۳۶ مطلب توسط «Nastaka Sharon» ثبت شده است

چقدر سخته که بگی، از دستش دادم!

من یه هنوز یه بچه نو پام. شاید الان دیگه واقعا 17 سالم شده باشه اما حس هام، ذهنم و چیز هایی که بلدم هنوز، در حد یه بچه‌ی دو و اندی سالست.
من نمیدونستم دلتنگی چیه. شاید بعضی اوقات حسش کرده باشم اما الان میدونم که در برابر این حسی که داره وجودم و تیکه تیکه میکنه هیچکدومشون چیز خاصی نبودن. البته فکر میکنم سرشت انسان همینه. باید درد بکشه تا یاد بگیره، تا بفهمه، تا بزرگ بشه و رشد کنه.
چی بگم؟ از اینکه بخوام این جمله رو بگم متنفرم. وحشتناک گفتنش درد داره. درد داره.
اون همه‌ی کسمون بود. تنها کسی که میشد کامل بهش تکیه کرد. خونش تنها جایی بود که هر وقت ناراحت بودم با رفتن به اونجا حالم از این رو به اون رو میشد. تنها کسی که میتونستم، مادربزرگ خودم بدونمش. من هیچوقت مادربزرگ و پدربزرگ پدریم رو ندیدم، خیلی قبل تر از اینکه بدنیا بیام رفته بودن. البته من بقیه خانواده پدریم رو هم ندیدم. به جز یکی از عمو هام که فقط عکسش رو روی سنگ قبرش دیدم و بی تفاوت و بدون هیچ حسی ازش گذشتم. بگذریم.
من فقط خاطرات محو و کوچیکی از پدربزرگ مادریم که خاله ها و داییام و مامانم میگن که، من یه جورایی نوه محبوبش بودم دارم، که همون ها هم واسم با ارزش ترین خاطراتن. اما... اما مادربزرگ مادریم، که به خاطر اینکه مامانم و خاله هام به اسم محلی صداش میزدن و خواهر بزرگم که اولین نوست ازشون تقلید کرده بود، همه بهش میگفتیم "یومّا" به معنی مادر؛ نه یه خاطره، نه دو تا، نه اصلا خاطراتی که بشه با انگشت شمردشون، بلکه هزاران و میلیون ها و میلیار ها خاطره ازش توی این مغز معیوب جا گرفته. مغزی که تک و توک چیز ها و اتفاقات رو یادش میمونه و بیشترشون رو یادش میره. نمیدونم، شایدم این یه محبته. محبته که حرف ها و بعضی از خاطرات از ذهنم پاک شدن. شاید خدا میدونسته که من با تک تکشون درد میکشم و خودم و داغون میکنم. میدونسته.
میشه گفت که من از بچگی پیش اون بزرگ شدم، به خاطر اینکه مادر و پدرم هر دوشون شاغل بودن برای اینکه من و خواهرم تنها نمونیم ما رو پیش اون و خاله هام میذاشتن. واسه همینه که من تک تکشون و اینقدر دوست دارم و حتی دلم نمیخواد خاری به پاشون بره.
اون روز اولین روزی بود که توی امسال روزه گرفتم. تازه خوب شده بودم. هممون خوب شده بودیم، انگاری اون متنظر بود تا همه سرحال و قبراق بشیم و بعد...
سر شام حالم بد بود. نه حال جسمیم، روحی کلا. حس عجیبی داشتم. بلف نمیزنم، واقعا یه جوری بودم. فکر کردم خستم برای همین بعد از افطار رفتم تو تختم تا یکم بخوابم تا شبش بریم خونه خالم اینا برای خوندن دعای شب قدر. همینجور به سقف خیره شده بودم و برای مامان بزرگم دعا میکردم. دیشبش بعد از اینکه نماز صبحم و خونده بودم با گریه دعای توسل میخوندم و از خدا خواهش میکردم که یه وقت خنده های یوما رو ازمون نگیری هااا، یه وقت نشه که دیگه نبینیمش خدا، خدایا.
یهو گوشی مامانم زنگ خورد و تن من به لرز افتاد. احتمال میدادم خاله هام باشن که میگن چرا هنوز نیومدین اینجا اما نمیدونم چرا ته ته ته دلم یکی میگفت نکنه دایی باشه که میخواد یه خبر بد بده؟ نکنه... نکنه...
و پشت خط، دایی بود. گفت حال یوما بد شده. گفت آماده بشین که داریم میایم دنبالتون. نفهمیدیم چطور پوشیدیم، مامانم سریع با اونا رفت و ما هم پشت سرش با بابام رفتیم خونه خالم اینا. الان دارم فکر میکنم که به درگاه کی دعا نکردم؟ اسم همه رو بردم. امام علی، حضرت فاطمه، حضرت ابلفضل. خدا. به اسم قسم میخوردم. خدایا تروخدا.
وقتی به اونجا رسیدیم فقط صدای جیغ و شیون بود که توی گوشمون زنگ میزد. بهمون دروغ گفته بودن. التماس همه کردم. چیشده؟ یوما رفت؟ یوما دیگه نیستش؟ نه، خدایا چرا؟ تازه داشتم براش دعا میکردم. صدام و نشنیدی؟ یا من بنده مورد علاقت نبودم؟ چرا خدا؟ چرا؟ چرا؟ و افتادم رو زمین و جیغ میزدم. 
هعییی. اون روز کذایی رو بیخیال. وحشتناک ترین روز عمرم بود. اولین شب قدر، روز یازده اردیبهشت هزار و چهارصد. روز شنبه. همش با خودم فکر میکردم که چرا اینقدر خدا از من متنفره؟‌ چرا اینقدر دوست داره منو ضایع کنه؟ مگه ندید که من امید داشتم به شنبه هام؟ ندید که سال هزار و چهارصد و با شنبه آغاز کردم و میخواستم یه شروع دوباره رو رقم بزنم؟ دید؟ پس چرا اینجوری مادربزرگم و توی روز شنبه برد؟ چرا؟ سرنوشتش بود؟ اتفاقی بود؟ نمیدونم. نمیدونم.
هنوز که هنوزه باورم نمیشه که دیگه نیستش، وقتی میرم خونشون فکر میکنم که مثل همیشه رفته مغازه تا برامون خوراکی بخره، یا مثلا بازاره و یا خونه فامیلاشه و یا... وقتی میرم خونه هم فکر میکنم خونشونه و مثل همیشه روی مبل مورد علاقش و سرجاش نشسته و داره اخبار میبینه. ولی وقتی روزای پنجشنبه میرسه، سوار ماشین که میشم میبینم که وای، چرا اینقدر طول میکشه که برسیم پیش یوما؟ قبلا سه یا پنج دقیقه طول میکشید، الان چرا اینقدر راه طولانیه؟ داریم میریم سر خاکش؟ سر یه سنگ بی روح مشکی؟ سنگ داغی که روش نوشته زهرا شریفات؟ نمیخوام، برگردیم. من از اونجا متنفرم. یوما اونجا نیست، اون فقط یه جسمه، یه جسم زیر خروار ها خاک. نمیخوام. اون...اون...
چهل و دو یا شایدم سه روز گذشت. برگشتیم خونمون و داریم به روال عادیمون برمیگردیم. یعنی خب یه جورایی برگشتیم. همه خانوادم داغونن. و من از غم رفتن یوما و هم از غم اونها داغونم. اشکم گه گاهی در میاد، اما قفسه سینم از درد انگار داره سوراخ میشه. درسته میخندم، میخندونم. اما هنوز نفس کشیدن برام سخته. اگه آهنگام، تبلتم، خانوادم، گل و گیاه های توی باغچه و ارتا نبودن، نمیدونم چی میشد. 
راستی، گفتم ارتا؛ من الان دیگه مامان بزرگ شدم. درسته خودم دیگه مادربزرگی ندارم اما ارتا بهم دو تا توله‌ی ناز و گوگولی هدیه کرد. اسمشون و گذاشتم کینرو و گینرو. اونقدری کوچیکن که هنوز مشخص نیست کدوم کینروعه کدوم گینرو. فقط همینجوری روشون اسم گذاشتم( مدیونید اگه فکر کنید اسما رو از انیمه دکتر استون کش رفتم )

امتحاناتم و دوشنبه هفته پیش تموم کردم. دو تاشون حضوری بودن که سر هر دوشون فقط تونستم دو ساعت بخوابم و از شانسم توی هر دو امتحان فقط من کامل گرفتم و بقیه بچه ها همه افتادن.
توی یه گروه ترجمه مانگا و مانهوا به عنوان ادیتور(کلین عکس و تایپ) عضو شدم. میخواستم یکم سرم و گرم کنم تا از یه مواردی دور بمونم.
و اینکه، ببخشید. نیومدم که بمونم. دلم برای اینجا و حسای خوبش تنگ شده بود. اما نمیتونستم بیام. هم عذاب وجدانم اذیتم میکرد، و هم اینکه حال حوصله نداشتم. الانم فرقی نکردم. حتی خستم که با دوستام چت کنم، یا اینکه انیمه و سریال کره ای ببینم. فقط مثل همیشه روی تختم میشینم و یا اینستاگردی، یا مانگا ادیت میکنم. جو خونه خیلی گنده. خواهر بزرگم خونه مادربزرگم ایناست تا پیش خالم که تنهاست بمونه. و اینجا مامانم دائم چشماش خیسه. حتی باور میکنین یا نه موقع نوشتن این متن دو بار نصفه نیمه ولش کردم تا برم و آرومش کنم.

هعییی. روزای سختیه، اما باور دارم که میگذره. زمان همه چی و حل میکنه. مطمئنم که الان مامانبزرگم توی بهترین جاست، و ما فقط اینجا الکی اشک هامون و هدر میدیم، البته برای اون که گریه نمیکنیم؛ همه گریه هامون برای خودمه که دلتنگیم، که درد داریم، که بی کس و تنهاییم. واقعا ما آدما موجودات خودخواهی ایم. هر چقدر انکار کنیم، این موضوع اصلا عوض نمیشه. ما آدماییم که گند زدیم به این دنیا و تازه لعنتشم میکنیم. روزی نبود که من آه نکشم و بگم لعنت به این زندگی. اما بعد تر، وقتی که شکوفه زدن گلا، شکوفه های درخت کنار توی هوای پنحاه درجه، پرنده ها در حال رقصیدن توی آسمون آبی با اون ابر های پشمکیش، به وجود اومدن و بدنیا اومد یه بچه، حیوون ها و خیلی چیزای دیگه، رو دیدم، فهمیدم که چرا لعنت به زندگی؟ این زندگی ای که خدا به این قشنگی کشیده و برای ما آدما طراحی کرده، چرا باید لعنتش کنم؟ اگه پره دوده، اگه آدما زودتر از موعدشون میمیرن، اگه ما درد میکشیم، همه و همش به خاطر خودمونه. به خاطر ما انساناست. ماییم که گند زدیم به این دنیا. ماییم. 
همه از این دنیا، که آدما به گند کشیدنش میرن. میریم به جایی که خیلی دنیاش بهتره اینجاست و از آدماش دیگه فقط میشه خوبی دید، هممون میریم. اما توی این مدت باید با یه سری درد زندگی کنیم و تسلیم نشیم، دوباره روی پاهامون بایستیم. خاطرات قشنگ رو توی ذهنامون نگه داریم و بد ترین خاطرات رو توی اعماق ذهنمون دفن کنیم. خوبی کنیم و عشق بورزیم. هرچقدر که دور اطرافمون ترسناک و بد باشه. برای چیزی حرص نخوریم و خودمون به خاطر داشته ها و نداشته هامون زجر ندیم. چون این زندگی ناپایداره، هممون میریم. نصیحت نمیکنم، اینا حقیقت زندگین. هممون میمیریم. این وسط هم باید درد رفتن بعضیا رو تحمل کنیم و من اینو میدونم و مطمئنم که اگه، اگههه روزی هشتاد سالم شد، توی نامه ای به هشتاد سالگی خودم، وقتی اونجایی که نوشتم "آیا آنقدری که هر شب آرزو میکردی که از عمر تو کاسته شود و به عمر مادر و پدر و خواهر و مادربزرگ و خاله و کلا خانواده ات و دوستانت اضافه شود اضافه شده؟" رو میخونم، چشمای چروکم و میبندم و از ته دل اشک میریزم...


پ.ن: اینجا اونقدر گرمه که پشه و سوسکا هم از خونشون بیرون نمیان. الکی گرم ترین شهر جهان که نشدیم.
پ.ن 2: از همه اونایی که حالم پرسیدن واقعا ممنونم. ببخشید که جوابی بهتون ندادم. همون اول میخواستم جواب نظرات خصوصی ای که بهم داده بودید رو بدم و بهتون بگم که چی شده، که چقدر حالم ناجوره؛ ولی نمیخواستم ناراحتتون کنم. حتی واسه یکیتونم نوشتم و ارسالش کردم، اما وقتی یادم افتاد که خودش یه عالمه درد و بدبختی داره پشیمون شدم و پاکش کردم.
پ.ن 3: حتی اینجا هم پر از خاطرات مادربزرگمه. وقتی رفتم که متن نامه ای به هشتاد سالگیم رو بخونم، یادم اومد که اونروزا من پیش مامان بزرگم میموندم و خودمون دوتا فقط روزا رو میگذروندیم، و موقع نوشتن این متن جفت هم خوابیده بودیم و اون همش بهم میگفت که تبلت و بذارم کنار و بگیرم بخوابم. هعیییییی. لعنت به...
پ.ن 4: میخواستم دیروز که تولدم بود این متن و بنویسم و پست کنم، اما حال و حوصله نداشتم. بد ترین تولد عمرم. خوب هم شد که دیروز پستش نکردم، امروز شنبست!

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۲۲ خرداد ۰۰

...

​​​​​​

اهم اهم...

پِف، انگاری یادم رفته چطور باید پست گذاشت/: چه وضعشه؟! جدی الان هم به زور خودم و وادار کردم یه چیزی بنویسم. اول که صفحه پست جدید و باز کردم، فقط سه ساعت به صفحه خالی روبه روم خیره شدم... دیگه تهش اشکم داشت در میومد که نمیتونم چیزی بنویسم"-" فکر کنم مغزم برای اون همه پست توی اسفند و فروردین داره استراحت میکنه:| یکی نیست بگه لامصب رو هم بیست تا هم نمیشن-_____-

خب، خبر مهمی که دارم براتون اینه که، کرونا گرفتم:» بعله... البته خیلی وقته، تقریبا از یازده روز پیش که الان دیگه تقریبا خوب شدم چون دیگه علایمی به غیر از سرفه ندارم. ولی متاسفانه مامان بزرگ و مامانم و دو تا از خاله هام بستری شدن، که خداروشکر همشون الان بهترن. منم به خاطر این موضوع الان خونه مامان بزرگم اینا با بچه های خالم قرنطینه هستم. کلا همه باز مانده های این واقعه جمع شدیم اینجا:> دست جمعی کرونا گرفتیم-_____- 

از همون جمعه هفته پیش برای تقویت روحیم شروع کردم دیدن انیمه، کلا مردن شوارتز و کرونا بد پی پی کرده بود تو حالم. واسه همین برای فراموش کردن و بهتر شدن حالم استارت انیمه دیدن و زدم. الان که حساب میکنم، از جمعه هفته پیش تا همین شنبه 105 قسمت انیمه دیدم////: یعنی تقریبا میتونستم کل اتک و یک سوم گینتاما رو ببینم:|||| اول جوجوتسو کایزن، بعد الویت تخم مرغ شگفت انگیز، همه قسمت و فصلای انیمه زندگی فاجعه بار سایکی، همین اواخر هم هوریمیا رو تموم کردم:| کاملا فهمیدید که کلا درس و بوسیدم گذاشتم کنار؟^^

خیلی حرف ها داشتم که میخواستم بزنم. همشو دیشب برای خودم مرور کردم، اما الان موقع نوشتن... ذهنم پوچ پوچه. فقط یادمه میخواستم از این بگم که شروع کردم به بیشتر مسئولیت پذیر بودن. اینروزا واقعا حس میکردم یه بچه ام که فقط وجودم باعث مکافات دیگرانه. حس میکردم یه بار اضافم که رسیدگی بهم دردسره. دلم نمیخواست اینو‌، برای همین پس از کلنجار های بسی زیاد و شب بیداری های فراوان(مدیونید بدونید بعضی هاش و برای دیدن انیمه بیدار موندم) یه تصمیماتی برای خودم گرفتم. اینکه سعی کنم جدی تر باشم و یکم بیشتر به دنیای آدم بزرگا نزدیک بشم. خودم تبدیل به یه آدمی کنم که بیشتر مورد اطمینان بقیه باشه. از بقیه نگه داری کنه، نه ازش نگه داری کنن. البته قبلش هم اینطوری نبود که بی دست و پا باشم. نه! فقط تصمیم گرفتم که محکم تر و مورد اطمینان تر باشم. کسی که بقیه بتونن بهش اعتماد کنن. یکی که شاید ذهن و قلب بچه گونه ای داره، اما کار هاش بالغانست. دقیقا برعکس قبلا. نمیدونم برای انجام اینکار خیلی دیره یا زود، اما میدونم که باید تغییر کنم، باید بتونم، باید انجامش بدم، باید سعی کنم. تا وقتی که سعی کنم پشیمونی ای ندارم، اما امان از روزی که تلاش کردن و فراموش کنم و دوباره شروع کنم مثل یه جلبک دریایی رفتار کردن... گور خودم و صبحای قشنگم و کندم. الان هم اگه میبینید دارم با روی گشاده پست میذارم چون صبح خیلی قشنگی رو شروع کردم.

با اینکه بدنم به خاطر اینکه دیشب کولر هال خراب شد و مجبور شدیم هممون سوسیسی توی یه اتاق بخوابیم درد میکنه؛ اما آهنگ قشنگ توی گوشم، آسمون آبی با ابر های پشمکیش، گل های زرد توی باغچه و گل های کاغذی صورتی رنگ که روی زمین و پوشوندن، پرتوی های طلایی نور که از پنجره و در داخل اتاق میشن، بوی چایی، مزه نون و پنیر زیر زبونم، امتحان ادبیات/: شاید به نظر چیز های خیلی بی ارزشی بیان، اما حقیقتا همه اینا دست به دست هم دادن که حس خوبی که الان دارم و تشکیل و به اوج خودش برسونن. باعث شدن که امروز، روزم و با یه لبخند گنده شروع کنم و برای نگه داشتن این لبخند، مصمم تر باشم.

خب از این ماجرا ها  که بگذریم، بذارید راجب انیمه هایی که دیدم حرف بزنم:) اول از همه جوجوتسو کایزن...*اشک* من فصل دو میخواممممممT---T ولم کنید میخوام برم برای بار هزارم نگاش کنمممT-----T لامصب یه انیمه چقدر میتونه خوب باشه؟ ها؟ هااا؟ جدا از داستان فوق العادش طنزش بود که بیشتر دوست داشتنیش میکرد. خدایا چقدر خندیدم من سر این انیمه، اصلا یه چیزی میگم یه چیزی میشنویدXDDD به نظرم اگه حتی یه درصد هم برای دیدنش دو دل اید، بازم بدون مکث شیرجه بزنید به سمتش. عمرا اگه پشیمونی ای تو کارتون باشه:}

راجب انیمه الویت تخم مرغ شگفت انگیز هم چیز خاصی نمیشه گفت، به غیر از اینکه خیییلییی مخ ترکون بود*-* بعد اینکه -یه روزه- تمومش کردم مغزم نبض داشت از شدت خفنیش:> البته اون آخراش یکمی گوزپیچ شدم ولی خب مطمئنا با فصل دوش همه چی حل میشه، نه؟!"-"

خبببب، میرسیم به زندگی فاجعه بار سایکی که با دیدن همه 56 قسمتش به اینکه زندگی سایکی وااااقعااا فاجعه باره پی بردم... یعنی فقط میتونم بگم جرررررررXDDDDD هر چقدر از بیچارگی این بشر بگم کم گفتمXDDDD فکر نمیکردم بعد از lovely complex اینقدرررر بخندم با یه انیمه ای. شخصیتای بسی بامزه و خنگولی که داشت فوق العاده بودن و کارکتر کاملی که داشتن باعث عالی تر شدن انیمه میشد. البته فقط یه کوچولو اینکه روندش تند تنده رو مخه ولی ازش هیچی کم نمیکنه:) اهه، هنوزم میتونم صدای "یاره یاره" گفتن سایکی و "بریم رامن بزنیم" نندو رو تو گوشم بشنومTT

بعد دیدن تمام این انیمه های خفن، گفتم یه انیمه آروم و رومنس بزنم بَر بدن که رفتم سراغ هوریمیا. اصلا قلبم آب شد با این انیمهTT چقدر کیوت آخه لعنتیا؟ چه کردین با من؟="""""

میدونید حس خوب یعنی چی؟ یعنی اینکه بعد دیدن هر انیمه ای پینترستم و باهاش میترکونم. عشقم اینه که بعد هر انیمه ای برم تو پینترست و عکسا و فن آرت هاش و نگاه و دانلود کنم*----* معتاد شدم اصلا. الان هم فعلا در حال درو کردن عکس و فن آرت های هوریمیا میباشم:) کلا پوشه فن آرت های لپ تاپمم این روزا به خاطر عکسای سوکونا و سایکی و میامورا رو به ترکیدنه:"} بیشعورای کراشTT

 

پ.ن: میخواستم واستون عکس شووارتز رو بذارم ولی همشون تو گوشی مامانمن و مامانمم که، بستریه:< لطف میکنید اگه واسه خوب شدن حال مامانم، کلا خانوادمون دعا کنید:>♡

پ.ن 2: راستی ماه رمضونتون مبارک و روزه هاتون قبول باشه*-* منم امسال دلم میخواست مثل سالای دیگه روزه بگیرم ولی خب کرونا نذاشت/:

پ.ن 3: اونقدری که تو پنل من ستاره‌ی روشن شده هست تو آسمون نیست-_____- ازم دلگیر نشید ولی جدی یه اراده راسخ میخوام واسه سر زدن بهتونTT

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۳۱ فروردين ۰۰

خداحافظ.

خیلی بده که یه مطلب شاد بنویسی ولی به خاطر اتفاقات وحشتناکی که بعدش میفته بذاری تو فهرست مطالبت خاک بخوره. من خیلی خوب بودم، بلند میخندیدم، داشتم تلاش میکردم؛ چرا؟ چرا؟ چرا باید بمیری؟ چرا خنگول من؟ چرا؟ منو ببخش. ببخش که به ناله هات گوش دادم و فقط تونستم با اشک بخوابم. منو ببخش که نتونستم هیچ، هیچ کاری برات کنم. منو ببخش. من نتونستم دوست خوبی برات باشم. نتونستم. 

میدونی، حس میکنم یه چیزی از وجودم کم شده. خودت که میدونی. عادت دارم به همه چیز عشق بدم، به تو هم دادم. هر بار که نوازشت میکردم، توی چشم هات نگاه میکردم، بهت لبخند میزدم؛ توی همشون عشق میریختم. و الان که نیستی حس میکنم یه تیکه از قلبم نیست و باقی مونده هاش از نبود اون تیکه زار میزنن و درد میکشن. درد داره، درد داره. منی که نمیذاشتم کسی هیچوقت حتی مژه های خیس یا بینی قرمزم و ببینه الان دارم...

میدونی دردناک تر از اینا چیه؟ اینکه تا میخواستم ازت برای بقیه تعریف کنم رفتی. نمیدونم چرا نتونستم ازت بگم، هربار یا یادم رفت، یا یادم رفت، یا یادم رفتت. یادم رفت بگم بهشون که چقدر خنگولی، اینکه ارتا از دستت عاصیه، اینکه اونقدر سیاهی که تو شب دیده نمیشی، اینکه چقدر شکمویی، اینکه همیشه تا در و باز میکردم بدو بدو میومدی سمتم. اینکه چه چشم های خوشگلی داشتی. داشتی؟ دیگه نداری؟ دیگه نمیتونم ببینمشون؟ برای همیشه بستیشون؟ 

لعنتی من حتی نتونستم ازت خداحافظی کنم! فقط تونستم بهت بگم که چه پسر خوبی هستی، که چقدر مهربونی، که ببخشید. ببخشید. ببخشید. ببخشید هاپو کوچولوی خنگول من، ببخشید و خداحافظ برای همیشه،

شوارتز.

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۲۰ فروردين ۰۰

چالش ساکورا

سلام سلام*-*

چطوریایید؟ بنده هم خوبم نگران نباشید. فقط یکمی کمرم به خاطر درسا شکستهTT

خب این چالش از اینجا شروع شده و نوبادی و زینبی عزیز منو به این چالش دعوت نمودن*^*

بنده هم زی زی، سحری، یومیکو، آرتمیس، آیامه(بعد اینکه تشریف فرما شدن) آکامه و موچی چان رو به این چالش دعون مینمایم.

هر کی هم نام نبردم و از این چالش خوشش اومده بگه تا اضافش کنم:»

 

میدونید من اون موقعی که اوتاکو شدم یعنی سه سال پیش، بیشتر تو فاز انیمه های رومنس بودم. یعنی هر چی انیمه رومنسه من دیدم:» برای همین از دیدن انیمه های خفن مفن غافل موندم و بعله...=" ولی از پارسال به خودم اومدم و زدم تو کار دیدن انیمه های خفن مفن و الان دارم میبینم که نصف عمرم و بر باد صبا دادمTT حالا نه اینکه انیمه خفن هم کلا نمیدیدما؛ اما کل نظرم رو انیمه های رومنس بود. بعد تازه رومنسایی هم که من میدیدم زشت نبودنااا بگم. اصلا به نظرتون من چیز مزخرف میبینم؟:>

الانم که به خاطر عقب موندگی هایی که تو درس هام دارم هیچ فرصتی واسه دیدن انیمه نمیکنم. من به زور میام وب، بعد بشینم انیمه ببینم؟ بعد اون وقت با عذاب وجدانم چه کنم؟TT *قسمت های هشت به بعد فصل دوم انیمه نا کجا آباد موعود به وی چشمک میزند بی حیا*

 

 

پ.ن: امروز تولد خواهر بزرگم یاسمین میباشد:>>> اگه ببینیدش اصلا باورتون نمیشه که این دختر بیست و یک سالش شده. یک عدد بیبی فیس بد تر از منه="

پ.ن 2: چرا اینقدر ریاضی شیرینه؟ فکر کنم علاقه شدیدم به کد نویسی یه طرفش برمیگرده به علاقم به ریاضی؛ چون کلا این این دو تا رابطه ناگسستنی ای با هم دارن:»

پ.ن 3: نمیدونم چرا امروز فضای خونمون اینقدر برام خفقان آوره، واسه همین الان دارم براتون از تو حیاط پست میذارم/: پشه کوره ها هم خوردنم-_____-

 

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۷ فروردين ۰۰

به کسی که هیچوقت قرار نیست او را ملاقات کنم.

سلام.

حالت چطور است؟ امیدوارم که خوب خوب باشی.

خوشحالم که دارم این نامه را در حالی برای تو مینویسم که نه تو میدانی من چه کسی هستم، و نه من میدانم. البته زمانی با خودم چیز های غیر ممکن را ممکن در نظر میگرفتم. به خاطر یک عدد. عددی که به من گفته بود ممکن است تو واقعا بدانی من چه کسی هستم و فقط نتوانی پا پیش بگذاری. اما الان من معتقد و مطمئن هستم که وجود خارجی و داخلی نداری و نخواهی داشت.

باورت میشود؟ با تاس رو به رویم قرار گذاشته بودیم که اگر زوج از آب در آمد تو باشی و اگر فرد شد برعکسش. و منه فاقد عقل چشمانم را بستم. تاس را در هوا انداختم و بعد زیر چشمی به عددی که آمده بود خیره شدم. دو...

مادر تمام عدد های زوج و، زوج ترین عددی که میشود شناخت برایم آمده بود. دو. تشکیل شده از یک به علاوه یک که میتوانند من و تو باشیم. راضی نشدم. با اینکه میدانستم عمرا باز هم زوج بیاید دوباره تاس را انداختم. دوباره دو آمد!

نمیدانم من خوش شانس هستم یا جاذبه زمین دلباخته عدد دو شده بود اما این را خوب میدانم که گل امید در قلبم رشد کرد و شکوفه هایش تمام ریه و رگ هایم را پر کردند. شکوفه هایی که مدتی بعد تبدیل به گلبرگ هایی خشکیده شدند و نفس کشیدن را برایم زهر ساختند.

دو. آن دوی لعنتی. شاید یکمی غیر منطقی باشد که بخواهی از یک عدد بینوای هیچ کاره متنفر باشی اما خب من شدم. از عدد دو متنفر شدم. دویی که بذر امید را در قلبم کاشت. رویایی که به آن آب داد و خیالی که نوری برای او فراهم ساخت. همه اینها باعث شدند مثل احمقی ساده لوح به دنبالت بگردم. مسخرست.

حال بگوییم آن دو ی نادان، غیر عمد آن دانه از دستش لیز خورده و با خاک یکی شده؛ آن رویا و خیال از خدا بی خبر که او را بزرگ کردند و پرورشش دادند این را در نظر نگرفته بودند که آخر چه آدم بیچاره ای میتواند تو باشد؟ چه کسی؟ کدام مغز خر گاز زده ای؟

آه، هنوز هم با یاد این موضوع عصب های مغزم نبض میزنند. اینکه با امید واهی در قلبم سراسر دنیا را گشتم و در چشمان خیلی ها نگاه و با خود فکر کردم که تو باشی. اما خب نبودی و بعد از مدتی متوجه شدم که نخواهی هم بود. البته بگویم نه اینکه محتاج تو بوده باشم، اصلا هم اینطور نیست! اما، خب...

اصلا... اصلا برای چه دارم برای تویی که وجود خارجی نداری چیزی مینویسم؟ تازه به خودم زحمت ادبی نوشتن و ویرایشش هم میدهم! بیخیالش. گور پدرش هم کرده، برایت مینویسم. حداقل روزی در دلم نماند که هیچوقت نتوانسته ام برایت نامه ای بنویسم و در آن بگویم که... دو...دوستت... ولش کن، از این جمله خوشم نمی آید. دیگه از این بد تر که در اولین کلمه اش دو دارد؟! نه اینکه دستم به گوشت نرسد بگویم بو میدهد، فقط... فقط‌ ترجیح میدهم گفتنش را با خود به گور ببرم. همین. دلیل هم بخواهی میگویم که به تازگی فهمیدم که من نمیتوانم ازش استفاده کنم چون حتی اگر وجود داشته باشی هم، فکر نمیکنم بتوانم تو را پیدا کنم. البته اگر بتوانمم نمیخواهم که دیگر به دنبالت بگردم. من خودم را به زور در قلبم جای میدهم، چه برسد به یک نان خور اضافی که تازه باعث زلزله میشود و پول شارژش را هم نمیدهد.

در کل من آدمش نیستم. تو را به خوشی و ما را به سلامت. نه واقعا! چرا وقتی نمیخواهم باشی و نمیخواهی باشی دست به نوشتن این نامه برایت زدم؟ خدای من! میدانستم. کار آن رویا و خیال مارمولک است. اینطور نمیشود. باید ادبشان کنم تا دیگر از این غلط های بسی غلط نکنند. خب، فعلا ای...ای...به نظرت چه باید به تو بگویم؟ باید مثل این داستان های عاشقانه رویت اسمی باکلاس بگذارم؟ هه! به همین خیال باش! برای تویی که قرار نیست هیچوقت باشی خودم را به زحمت بندازم و یک اسم انتخاب کنم؟ عمرا! خب پس،

فعلا ای کسی که قرار نیست هیچوقت تو را ملاقات کنم. طولانی شد؟ خب به درک!

راستی، بگذار به تو هشداری بدهم. اگر وجود داری(میبینی که این امید دست از سرم بر نمیدارد؟) توجه داشته باش که خدایی نکرده اگر روزی مرا پیدا کردی، هیچوقته هیچوقت به من نزدیک نشوی. باور کن، برای خودت میگویم. چه کاریست؟ اصلا به دنبال من نگرد که بخواهی به همچین چیزی فکر کنی. و یک چیز دیگر...

به هیچ وجه هم به عدد دو اعتماد نکن! همین که من گفتم! وسلام.

یکستدار تو...

ناستاکا شارون.

 


 

پ.ن: عکس اول پست بسیار بی معنی با پست و فقط جهت زیبایی میباشد^^

پ.ن 2: بعد از مدت بسی بسی خیلی طولانی ای ناخونام بلند شدن و از صدای برخوردشون موقع تایپ با صفحه تبلت یه حس عجیبی بهم دست میده:>

پ.ن 3: برنامه ریختم واسه درس خوندن و جبران عقب موندگی هام. پس... فکر نمیکنم دیگه فعالیتم اینجا زیاد باشه. اما اینبار قول میدم ارتباطم و کامل با وب قطع نکنم. همون یکی دوبار واسه هفت پشتم بس بود-_____- البته بیان خیلییی سوت و کور شده، فکر نمیکنم اصلا کم شدن فعالیتم زیاد به چشم کسی بیاد:«

پ.ن 4: گفتم سوت و کوری و غیبت... مگه دستم بهت نرسه استلا که خونت حلاله^^ دیگه زدم به سیم آخرo(▼皿▼メ;)o

پ.ن 5: نمیخواستم واسه این پست پی نوشت بذارم، ولی یه چیزایی بودن که میخواستم حتما گفته باشمشون...

  • Nastaka Sharon
  • پنجشنبه ۵ فروردين ۰۰

روز اول چالش نوشتن و چالش آهنگ!

اهم اهم...

من، ناستاکا شارون... بلاخره استارت یکی نه، دو چالش سی روزه رو زدمممم.

*صدای دست و هورا کشیدن جمعیت*

خدایی نمیدونم چطور منی که پستام تازه به سی تا رسیده میخوام دو تا چالش سی روزه رو شروع کنم. بعله... اینجوری که دو تا چالش و ترکیب میکنیمD= دست و جیغ هوراااااXDDD

 خدایی چالش آهنگ چالش خیلی سختیه چون من آهنگام و مثل بچه هام دوست دارم و اصلا نمیتونم بینشون فرق بذارم؛ تازه میخوامم تا جایی که در توان دارم سعی کنم یه آهنگ رو برای هر سوال نام ببرم تا همونو با داستان چالش تا آخر گوش کنید. و این سختی این کار و دو هزار برابر میکنه:"

از سختیای چالش نوشتنم نگم براتون که کرک و پرتون میریزه"-" فرض کن بخوای یه داستان و بدون هیچ پیش زمینه و برنامه ریزی ای شروع کنی. تازه یکیم هی بهت بگه که داستانت باید چطور باشه و چه اتفاقاتی توی داستانت باید بیافته/: شما رو نمیدونم ولی این مورد برای من خیلی سخته-______-

دو تا چالش فوق سخت... اما به هر حال...

من میتونممم*----* یسسس.

پس اول بزن بریم سراغ چالش آهنگ...

 

روز اول: آهنگ مورد علاقه ت.

میشه گفت من آهنگ مورد علاقه خاصی ندارم اما کلی آهنگ هست که هر وقت دوباره گوششون بدم بازم برام دل نشینن و حتی نمیخوام یه ثانیشون رو هم از دست بدم.

یکی از این آهنگ ها این هستش:

Finaly // Beautiful Stranger - Halsey

خیییلییی خوبه:))) هر وقت گوشش میدم اونقدری حس خوب به وجودم تزریق میشه که واقعا وصف شدنی نیست.

بگمم اگه دیدید کل سوالات این چالش شد آهنگای هالزی تعجب نکنیدD= عشقه هالزی*----*

​​​​خببب الان دیگه وقتشه بریم سراغ چالش نوشتن:> برییییم که داشته باشیمممم...

 

  • Nastaka Sharon
  • دوشنبه ۲ فروردين ۰۰

پستی جدید در سالی جدید!

​​​​​​

درودددد..

سال نوتون، یعنی سال 1400 مبارککککک*-----*♡

میخواستم اول بنویسم سال هزار و سیصد و چهارصد:| فکر کنم خیلی طول میکشه تا ذهن و مغزمون از هزار و سیصد در بیاد.

خببب، فکر میکنم این روزا زیادی واسه همه کس همه چیز دعا کردم اما دوباره دعا کردن و گفتنشون فکر نمیکنم خالی از لطف باشه؛ پس دوباره میگم که امیدوارم تو سال جدید کلی لحظات زیبا و حس های خوب رو تجربه کنیم و از تک تکشون لذت کامل رو ببریم. میدونید میخواستم آرزو کنم که هیچ غمی هم تو سال جدید نداشته باشیم اما خب درست که فکر کردم دیدم ممکن نیست! غم موجود دیوونه ایه که روی شیشه‌ی روحمون جنبره زده و خیال بار و بندیل بستن و رفتن نداره. پس باید باهاش ساخت چون پر دادنش از دلامون هر چقدر هم که لبخند های مصنوعی و عروسکی طور بزنیم شدنی نیست.

بیاید توی این شروع نو سعی کنیم که دخالت غم رو توی احساساتمون به حد نصاب برسونیم تا خاطراتش توی پایان این آغاز از ذهن و خاطراتمون فرار کنه. 

آرزو میکنم که سال هممون خیلی خوش و مبارک باشه، و هر چقدر که تو سال گذشته فرصت های شادی کردن به لحظات غم انگیز بدل شد، امسال به همون اندازه اتفاقای خوب خوب برامون بیفته.

و در آخر هم...

نوروزتون پیروز:}

 

پ.ن: یعنی اوقدری خوابم میاد که میتونم تا قرن دیگه بگیرم تختتت بخوابم-____-

بعدا نوشت: لامصب اونقدر موقعی که داشتم اینو مینوشتم خوابم میومد که حتی یادم رفت اندازه متن و تغییر بدم/: نگاه حتی "اینقدرم" تو پی نوشت درست ننوشتم-_____-

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۳۰ اسفند ۹۹

آخرین پست سال...

​​​​​

جدی نمیدونم این پست و چطور شروع کنم/: پس یه راست میریم سر اصل مطلب...

آقا به امید سال کبیسه مامانم همه ما رو به کار گرفته واسه خونه تکونی، که خدا یه روز اضافی بهمون داده، چرا ازش استفاده نکنیم؟:||| ما هم برای اینکه دست از سر کچلمون بر داره هی میگم نه بابا امسال نیست سال دیگست و اینا. اما از شانس گندمون نه چون امسال شهریار (یاد آوری میکنم که پسر خاله کوچیکمه) چهار سالش میشه و تو سال کبیسه بدنیا اومده مامانم دقیق یادشه و نمیشه گولش زد-____- بیچاره شهریار، چقدر فوش خورد"-" یادمه چهار سال پیش برای بدنیا اومدنش خالم که نه، هممون فقط التماسش میکردیم که تروخدا سی اسفند بدنیا نیا. تا اینکه یک فروردین به گوشمون رسید که بعله جناب چشم به این جهان گشودند. آههه یادش بخیر. لامصب کی تو چهار سالت شد؟TT

خدایی واقعا الان نمیدونم تو این هیری ویری چرا حس پست گذاشتن بهم دست داده/: از این پستای بی محتوای چرت و پرت. فکر میکنم دلم میخواد یه چیزی آخر سال بنویسم و یکم به این وب حال و هوای نوروزی بدم. البته ما اینجا داریم از این حال هوای نوروزی خفه میشیم. بیشتر بخوام بگم کمرمون شکسته-_____- حالا زیاد بدم نمیگذره. همراه با تمیز کاری آهنگ گوش میکنیم، میخندیم، دعوا میکنیم/:

تازه منم خیلی چیزا رو پیدا کردم که یه مدتی میشه از گشتن به دنبالشون خسته شده بودم. مثل کتاب داستانای طفولیتم. اونقدر از پیدا کردنشون ذوق زده شدم که به جای تمیز کاری سه ساعت نشستم همشونو از اول خوندم*---* یادمه اون موقع که سواد نداشتم میدادم خواهر بزرگم یا خاله دومیم که اونا هم مثل من عاشق کتابن برام بخوننشون. با اینکه زیاد این خاطرات و به یاد ندارم اما میدونم که همیشه خالم ما رو میبرد کتاب خونه و برامون ازشون یه عالمه کتاب میگرفت. واقعا میتونم بگم یادش بخیر، چون جزوی از بهترین خاطرات بچگیم هستن.
ولی خدایی الان که یه سر به اون کتابا زدم و دوباره خوندمشون میگم اینا چی بودن برای منه طفله شیش هفت ساله:| چقدر خشونت لعنتی. مثلا تو پری دریایی دختره میخواست شاهزاده رو بکشه اما نکشت و تبدیل به کف شد:| یا تو کفش قرمزی جلاد زرتی زد پای دختر بیچاره رو قطع کرد و دختره هم آخرش مرد/: هانسل و گرتل و بگو که جادوگره نه چندان بیچاره رو هل دادن تو آتیش و سوزوندنش:| فکر کنم یکی از دلایل اینکه من یکمی الان خشن مشن میزنم همینا باشن-_____-
یادمه یه مدتم من از نقاشیای جادوگر پری دریایی(که تو داستان یه مرد خفناک خوناشامی بود) با دیو توی دیو و دلبر شدیدا میترسیدم/:
طوری که میدادمشون خواهر کوچیکم خط خطیشون کنه. البته اگه به اونم نمیدادم اون کار خودش و میکرد. الان گربه های اشرافی همشون رنگی رنگی یا کامل سیاهن:|
حالا اینا به کنار، نمیدونم چرا همه شخصیتای دختر تو کتابا اینقدر با حجاب بودن!
گیلدا تو ملکه برفی رو کلا کوبوندن از نو ساختن. حجااابب کامل داشت لعنتی. فقط یه چادر میموند که فکر کنم خیلی سختش میشد اونجور با ملکه برفی بجنگه و شکستش بده.
خلاصه الان میخوام کتابا رو بدم شهریار چون من و خالم متوجه شدیم اونم مثل ما عاشق کتابه و اینکه کتاب داستانای امروزی واقعا چرت و پرتن/: نه نکته آموزنده، نه شعرای قشنگ. از دممم چرت و پرت.

راستی،
با اینکه من از روز اول با خریدن ماهی مخالف بودم اما بابام با جمله روشن فکریت و بذار دم کوزه آبش و بخور سه تا ماهی کوچولو موچولوی کیوت خریده*---* منم اینقدر دوسشون دارم که زود به زود غذا بهشون میدم و آبشونو عوض میکنم تا یه وقت به دیار باقی نشتابن=" تازه براشون اسمم گذاشتم:>
تانی، جانی و ناتی(بی ادبا، اصلانم از داستان مائو ندزدیدم اسمشو)
تانی عجیبا غریبا خیلی سرسخت و پر جنب و جوشه، برعکس اون دو تا که مرده‌ی متحرکن و فقط پایین تنگ دهناشونو باز و بسته میکنن. شاید بگید همه ماهیا همینجورین ولی مثلا موقعی که میخوام آبشونو عوض کنم و تانیو بگیرم هی میره این ور و اون ور و اصلا دم به تله نمیده. برعکس اون دو تا که انگار از زندگی نا امید شدن و منتظر مرگن:| اصلا خیلی عجیبه، اولین باره که همچین چیزی میبینم. شاید حالا من خل شدم و توهم میزنم ولی...
آقا من فکر میکردم ارتا با دیدن ماهیا مثل این انیمیشنا هی بیاد طرفشون و دست کنه تو آب تا بگیرشون، اما به پشمشم نگرف/: چرا؟ ماهی قرمز ندوست فکر کنم-_____-

اینم از اینD= خوشحالم که آخرین پست سالم پست قبل نیست.
ولی خودمونیما، این ماه و با پست ترکوندم. اگه دقت کنید نسبت به ماهای قبل این ماه بیشتر از همشون پست گذاشتم:} امیدوارم سال جدید بیشتر هم بذارم^--^ فعلا که میخوام بعد از سال تحویل استارت چالش نوشتن و یه عالمه چالش دیگه رو بزنم.
در آخر هم بگم که امیدوارم امسال واسه همتون آغاز یه سال و قرن خیلی خوب، همراه با کلی حس و لحظات قشنگ باشه.
عیدتون مبارک و تا سال دیگه،
فعلا♡

 

پ.ن: همچین میگم تا سال دیگه خدافس، انگار قراره بعد یه سال بیام وب. یکی نیست بگه بابا همین فرداستD:
پ.ن 2: عخی، اینا آخرین پی نوشتای امسال و قرنن:)))
پ.ن 3: خدایی وب بدون استلا خیلی یه جوریه:< بیا دیگه لامصب. فقط مونده کوشا ساعی بهت بگه برگرد/=

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۲۹ اسفند ۹۹

ادامه دادن...

قلم را به دست میگیرم. لبخند را ترمیم میسازم؛ خوب نشد! پاک میکنم و از اول میکشم، دوباره و دوباره. صفحه پاره میشود. مشکلی نیست. باید درستش کنم، باید تمامش کنم. نباید اینطور بماند. بلند میشوم. دست و صورتم را با زیبایی ها میشویم. به خورشید و ابر ها سلام میکنم. لبخند میزنم. ادامه میدهم. مانند متنی زندگی را. گر پر از کلمات بی معنی و نامفهوم اما ادامه میدهم. قانون مینویسم. یک قانون، دو قانون. اشک هایم را کنار میزنم. ده قانون، سی قانون. چهل قانون. به دفتر رو به رویم خیره میشوم.

چهل قانون مینویسم، به پنج دسته تقسیمشان میکنم:

قانون هایی برای روح من، برای دیگران و من، برای من و خدای من، برای آینده‌ی بهتر من و در آخر قانون هایی برای قانون های من.

چون سالی جدید دارد به من چشمک میزند و بوی صبح شنبه ای نو، بینی ام را نوازش میدهد. من در این آغاز بهتر میشوم و آنقدر در این راه خواهم رقصید که زانو هایم برای کم کردن روی درد بیشتر ادامه بدهند.

این چیزیست که میخواهم. این چیزیست که باید بخواهم. من باید ادب شود. این رودخانه باید تمیز شود. یعنی چه؟!

 

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۲۷ اسفند ۹۹

این چیزی بود که من میخواست؟

چشم هایی در امید آینده ای خوب. در گودی زیرشان آرزو ها را دفن میکنم. دیگر از خود چیزی ندارم؛ قبلا گر تلاشی نداشتم اما امیدی ته قلبم سو سو میزد و وجودم را گرم میساخت. امیدی که به تازگی معنی اش را فهمیده بودم، اکنون تبدیل به افسوس هایی شده که وجودم را به آتش میکشد. تنها کارم شده خیره شدن به دیواری که به من و وجودی مملو از زخم های بی خونریزی میخندد. زخم هایی که من آنها را به وجود آورده‌ام.

من! خوده لعنتی من. به راستی من با من چه میکند؟ اصلا او طرف کیست؟ مگر نباید آنقدر مرا جلا دهد تا انعکاسم دیگران را کور سازد؟ این بود زیبایی؟ چه کسی ریش و قیچی را دست او داد تا گند بزند به همه چیز؟

همه اینها تقصیر اوست. تقصیر اوست که روحم از من فرار میکند و دیگر به جسمم نوری نمیدهد. منی که گذاشت مسیر رودخانه با خود یکی شود، فکرش را هم نمیکرد که روزی خویش را غرق شده در آن ببیند. میخواست هر چه که میشود بشود، اما این صخره هایی که او را به سخره گرفته اند در نظر نگرفته بود.

دیگر از دست او و کار هایی که پشیزی در آن منطق نیست خسته شدم. آنقدر خسته که هزاران بار سرش را زیر آب کردم تا خفه شود؛ تا بمیرد. اما او من است. منی که من است و من از این منیت خسته ام. خیلی خسته. آنقدر خسته که خواب از دست منه زیاده خواه میگرید و مرگ به خواهش هایش پوزخند میزند.

این نبود معاملات ما. این نبود چیزی که ما میخواستیم به آن لبخند بزنیم. این نبود! بس است، دروغ دیگر بس است. آرزو برای آرزو بس است...

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۲۶ اسفند ۹۹
He イhrusts Hɨs Fɨsts ムgaɨŋst
,イhe ρσst
ムnd Stɨll łŋsɨsts He‌ Sees
...イhe Ghost
نویسندگان