اول پست بسیار بی معنی با پست و فقط جهت زیبایی میباشد^^

پ.ن 2: بعد از مدت بسی بسی خیلی طولانی ای ناخونام بلند شدن و از صدای برخوردشون موقع تایپ با صفحه تبلت یه حس عجیبی بهم دست میده:>

پ.ن 3: برنامه ریختم واسه درس خوندن و جبران عقب موندگی هام. پس... فکر نمیکنم دیگه فعالیتم اینجا زیاد باشه. اما اینبار قول میدم ارتباطم و کامل با وب قطع نکنم. همون یکی دوبار واسه هفت پشتم بس بود-_____- البته بیان خیلییی سوت و کور شده، فکر نمیکنم اصلا کم شدن فعالیتم زیاد به چشم کسی بیاد:«

پ.ن 4: گفتم سوت و کوری و غیبت... مگه دستم بهت نرسه استلا که خونت حلاله^^ دیگه زدم به سیم آخرo(▼皿▼メ;)o

پ.ن 5: نمیخواستم واسه این پست پی نوشت بذارم، ولی یه چیزایی بودن که میخواستم حتما گفته باشمشون...

  • Nastaka Sharon
  • پنجشنبه ۵ فروردين ۰۰

روز اول چالش نوشتن و چالش آهنگ!

اهم اهم...

من، ناستاکا شارون... بلاخره استارت یکی نه، دو چالش سی روزه رو زدمممم.

*صدای دست و هورا کشیدن جمعیت*

خدایی نمیدونم چطور منی که پستام تازه به سی تا رسیده میخوام دو تا چالش سی روزه رو شروع کنم. بعله... اینجوری که دو تا چالش و ترکیب میکنیمD= دست و جیغ هوراااااXDDD

 خدایی چالش آهنگ چالش خیلی سختیه چون من آهنگام و مثل بچه هام دوست دارم و اصلا نمیتونم بینشون فرق بذارم؛ تازه میخوامم تا جایی که در توان دارم سعی کنم یه آهنگ رو برای هر سوال نام ببرم تا همونو با داستان چالش تا آخر گوش کنید. و این سختی این کار و دو هزار برابر میکنه:"

از سختیای چالش نوشتنم نگم براتون که کرک و پرتون میریزه"-" فرض کن بخوای یه داستان و بدون هیچ پیش زمینه و برنامه ریزی ای شروع کنی. تازه یکیم هی بهت بگه که داستانت باید چطور باشه و چه اتفاقاتی توی داستانت باید بیافته/: شما رو نمیدونم ولی این مورد برای من خیلی سخته-______-

دو تا چالش فوق سخت... اما به هر حال...

من میتونممم*----* یسسس.

پس اول بزن بریم سراغ چالش آهنگ...

 

روز اول: آهنگ مورد علاقه ت.

میشه گفت من آهنگ مورد علاقه خاصی ندارم اما کلی آهنگ هست که هر وقت دوباره گوششون بدم بازم برام دل نشینن و حتی نمیخوام یه ثانیشون رو هم از دست بدم.

یکی از این آهنگ ها این هستش:

Finaly // Beautiful Stranger - Halsey

خیییلییی خوبه:))) هر وقت گوشش میدم اونقدری حس خوب به وجودم تزریق میشه که واقعا وصف شدنی نیست.

بگمم اگه دیدید کل سوالات این چالش شد آهنگای هالزی تعجب نکنیدD= عشقه هالزی*----*

​​​​خببب الان دیگه وقتشه بریم سراغ چالش نوشتن:> برییییم که داشته باشیمممم...

 

  • Nastaka Sharon
  • دوشنبه ۲ فروردين ۰۰

پستی جدید در سالی جدید!

​​​​​​

درودددد..

سال نوتون، یعنی سال 1400 مبارککککک*-----*♡

میخواستم اول بنویسم سال هزار و سیصد و چهارصد:| فکر کنم خیلی طول میکشه تا ذهن و مغزمون از هزار و سیصد در بیاد.

خببب، فکر میکنم این روزا زیادی واسه همه کس همه چیز دعا کردم اما دوباره دعا کردن و گفتنشون فکر نمیکنم خالی از لطف باشه؛ پس دوباره میگم که امیدوارم تو سال جدید کلی لحظات زیبا و حس های خوب رو تجربه کنیم و از تک تکشون لذت کامل رو ببریم. میدونید میخواستم آرزو کنم که هیچ غمی هم تو سال جدید نداشته باشیم اما خب درست که فکر کردم دیدم ممکن نیست! غم موجود دیوونه ایه که روی شیشه‌ی روحمون جنبره زده و خیال بار و بندیل بستن و رفتن نداره. پس باید باهاش ساخت چون پر دادنش از دلامون هر چقدر هم که لبخند های مصنوعی و عروسکی طور بزنیم شدنی نیست.

بیاید توی این شروع نو سعی کنیم که دخالت غم رو توی احساساتمون به حد نصاب برسونیم تا خاطراتش توی پایان این آغاز از ذهن و خاطراتمون فرار کنه. 

آرزو میکنم که سال هممون خیلی خوش و مبارک باشه، و هر چقدر که تو سال گذشته فرصت های شادی کردن به لحظات غم انگیز بدل شد، امسال به همون اندازه اتفاقای خوب خوب برامون بیفته.

و در آخر هم...

نوروزتون پیروز:}

 

پ.ن: یعنی اوقدری خوابم میاد که میتونم تا قرن دیگه بگیرم تختتت بخوابم-____-

بعدا نوشت: لامصب اونقدر موقعی که داشتم اینو مینوشتم خوابم میومد که حتی یادم رفت اندازه متن و تغییر بدم/: نگاه حتی "اینقدرم" تو پی نوشت درست ننوشتم-_____-

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۳۰ اسفند ۹۹
Dance in your nightmare,
And look deep into your heart,
Even if you have spider webs in your ears,
Even if you bleed,
And even if you are illusion of nightmare!
Do not worry about destruction,
Because we all turn back to him...
نویسندگان