قلم را به دست میگیرم. لبخند را ترمیم میسازم؛ خوب نشد! پاک میکنم و از اول میکشم، دوباره و دوباره. صفحه پاره میشود. مشکلی نیست. باید درستش کنم، باید تمامش کنم. نباید اینطور بماند. بلند میشوم. دست و صورتم را با زیبایی ها میشویم. به خورشید و ابر ها سلام میکنم. لبخند میزنم. ادامه میدهم. مانند متنی زندگی را. گر پر از کلمات بی معنی و نامفهوم اما ادامه میدهم. قانون مینویسم. یک قانون، دو قانون. اشک هایم را کنار میزنم. ده قانون، سی قانون. چهل قانون. به دفتر رو به رویم خیره میشوم.

چهل قانون مینویسم، به پنج دسته تقسیمشان میکنم:

قانون هایی برای روح من، برای دیگران و من، برای من و خدای من، برای آینده‌ی بهتر من و در آخر قانون هایی برای قانون های من.

چون سالی جدید دارد به من چشمک میزند و بوی صبح شنبه ای نو، بینی ام را نوازش میدهد. من در این آغاز بهتر میشوم و آنقدر در این راه خواهم رقصید که زانو هایم برای کم کردن روی درد بیشتر ادامه بدهند.

این چیزیست که میخواهم. این چیزیست که باید بخواهم. من باید ادب شود. این رودخانه باید تمیز شود. یعنی چه؟!

 


 

من خوبم، من بهترم میشم. ببخشید اگه نگران و اذیتتون کردم و ممنونم از دلگرمی هایی که بهم دادین. میدونم اینکه بخوای برای بهتر شدن حال یه فرد یه کاری انجام بدی و نتونی چقدر آزار دهندست. پس ببخشید اگه باعث همچین چیزی شدم. جدی الان فقط خدا رو شکر میکنم که اون پست قفل شده رو نخوندید. فکر کنم بهترین کاری که تو عمرم کردم مهر و موم کردن اون بود.

دیروز واقعا حس و حال گندی داشتم، دقیقا مثل اون موقع هایی که وب نبودم یا شایدم بد تر. البته در عرض این چند وقت هنوزم دست از سرم برنداشته بودن، فقط من پسشون میزدم. اینقدر ازشون عاصی شده بودم که یه مدت برای فرار ازشون فقط میخوابیدم. شاید به نظرتون بلف بزنم ولی یادمه یه روز فقط به زور برای ناهار ساعت چهار و برای شام ساعت دوازده بیدار شدم. در عجبم بعدش انگاری که از خوابیدن خسته باشم دوباره هم سرم و‌گذاشتم رو بالشت و خوابیدم! خیلی مزخرف بود اصلا.

الان با اینکه از اون روزا خیلی بهترم ولی هنوز هم اون حس ها روی سینم و توی وجودم سنگینی میکنن، اما خب دارم سعی میکنم تا خودم و از دستشون آزاد کنم. سال جدید داره شروع میشه. نمیخوام همه چیز و به این راحتی به خودم زهر کنم. واسه‌ی همین برای خودم چهل تا قانون نوشتم. قانونایی برای بهتر زندگی کردن. میدونم که مثل چیز هایی که قبلا واسه‌ی خودم نوشتم و بهشون عمل نکردم این هم همینطوری میشه و بیشتر داغونم میکنه ولی خب قانون دوم از دسته پنج میگه که "اگه زیر این قانون ها زدی خودت و زیاد سرزنش نکن، در عوض برای انجام دادنشون دوباره و دوباره تلاش کن."

پس من تا میتونم سعی خودم و میکنم. تا تهش. من همون ناستاکا و نازنین قبل میشم، شایدم قوی تر؛ چون الان خیلی چیزا رو میدونم و میفهمم که دیروز درکی ازشون نداشتم! شاید خیلی کلیشه ای باشه این جملاتم، مثل شخصیت های بی عرضه انیمه ها که میخوان راهشون و توی دست بگیرن و موفق بشن. ولی خب، چه میشه کرد؟ زندگی همینه، کلیشه ای زیبا!

 

پی نوشت: چس ناله هام زیاد شده؟ خیلیم مزخرف و چرت و پرت مینویسم نه؟ میدونم. تحمل کنید خواهشا.

پی نوشت 2: الان که میبینم با اون دفترم تقریبا شبیه کونیکیدا تو بانگو شدم/:

پی نوشت 3: دیروز خیلی یهویی رفتم خونه مامان بزرگم. اگه الان حالم خیلی بهتره نصفش و مدیون خانوادمم.