۱۷ مطلب با موضوع «اندر احوالات» ثبت شده است

چقدر سخته که بگی، از دستش دادم!

من یه هنوز یه بچه نو پام. شاید الان دیگه واقعا 17 سالم شده باشه اما حس هام، ذهنم و چیز هایی که بلدم هنوز، در حد یه بچه‌ی دو و اندی سالست.
من نمیدونستم دلتنگی چیه. شاید بعضی اوقات حسش کرده باشم اما الان میدونم که در برابر این حسی که داره وجودم و تیکه تیکه میکنه هیچکدومشون چیز خاصی نبودن. البته فکر میکنم سرشت انسان همینه. باید درد بکشه تا یاد بگیره، تا بفهمه، تا بزرگ بشه و رشد کنه.
چی بگم؟ از اینکه بخوام این جمله رو بگم متنفرم. وحشتناک گفتنش درد داره. درد داره.
اون همه‌ی کسمون بود. تنها کسی که میشد کامل بهش تکیه کرد. خونش تنها جایی بود که هر وقت ناراحت بودم با رفتن به اونجا حالم از این رو به اون رو میشد. تنها کسی که میتونستم، مادربزرگ خودم بدونمش. من هیچوقت مادربزرگ و پدربزرگ پدریم رو ندیدم، خیلی قبل تر از اینکه بدنیا بیام رفته بودن. البته من بقیه خانواده پدریم رو هم ندیدم. به جز یکی از عمو هام که فقط عکسش رو روی سنگ قبرش دیدم و بی تفاوت و بدون هیچ حسی ازش گذشتم. بگذریم.
من فقط خاطرات محو و کوچیکی از پدربزرگ مادریم که خاله ها و داییام و مامانم میگن که، من یه جورایی نوه محبوبش بودم دارم، که همون ها هم واسم با ارزش ترین خاطراتن. اما... اما مادربزرگ مادریم، که به خاطر اینکه مامانم و خاله هام به اسم محلی صداش میزدن و خواهر بزرگم که اولین نوست ازشون تقلید کرده بود، همه بهش میگفتیم "یومّا" به معنی مادر؛ نه یه خاطره، نه دو تا، نه اصلا خاطراتی که بشه با انگشت شمردشون، بلکه هزاران و میلیون ها و میلیار ها خاطره ازش توی این مغز معیوب جا گرفته. مغزی که تک و توک چیز ها و اتفاقات رو یادش میمونه و بیشترشون رو یادش میره. نمیدونم، شایدم این یه محبته. محبته که حرف ها و بعضی از خاطرات از ذهنم پاک شدن. شاید خدا میدونسته که من با تک تکشون درد میکشم و خودم و داغون میکنم. میدونسته.
میشه گفت که من از بچگی پیش اون بزرگ شدم، به خاطر اینکه مادر و پدرم هر دوشون شاغل بودن برای اینکه من و خواهرم تنها نمونیم ما رو پیش اون و خاله هام میذاشتن. واسه همینه که من تک تکشون و اینقدر دوست دارم و حتی دلم نمیخواد خاری به پاشون بره.
اون روز اولین روزی بود که توی امسال روزه گرفتم. تازه خوب شده بودم. هممون خوب شده بودیم، انگاری اون متنظر بود تا همه سرحال و قبراق بشیم و بعد...
سر شام حالم بد بود. نه حال جسمیم، روحی کلا. حس عجیبی داشتم. بلف نمیزنم، واقعا یه جوری بودم. فکر کردم خستم برای همین بعد از افطار رفتم تو تختم تا یکم بخوابم تا شبش بریم خونه خالم اینا برای خوندن دعای شب قدر. همینجور به سقف خیره شده بودم و برای مامان بزرگم دعا میکردم. دیشبش بعد از اینکه نماز صبحم و خونده بودم با گریه دعای توسل میخوندم و از خدا خواهش میکردم که یه وقت خنده های یوما رو ازمون نگیری هااا، یه وقت نشه که دیگه نبینیمش خدا، خدایا.
یهو گوشی مامانم زنگ خورد و تن من به لرز افتاد. احتمال میدادم خاله هام باشن که میگن چرا هنوز نیومدین اینجا اما نمیدونم چرا ته ته ته دلم یکی میگفت نکنه دایی باشه که میخواد یه خبر بد بده؟ نکنه... نکنه...
و پشت خط، دایی بود. گفت حال یوما بد شده. گفت آماده بشین که داریم میایم دنبالتون. نفهمیدیم چطور پوشیدیم، مامانم سریع با اونا رفت و ما هم پشت سرش با بابام رفتیم خونه خالم اینا. الان دارم فکر میکنم که به درگاه کی دعا نکردم؟ اسم همه رو بردم. امام علی، حضرت فاطمه، حضرت ابلفضل. خدا. به اسم قسم میخوردم. خدایا تروخدا.
وقتی به اونجا رسیدیم فقط صدای جیغ و شیون بود که توی گوشمون زنگ میزد. بهمون دروغ گفته بودن. التماس همه کردم. چیشده؟ یوما رفت؟ یوما دیگه نیستش؟ نه، خدایا چرا؟ تازه داشتم براش دعا میکردم. صدام و نشنیدی؟ یا من بنده مورد علاقت نبودم؟ چرا خدا؟ چرا؟ چرا؟ و افتادم رو زمین و جیغ میزدم. 
هعییی. اون روز کذایی رو بیخیال. وحشتناک ترین روز عمرم بود. اولین شب قدر، روز یازده اردیبهشت هزار و چهارصد. روز شنبه. همش با خودم فکر میکردم که چرا اینقدر خدا از من متنفره؟‌ چرا اینقدر دوست داره منو ضایع کنه؟ مگه ندید که من امید داشتم به شنبه هام؟ ندید که سال هزار و چهارصد و با شنبه آغاز کردم و میخواستم یه شروع دوباره رو رقم بزنم؟ دید؟ پس چرا اینجوری مادربزرگم و توی روز شنبه برد؟ چرا؟ سرنوشتش بود؟ اتفاقی بود؟ نمیدونم. نمیدونم.
هنوز که هنوزه باورم نمیشه که دیگه نیستش، وقتی میرم خونشون فکر میکنم که مثل همیشه رفته مغازه تا برامون خوراکی بخره، یا مثلا بازاره و یا خونه فامیلاشه و یا... وقتی میرم خونه هم فکر میکنم خونشونه و مثل همیشه روی مبل مورد علاقش و سرجاش نشسته و داره اخبار میبینه. ولی وقتی روزای پنجشنبه میرسه، سوار ماشین که میشم میبینم که وای، چرا اینقدر طول میکشه که برسیم پیش یوما؟ قبلا سه یا پنج دقیقه طول میکشید، الان چرا اینقدر راه طولانیه؟ داریم میریم سر خاکش؟ سر یه سنگ بی روح مشکی؟ سنگ داغی که روش نوشته زهرا شریفات؟ نمیخوام، برگردیم. من از اونجا متنفرم. یوما اونجا نیست، اون فقط یه جسمه، یه جسم زیر خروار ها خاک. نمیخوام. اون...اون...
چهل و دو یا شایدم سه روز گذشت. برگشتیم خونمون و داریم به روال عادیمون برمیگردیم. یعنی خب یه جورایی برگشتیم. همه خانوادم داغونن. و من از غم رفتن یوما و هم از غم اونها داغونم. اشکم گه گاهی در میاد، اما قفسه سینم از درد انگار داره سوراخ میشه. درسته میخندم، میخندونم. اما هنوز نفس کشیدن برام سخته. اگه آهنگام، تبلتم، خانوادم، گل و گیاه های توی باغچه و ارتا نبودن، نمیدونم چی میشد. 
راستی، گفتم ارتا؛ من الان دیگه مامان بزرگ شدم. درسته خودم دیگه مادربزرگی ندارم اما ارتا بهم دو تا توله‌ی ناز و گوگولی هدیه کرد. اسمشون و گذاشتم کینرو و گینرو. اونقدری کوچیکن که هنوز مشخص نیست کدوم کینروعه کدوم گینرو. فقط همینجوری روشون اسم گذاشتم( مدیونید اگه فکر کنید اسما رو از انیمه دکتر استون کش رفتم )

امتحاناتم و دوشنبه هفته پیش تموم کردم. دو تاشون حضوری بودن که سر هر دوشون فقط تونستم دو ساعت بخوابم و از شانسم توی هر دو امتحان فقط من کامل گرفتم و بقیه بچه ها همه افتادن.
توی یه گروه ترجمه مانگا و مانهوا به عنوان ادیتور(کلین عکس و تایپ) عضو شدم. میخواستم یکم سرم و گرم کنم تا از یه مواردی دور بمونم.
و اینکه، ببخشید. نیومدم که بمونم. دلم برای اینجا و حسای خوبش تنگ شده بود. اما نمیتونستم بیام. هم عذاب وجدانم اذیتم میکرد، و هم اینکه حال حوصله نداشتم. الانم فرقی نکردم. حتی خستم که با دوستام چت کنم، یا اینکه انیمه و سریال کره ای ببینم. فقط مثل همیشه روی تختم میشینم و یا اینستاگردی، یا مانگا ادیت میکنم. جو خونه خیلی گنده. خواهر بزرگم خونه مادربزرگم ایناست تا پیش خالم که تنهاست بمونه. و اینجا مامانم دائم چشماش خیسه. حتی باور میکنین یا نه موقع نوشتن این متن دو بار نصفه نیمه ولش کردم تا برم و آرومش کنم.

هعییی. روزای سختیه، اما باور دارم که میگذره. زمان همه چی و حل میکنه. مطمئنم که الان مامانبزرگم توی بهترین جاست، و ما فقط اینجا الکی اشک هامون و هدر میدیم، البته برای اون که گریه نمیکنیم؛ همه گریه هامون برای خودمه که دلتنگیم، که درد داریم، که بی کس و تنهاییم. واقعا ما آدما موجودات خودخواهی ایم. هر چقدر انکار کنیم، این موضوع اصلا عوض نمیشه. ما آدماییم که گند زدیم به این دنیا و تازه لعنتشم میکنیم. روزی نبود که من آه نکشم و بگم لعنت به این زندگی. اما بعد تر، وقتی که شکوفه زدن گلا، شکوفه های درخت کنار توی هوای پنحاه درجه، پرنده ها در حال رقصیدن توی آسمون آبی با اون ابر های پشمکیش، به وجود اومدن و بدنیا اومد یه بچه، حیوون ها و خیلی چیزای دیگه، رو دیدم، فهمیدم که چرا لعنت به زندگی؟ این زندگی ای که خدا به این قشنگی کشیده و برای ما آدما طراحی کرده، چرا باید لعنتش کنم؟ اگه پره دوده، اگه آدما زودتر از موعدشون میمیرن، اگه ما درد میکشیم، همه و همش به خاطر خودمونه. به خاطر ما انساناست. ماییم که گند زدیم به این دنیا. ماییم. 
همه از این دنیا، که آدما به گند کشیدنش میرن. میریم به جایی که خیلی دنیاش بهتره اینجاست و از آدماش دیگه فقط میشه خوبی دید، هممون میریم. اما توی این مدت باید با یه سری درد زندگی کنیم و تسلیم نشیم، دوباره روی پاهامون بایستیم. خاطرات قشنگ رو توی ذهنامون نگه داریم و بد ترین خاطرات رو توی اعماق ذهنمون دفن کنیم. خوبی کنیم و عشق بورزیم. هرچقدر که دور اطرافمون ترسناک و بد باشه. برای چیزی حرص نخوریم و خودمون به خاطر داشته ها و نداشته هامون زجر ندیم. چون این زندگی ناپایداره، هممون میریم. نصیحت نمیکنم، اینا حقیقت زندگین. هممون میمیریم. این وسط هم باید درد رفتن بعضیا رو تحمل کنیم و من اینو میدونم و مطمئنم که اگه، اگههه روزی هشتاد سالم شد، توی نامه ای به هشتاد سالگی خودم، وقتی اونجایی که نوشتم "آیا آنقدری که هر شب آرزو میکردی که از عمر تو کاسته شود و به عمر مادر و پدر و خواهر و مادربزرگ و خاله و کلا خانواده ات و دوستانت اضافه شود اضافه شده؟" رو میخونم، چشمای چروکم و میبندم و از ته دل اشک میریزم...


پ.ن: اینجا اونقدر گرمه که پشه و سوسکا هم از خونشون بیرون نمیان. الکی گرم ترین شهر جهان که نشدیم.
پ.ن 2: از همه اونایی که حالم پرسیدن واقعا ممنونم. ببخشید که جوابی بهتون ندادم. همون اول میخواستم جواب نظرات خصوصی ای که بهم داده بودید رو بدم و بهتون بگم که چی شده، که چقدر حالم ناجوره؛ ولی نمیخواستم ناراحتتون کنم. حتی واسه یکیتونم نوشتم و ارسالش کردم، اما وقتی یادم افتاد که خودش یه عالمه درد و بدبختی داره پشیمون شدم و پاکش کردم.
پ.ن 3: حتی اینجا هم پر از خاطرات مادربزرگمه. وقتی رفتم که متن نامه ای به هشتاد سالگیم رو بخونم، یادم اومد که اونروزا من پیش مامان بزرگم میموندم و خودمون دوتا فقط روزا رو میگذروندیم، و موقع نوشتن این متن جفت هم خوابیده بودیم و اون همش بهم میگفت که تبلت و بذارم کنار و بگیرم بخوابم. هعیییییی. لعنت به...
پ.ن 4: میخواستم دیروز که تولدم بود این متن و بنویسم و پست کنم، اما حال و حوصله نداشتم. بد ترین تولد عمرم. خوب هم شد که دیروز پستش نکردم، امروز شنبست!

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۲۲ خرداد ۰۰

...

​​​​​​

اهم اهم...

پِف، انگاری یادم رفته چطور باید پست گذاشت/: چه وضعشه؟! جدی الان هم به زور خودم و وادار کردم یه چیزی بنویسم. اول که صفحه پست جدید و باز کردم، فقط سه ساعت به صفحه خالی روبه روم خیره شدم... دیگه تهش اشکم داشت در میومد که نمیتونم چیزی بنویسم"-" فکر کنم مغزم برای اون همه پست توی اسفند و فروردین داره استراحت میکنه:| یکی نیست بگه لامصب رو هم بیست تا هم نمیشن-_____-

خب، خبر مهمی که دارم براتون اینه که، کرونا گرفتم:» بعله... البته خیلی وقته، تقریبا از یازده روز پیش که الان دیگه تقریبا خوب شدم چون دیگه علایمی به غیر از سرفه ندارم. ولی متاسفانه مامان بزرگ و مامانم و دو تا از خاله هام بستری شدن، که خداروشکر همشون الان بهترن. منم به خاطر این موضوع الان خونه مامان بزرگم اینا با بچه های خالم قرنطینه هستم. کلا همه باز مانده های این واقعه جمع شدیم اینجا:> دست جمعی کرونا گرفتیم-_____- 

از همون جمعه هفته پیش برای تقویت روحیم شروع کردم دیدن انیمه، کلا مردن شوارتز و کرونا بد پی پی کرده بود تو حالم. واسه همین برای فراموش کردن و بهتر شدن حالم استارت انیمه دیدن و زدم. الان که حساب میکنم، از جمعه هفته پیش تا همین شنبه 105 قسمت انیمه دیدم////: یعنی تقریبا میتونستم کل اتک و یک سوم گینتاما رو ببینم:|||| اول جوجوتسو کایزن، بعد الویت تخم مرغ شگفت انگیز، همه قسمت و فصلای انیمه زندگی فاجعه بار سایکی، همین اواخر هم هوریمیا رو تموم کردم:| کاملا فهمیدید که کلا درس و بوسیدم گذاشتم کنار؟^^

خیلی حرف ها داشتم که میخواستم بزنم. همشو دیشب برای خودم مرور کردم، اما الان موقع نوشتن... ذهنم پوچ پوچه. فقط یادمه میخواستم از این بگم که شروع کردم به بیشتر مسئولیت پذیر بودن. اینروزا واقعا حس میکردم یه بچه ام که فقط وجودم باعث مکافات دیگرانه. حس میکردم یه بار اضافم که رسیدگی بهم دردسره. دلم نمیخواست اینو‌، برای همین پس از کلنجار های بسی زیاد و شب بیداری های فراوان(مدیونید بدونید بعضی هاش و برای دیدن انیمه بیدار موندم) یه تصمیماتی برای خودم گرفتم. اینکه سعی کنم جدی تر باشم و یکم بیشتر به دنیای آدم بزرگا نزدیک بشم. خودم تبدیل به یه آدمی کنم که بیشتر مورد اطمینان بقیه باشه. از بقیه نگه داری کنه، نه ازش نگه داری کنن. البته قبلش هم اینطوری نبود که بی دست و پا باشم. نه! فقط تصمیم گرفتم که محکم تر و مورد اطمینان تر باشم. کسی که بقیه بتونن بهش اعتماد کنن. یکی که شاید ذهن و قلب بچه گونه ای داره، اما کار هاش بالغانست. دقیقا برعکس قبلا. نمیدونم برای انجام اینکار خیلی دیره یا زود، اما میدونم که باید تغییر کنم، باید بتونم، باید انجامش بدم، باید سعی کنم. تا وقتی که سعی کنم پشیمونی ای ندارم، اما امان از روزی که تلاش کردن و فراموش کنم و دوباره شروع کنم مثل یه جلبک دریایی رفتار کردن... گور خودم و صبحای قشنگم و کندم. الان هم اگه میبینید دارم با روی گشاده پست میذارم چون صبح خیلی قشنگی رو شروع کردم.

با اینکه بدنم به خاطر اینکه دیشب کولر هال خراب شد و مجبور شدیم هممون سوسیسی توی یه اتاق بخوابیم درد میکنه؛ اما آهنگ قشنگ توی گوشم، آسمون آبی با ابر های پشمکیش، گل های زرد توی باغچه و گل های کاغذی صورتی رنگ که روی زمین و پوشوندن، پرتوی های طلایی نور که از پنجره و در داخل اتاق میشن، بوی چایی، مزه نون و پنیر زیر زبونم، امتحان ادبیات/: شاید به نظر چیز های خیلی بی ارزشی بیان، اما حقیقتا همه اینا دست به دست هم دادن که حس خوبی که الان دارم و تشکیل و به اوج خودش برسونن. باعث شدن که امروز، روزم و با یه لبخند گنده شروع کنم و برای نگه داشتن این لبخند، مصمم تر باشم.

خب از این ماجرا ها  که بگذریم، بذارید راجب انیمه هایی که دیدم حرف بزنم:) اول از همه جوجوتسو کایزن...*اشک* من فصل دو میخواممممممT---T ولم کنید میخوام برم برای بار هزارم نگاش کنمممT-----T لامصب یه انیمه چقدر میتونه خوب باشه؟ ها؟ هااا؟ جدا از داستان فوق العادش طنزش بود که بیشتر دوست داشتنیش میکرد. خدایا چقدر خندیدم من سر این انیمه، اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنویدXDDD به نظرم اگه حتی یه درصد هم برای دیدنش دو دل اید، بازم بدون مکث شیرجه بزنید به سمتش. عمرا اگه پشیمونی ای تو کارتون باشه:}

راجب انیمه الویت تخم مرغ شگفت انگیز هم چیز خاصی نمیشه گفت، به غیر از اینکه خیییلییی مخ ترکون بود*-* بعد اینکه -یه روزه- تمومش کردم مغزم نبض داشت از شدت خفنیش:> البته اون آخراش یکمی گوزپیچ شدم ولی خب مطمئنا با فصل دوش همه چی حل میشه، نه؟!"-"

خبببب، میرسیم به زندگی فاجعه بار سایکی که با دیدن همه 56 قسمتش به اینکه زندگی سایکی وااااقعااا فاجعه باره پی بردم... یعنی فقط میتونم بگم جرررررررXDDDDD هر چقدر از بیچارگی این بشر بگم کم گفتمXDDDD فکر نمیکردم بعد از lovely complex اینقدرررر بخندم با یه انیمه ای. شخصیتای بسی بامزه و خنگولی که داشت فوق العاده بودن و کارکتر کاملی که داشتن باعث عالی تر شدن انیمه میشد. البته فقط یه کوچولو اینکه روندش تند تنده رو مخه ولی ازش هیچی کم نمیکنه:) اهه، هنوزم میتونم صدای "یاره یاره" گفتن سایکی و "بریم رامن بزنیم" نندو رو تو گوشم بشنومTT

بعد دیدن تمام این انیمه های خفن، گفتم یه انیمه آروم و رومنس بزنم بَر بدن که رفتم سراغ هوریمیا. اصلا قلبم آب شد با این انیمهTT چقدر کیوت آخه لعنتیا؟ چه کردین با من؟="""""

میدونید حس خوب یعنی چی؟ یعنی اینکه بعد دیدن هر انیمه ای پینترستم و باهاش میترکونم. عشقم اینه که بعد هر انیمه ای برم تو پینترست و عکسا و فن آرت هاش و نگاه و دانلود کنم*----* معتاد شدم اصلا. الان هم فعلا در حال درو کردن عکس و فن آرت های هوریمیا میباشم:) کلا پوشه فن آرت های لپ تاپمم این روزا به خاطر عکسای سوکونا و سایکی و میامورا رو به ترکیدنه:"} بیشعورای کراشTT

 

پ.ن: میخواستم واستون عکس شووارتز رو بذارم ولی همشون تو گوشی مامانمن و مامانمم که، بستریه:< لطف میکنید اگه واسه خوب شدن حال مامانم، کلا خانوادمون دعا کنید:>♡

پ.ن 2: راستی ماه رمضونتون مبارک و روزه هاتون قبول باشه*-* منم امسال دلم میخواست مثل سالای دیگه روزه بگیرم ولی خب کرونا نذاشت/:

پ.ن 3: اونقدری که تو پنل من ستاره‌ی روشن شده هست تو آسمون نیست-_____- ازم دلگیر نشید ولی جدی یه اراده راسخ میخوام واسه سر زدن بهتونTT

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۳۱ فروردين ۰۰

پستی جدید در سالی جدید!

​​​​​​

درودددد..

سال نوتون، یعنی سال 1400 مبارککککک*-----*♡

میخواستم اول بنویسم سال هزار و سیصد و چهارصد:| فکر کنم خیلی طول میکشه تا ذهن و مغزمون از هزار و سیصد در بیاد.

خببب، فکر میکنم این روزا زیادی واسه همه کس همه چیز دعا کردم اما دوباره دعا کردن و گفتنشون فکر نمیکنم خالی از لطف باشه؛ پس دوباره میگم که امیدوارم تو سال جدید کلی لحظات زیبا و حس های خوب رو تجربه کنیم و از تک تکشون لذت کامل رو ببریم. میدونید میخواستم آرزو کنم که هیچ غمی هم تو سال جدید نداشته باشیم اما خب درست که فکر کردم دیدم ممکن نیست! غم موجود دیوونه ایه که روی شیشه‌ی روحمون جنبره زده و خیال بار و بندیل بستن و رفتن نداره. پس باید باهاش ساخت چون پر دادنش از دلامون هر چقدر هم که لبخند های مصنوعی و عروسکی طور بزنیم شدنی نیست.

بیاید توی این شروع نو سعی کنیم که دخالت غم رو توی احساساتمون به حد نصاب برسونیم تا خاطراتش توی پایان این آغاز از ذهن و خاطراتمون فرار کنه. 

آرزو میکنم که سال هممون خیلی خوش و مبارک باشه، و هر چقدر که تو سال گذشته فرصت های شادی کردن به لحظات غم انگیز بدل شد، امسال به همون اندازه اتفاقای خوب خوب برامون بیفته.

و در آخر هم...

نوروزتون پیروز:}

 

پ.ن: یعنی اوقدری خوابم میاد که میتونم تا قرن دیگه بگیرم تختتت بخوابم-____-

بعدا نوشت: لامصب اونقدر موقعی که داشتم اینو مینوشتم خوابم میومد که حتی یادم رفت اندازه متن و تغییر بدم/: نگاه حتی "اینقدرم" تو پی نوشت درست ننوشتم-_____-

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۳۰ اسفند ۹۹

آخرین پست سال...

​​​​​

جدی نمیدونم این پست و چطور شروع کنم/: پس یه راست میریم سر اصل مطلب...

آقا به امید سال کبیسه مامانم همه ما رو به کار گرفته واسه خونه تکونی، که خدا یه روز اضافی بهمون داده، چرا ازش استفاده نکنیم؟:||| ما هم برای اینکه دست از سر کچلمون بر داره هی میگم نه بابا امسال نیست سال دیگست و اینا. اما از شانس گندمون نه چون امسال شهریار (یاد آوری میکنم که پسر خاله کوچیکمه) چهار سالش میشه و تو سال کبیسه بدنیا اومده مامانم دقیق یادشه و نمیشه گولش زد-____- بیچاره شهریار، چقدر فوش خورد"-" یادمه چهار سال پیش برای بدنیا اومدنش خالم که نه، هممون فقط التماسش میکردیم که تروخدا سی اسفند بدنیا نیا. تا اینکه یک فروردین به گوشمون رسید که بعله جناب چشم به این جهان گشودند. آههه یادش بخیر. لامصب کی تو چهار سالت شد؟TT

خدایی واقعا الان نمیدونم تو این هیری ویری چرا حس پست گذاشتن بهم دست داده/: از این پستای بی محتوای چرت و پرت. فکر میکنم دلم میخواد یه چیزی آخر سال بنویسم و یکم به این وب حال و هوای نوروزی بدم. البته ما اینجا داریم از این حال هوای نوروزی خفه میشیم. بیشتر بخوام بگم کمرمون شکسته-_____- حالا زیاد بدم نمیگذره. همراه با تمیز کاری آهنگ گوش میکنیم، میخندیم، دعوا میکنیم/:

تازه منم خیلی چیزا رو پیدا کردم که یه مدتی میشه از گشتن به دنبالشون خسته شده بودم. مثل کتاب داستانای طفولیتم. اونقدر از پیدا کردنشون ذوق زده شدم که به جای تمیز کاری سه ساعت نشستم همشونو از اول خوندم*---* یادمه اون موقع که سواد نداشتم میدادم خواهر بزرگم یا خاله دومیم که اونا هم مثل من عاشق کتابن برام بخوننشون. با اینکه زیاد این خاطرات و به یاد ندارم اما میدونم که همیشه خالم ما رو میبرد کتاب خونه و برامون ازشون یه عالمه کتاب میگرفت. واقعا میتونم بگم یادش بخیر، چون جزوی از بهترین خاطرات بچگیم هستن.
ولی خدایی الان که یه سر به اون کتابا زدم و دوباره خوندمشون میگم اینا چی بودن برای منه طفله شیش هفت ساله:| چقدر خشونت لعنتی. مثلا تو پری دریایی دختره میخواست شاهزاده رو بکشه اما نکشت و تبدیل به کف شد:| یا تو کفش قرمزی جلاد زرتی زد پای دختر بیچاره رو قطع کرد و دختره هم آخرش مرد/: هانسل و گرتل و بگو که جادوگره نه چندان بیچاره رو هل دادن تو آتیش و سوزوندنش:| فکر کنم یکی از دلایل اینکه من یکمی الان خشن مشن میزنم همینا باشن-_____-
یادمه یه مدتم من از نقاشیای جادوگر پری دریایی(که تو داستان یه مرد خفناک خوناشامی بود) با دیو توی دیو و دلبر شدیدا میترسیدم/:
طوری که میدادمشون خواهر کوچیکم خط خطیشون کنه. البته اگه به اونم نمیدادم اون کار خودش و میکرد. الان گربه های اشرافی همشون رنگی رنگی یا کامل سیاهن:|
حالا اینا به کنار، نمیدونم چرا همه شخصیتای دختر تو کتابا اینقدر با حجاب بودن!
گیلدا تو ملکه برفی رو کلا کوبوندن از نو ساختن. حجااابب کامل داشت لعنتی. فقط یه چادر میموند که فکر کنم خیلی سختش میشد اونجور با ملکه برفی بجنگه و شکستش بده.
خلاصه الان میخوام کتابا رو بدم شهریار چون من و خالم متوجه شدیم اونم مثل ما عاشق کتابه و اینکه کتاب داستانای امروزی واقعا چرت و پرتن/: نه نکته آموزنده، نه شعرای قشنگ. از دممم چرت و پرت.

راستی،
با اینکه من از روز اول با خریدن ماهی مخالف بودم اما بابام با جمله روشن فکریت و بذار دم کوزه آبش و بخور سه تا ماهی کوچولو موچولوی کیوت خریده*---* منم اینقدر دوسشون دارم که زود به زود غذا بهشون میدم و آبشونو عوض میکنم تا یه وقت به دیار باقی نشتابن=" تازه براشون اسمم گذاشتم:>
تانی، جانی و ناتی(بی ادبا، اصلانم از داستان مائو ندزدیدم اسمشو)
تانی عجیبا غریبا خیلی سرسخت و پر جنب و جوشه، برعکس اون دو تا که مرده‌ی متحرکن و فقط پایین تنگ دهناشونو باز و بسته میکنن. شاید بگید همه ماهیا همینجورین ولی مثلا موقعی که میخوام آبشونو عوض کنم و تانیو بگیرم هی میره این ور و اون ور و اصلا دم به تله نمیده. برعکس اون دو تا که انگار از زندگی نا امید شدن و منتظر مرگن:| اصلا خیلی عجیبه، اولین باره که همچین چیزی میبینم. شاید حالا من خل شدم و توهم میزنم ولی...
آقا من فکر میکردم ارتا با دیدن ماهیا مثل این انیمیشنا هی بیاد طرفشون و دست کنه تو آب تا بگیرشون، اما به پشمشم نگرف/: چرا؟ ماهی قرمز ندوست فکر کنم-_____-

اینم از اینD= خوشحالم که آخرین پست سالم پست قبل نیست.
ولی خودمونیما، این ماه و با پست ترکوندم. اگه دقت کنید نسبت به ماهای قبل این ماه بیشتر از همشون پست گذاشتم:} امیدوارم سال جدید بیشتر هم بذارم^--^ فعلا که میخوام بعد از سال تحویل استارت چالش نوشتن و یه عالمه چالش دیگه رو بزنم.
در آخر هم بگم که امیدوارم امسال واسه همتون آغاز یه سال و قرن خیلی خوب، همراه با کلی حس و لحظات قشنگ باشه.
عیدتون مبارک و تا سال دیگه،
فعلا♡

 

پ.ن: همچین میگم تا سال دیگه خدافس، انگار قراره بعد یه سال بیام وب. یکی نیست بگه بابا همین فرداستD:
پ.ن 2: عخی، اینا آخرین پی نوشتای امسال و قرنن:)))
پ.ن 3: خدایی وب بدون استلا خیلی یه جوریه:< بیا دیگه لامصب. فقط مونده کوشا ساعی بهت بگه برگرد/=

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۲۹ اسفند ۹۹

ادامه دادن...

قلم را به دست میگیرم. لبخند را ترمیم میسازم؛ خوب نشد! پاک میکنم و از اول میکشم، دوباره و دوباره. صفحه پاره میشود. مشکلی نیست. باید درستش کنم، باید تمامش کنم. نباید اینطور بماند. بلند میشوم. دست و صورتم را با زیبایی ها میشویم. به خورشید و ابر ها سلام میکنم. لبخند میزنم. ادامه میدهم. مانند متنی زندگی را. گر پر از کلمات بی معنی و نامفهوم اما ادامه میدهم. قانون مینویسم. یک قانون، دو قانون. اشک هایم را کنار میزنم. ده قانون، سی قانون. چهل قانون. به دفتر رو به رویم خیره میشوم.

چهل قانون مینویسم، به پنج دسته تقسیمشان میکنم:

قانون هایی برای روح من، برای دیگران و من، برای من و خدای من، برای آینده‌ی بهتر من و در آخر قانون هایی برای قانون های من.

چون سالی جدید دارد به من چشمک میزند و بوی صبح شنبه ای نو، بینی ام را نوازش میدهد. من در این آغاز بهتر میشوم و آنقدر در این راه خواهم رقصید که زانو هایم برای کم کردن روی درد بیشتر ادامه بدهند.

این چیزیست که میخواهم. این چیزیست که باید بخواهم. من باید ادب شود. این رودخانه باید تمیز شود. یعنی چه؟!

 

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۲۷ اسفند ۹۹

اینجا ستاره ای میدرخشد...

*وی پشت سنگر خود از ترس شلیک های سهمگین وبلاگ نویسان بزدلاهه قایم میشود*

اهم اهم...

سلام:| حالتون چطوره؟ عالیییی؟ حال من چطورههههه؟ بعد از مدتی، عالیییی=) خیخیخیخیخیخخخخمکدمشیسکم نمک کیلو چند؟

بعد چند وقت؟ یه ماه. نه!:||| نهههه!!!:||||| دو ماه؟!!! شعتتت!!! پشم و پیلمممم!!!!

لعنتی هر چی میخواستم بگم یادم رفت-____- یهو وسط پست نوشتن، خواهر کوچیکم اومد انشاش و داد من بنویسم/:

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۱۳ اسفند ۹۹

من یه زامبیم!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۱۲ اسفند ۹۹

درگیر درس و امتحانات هستم، لطفا پیغام بگذارید. بووووق!

بعد از دادن امتحان طلسم شده‌ی تاریخ معاصر الان در خدمتتون هستم:))) بعله... خوب دادم خوب دادم، فقط یکمیییی وقت کم اوردم-_____- توی برنامه امتحانی نوشته نیم ساعت بیشتر زمان هر امتحانه، این یابو دبیر ما میگفت بیست و پنج دقیقه پیویم باشید:||| اونم بعد نوشتن بیست و یکی سوال:|||| یعنیی عمیقاااا برو بابا. من خودمو کشتم، تازه یکی دو تا سوال هم جواب ندادم سی و پنج دقیقه فرستادم واسش-_____- گازو.

خدایی برنامه امتحانی امسال خیلی سنگینه و منم از درسا کلی عقبم؛ پسسس باید بشینم بکوب بخونم، که یعنی وقت روشن کردن تبلت و لپ تاپم ندارم چه برسه به کار باهاشونTT ظلمه، بخدا که ظلمهههT----T منم که خب الا ماشالا اینجا خیلی فعالم از این به بعد فعالیتم به یک درصد کم تر میرسه، یعنی نمیتونم نظراتم دیگه جواب بدم-_____- از همین الان بگم که خیلیییی شرمندتونم، قول شرف میدم بعد از این روزای شوم جبران کنم:"""

این هفته هم خوشبختانه یا متاسفانه زیبایی حقیقی به خاطر کریسمس نداره=" بگم که هر چی از قسمت پنج و شیشش بگممم کمه! از خواهر خفنه جوگیونگ که تو اون هیری ویری از سر مستی نشست بیخال غذاشو خورد تاااا شرت پلنگی سئوجونXD اصلااا هر وقت یاد این دو تا سکانس میفتم از شدت خنده گونه هام نابودددد میشنXD

انیمه هم که جانم به فدایتان، عروس جادوگر، گوسیک و ظهور قهرمان سپر رو در عرض چند هفته گذشته به پایان رسوندم. بلی^--^ 

خب دیگه من برم یه چرتی بزنم و پاشم تا عربی(زبانی که ناستاکا از آن چیزی نمیفهمد) رو خر بزنم. قربان شوما، تو امتحانا موفق باشید، ماچ به پس کلتون و فعلا:>♡

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۶ دی ۹۹

اولین پست با کارن عزیز

پنجشنبه هفته پیش نه هفته ی پیشش بود که من خونه مامان بزرگم اینا منتظر اومدن خاله هام و شوهر خالم از یه شهر دیگه بودم. تو پست قبلیم گفتم که خالم پیش اون یکی خالم رفته بود تا از بچش وقتی سر کاره مواظبت کنه و من هم پیش مامان بزرگم رفتم تا تنها نباشه. قرار بود بعد اومدن خالم من برگردم خونه و به جاش خواهر بزرگم بره پیش خالم و از دختر خالم مواظبت کنه. خلاصه من منتظر خالم اینا بودم -چون واقعا دلم براشون تنگ شده بود- که یهو مامانم و خواهرام و پشت بندش دو تا دیگه از خاله هام اومدن(محض قاطی نکردنتون من چهار تا خاله دارم که منتظر اومدن دومی و سومی بودم و از اون طرف اولی و آخری اومدن) مثل اینکه اومده بودن خواهراشون و ببینن، چون خاله سومیم و یه ماه بود ندیده بودن و دومیه رو هم دو هفته.

خب میگفتم، بعد گذشتن اندکی وقت صدای در اومد که پسر خاله ی سه سالم شهریار بدو بدو رفت و در و باز کرد که خالم اینا پر سر و صدا وارد شدن. بعد از کلی احوال پرسی و ماچ از دور، نشستیم و من مشغول بازی کردن و رفع دل تنگی با دختر خالم بودم که یهو صدای جیغ و دست اومد، مثل وقتی وقتی که عروس و دوماد وارد سالن میشن:| سرم و بردم بالا تا ببینم ماجرا از چه قراره که یه شیئ پهن و مشکی رنگ دست مامانم دیدیم.

لپ تاپ. آره لپ تاپ بود. بعد از اینکه چند سال پیش لپ تاپم(که لپ تاپ خود خودمم نبود) به صورت غم انگیزی به چخ رفته بود سرشون و خورده بودم واسه لپ تاپ، طوری که اسم لپ تاپ و میشنیدن دیگه کهیر میزدن-_______- اون لحظه فقط میتونم بگم که کپ کرده بودم و بعد چند دقیقه که لپ تاپ و مثل یه چیز مقدس گذاشتن تو بغلم شروع کردم به خندیدن و ور رفتن باهاش.

الان هم بعد مدتی اومدم تا باهاش پست بذارم و با اینکه کیبوردش حروف فارسی نداره دارم از حفظ تایپ میکنم. خونه مامان بزرگم اینا هم هستم و خالم با یه کیک خیلیی خوشمزه و دمنوش رزماری داره ازمون پذیرایی میکنه که عکسش و ته پست گذاشتم*----* خودش و کشت وقتی بهش گفتم میخوام از کیک عکس بگیرم. هی میگفت نه این زشت شده بزار یه روز دیگه یکی دیگه درست میکنم اون و بذارXD 

میدونید یه جایی خونده بودم که اگ روی وسایلت اسم بذاری و باهاش حرف بزنی بیشتر برات میمونه و بهتر برات کار میکنه:> خب منم که عاشق این جور خرافات ها، اسم لپ تاپم رو کارن گذاشتم. این اولین باری بود که واسه انتخاب اسم زیاد به مخم فشار نیوردم. 

فردا امتحان دارم و هیچی نخوندم. درسته خیلی عقبم ولی اصلا واسه این امتحان استرس ندارم چون راجب طراحی وبه:))) هه، نمیدونن ما خودمون این کاره ایم*به افق خیره میشود و احساس غرور میکند*

سریال کره ای روباه نه دم رو تموم کردم و منتظر قسمت بعدی زیبایی حقیقی ام. آخخخ، اینجام مثل وبتونش رو سئوجون کراش زدم:}}} خداروشکر اینجا جونگیونگ زیاد لوس نیست. تو وبتون بعضی اوقات دلم میخواست سرش و با گیوتین بزنم-_____- بعد سریال راجب زیبایی درونه ولی ملت کامنتا رو با سئوجون خوشگل تره و سوهو خوشگل تره ترکوندن:|||| بس کنین لعنتیا:||| دارم انیمه عروس جادوگر رو هم میبینم. فقط میتونم بگم، فوق العادست...

پی نوشت: پست خیلی چرتی شد اما نمیدونم چرا دلم میخواد هر طور شده پستش کنم! میخوام این واقعه رو یه جوری ثبت کنم:)

پی نوشت 2: دور و برم شلوغه اصلا نمی دونم چی دارم مینویسم:| شهریارم هی داره ورجه وورجه میکنه و دکمه های کیبورد و الکی میزنه. کلی چیز میخواستم بنویسم/:

 

 

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۲۵ آذر ۹۹

پایان به این بازی کثیف!

میدونید انگاری بعد یه مدت که توی وب کلی فعال میشم، حس شوق و علاقم و از دست میدم و دیگه دلم به گشتن تو وب و خوندن پستا و پست گذاشتن نمیره! نمیدونم چه مسخره بازیه اما عصابم و حسااابی خورد میکنه. واسه همین به زورم که شده اومدم وب تا یه پست بزارم و به این بازی کثیف پایان بدم. خیلی بسی حسودیم میشه به اونایی که هر روز هر روز یه پست میزارن و هر چند چیز خاصی نمیگن اما خیلی شیرین و جاذابن:))) من اینجور که پیش برم، با این وضع سالی پنج تا پست میتونم بذارم/: ملت الان صفحه وبشون با اینکه دیر تر من کوچ کردن بیان شده سه-چهار تا صفحه و من تازههه رفته تو یه صفحه:| چه وضعشه وجدانا؟ بس کن ناستاکا بس کنننن.

وبمم الان به خاطر اینکه بک گراند و سر صفحش و با سرور آپلود نینجا آپلود کردم و آپلود نینجا زده به سرش به چخ رفته-______- منم که ماشالا فعال اصلا حال ندارم عکسا رو جایگزین کنم و فقط به یه پیام به آپلود نینجا بسنده کردم:}

شنبه هفته پیش خالم پیش اون یکی خالم رفت تا موقعی که سر کار موقتش میره از دختر خاله کوچیکم هانا مواظبت کنه و من و هم فرا خواندن تا در این ایام پیش مامانبزرگم که تنهاست بمونم. و الان یه هفته و یه روزه که من اینجام و بعله:))) میدونید خونه مادربزرگ هر جا باشه اون آرامش خودش و داره. اصلا یه چیز دیگست. از گل کاغذی های صورتیه توی حیاطش بگیررر تااا غذا های خوشمزه ای که مامان بزرگت به زور پیچپونه تو حلقت و اگه نخوری روزگارت سیاهه:) اما بدیش اینه که دلم واسه خانواده خودم و ارتا تنگ شده. بعله من به خانوادم خیلی وابستم:> البته نه اونقدری که زار زار گریه کنم و نتونم جای دور برم، فقط دلم خیلی زود به زود تنگشون میشه.

روزای اولی که اومدم اینجا اتفاقایی افتاد که فکر کردن بهشون مخم و درد میاره(پست قبل بی ربط نیست بهشون) اما یکم که گذشت رسید به هفت آذر، تولد دوستای بسی صمیمیم زهرا یا همون زِری خودمون و سارا:} البته تولد سارامون پس فرداش بود ولی تولدشون و با هم گرفتن تا دیگه مجبور نشیم تو این کرونا دوبار از خونه بزنیم بیرون. میدونم میگید نگاه اینا رو تو این وضع کرونا رفتن بیرون ولی باور کنید رفته بودیم تو ته شهر که اثری از هیچ بنی بشری نبود. با اینکه کسی نبودم اونقدر رعایت کردیم که این اسپری دست من نمیفتاد. کل شهر و اسپری زدم من اصلا-_____- از این قضایا که بگذریم کلییی بهمون خوش گذشت و حال کردیم و مسخره بازی در اوردیم. فیلماش هم کاملا موجود هستشXD 

الان با کلی حس خوب اومدم که پست بذارم، با اینکه نت به خاطر بارونه بی وقفه ای که از دیشب میباره ضعیفه و حتی به خاطرش امروزم مدرسه تعطیله، ولی اومدم که امروز 99/9/9 ساعت 09:09 رو تو این وب ثبت کنم:)))*وی از روز و ساعت های رند بسی خوشش می آید*

 

پ.ن: لعنتی من عاشقققق این بارونممم، حتی دلم نمیاد که آهنگ گوش بدم و خدایی نکرده صداش و از دست بدم. همین الانم شدیددد شدددمنبزتثضحهزعتحهذزو

بعدا نوشت: یادم رفت که از وضع میهن بلاگ، اولین وبلاگی که توش فعالیت داشتم بگم و خب، دردناک و غم انگیزه. نوشته های ناستاکای چهارده ساله که خامی توی تک تک کلماتش موج میزنه و خاطراتم. همه چی از بین میره. کاش نمیرفت، کاش واقعی نبود. کاش...

  • Nastaka Sharon
  • يكشنبه ۹ آذر ۹۹
He イhrusts Hɨs Fɨsts ムgaɨŋst
,イhe ρσst
ムnd Stɨll łŋsɨsts He‌ Sees
...イhe Ghost
نویسندگان