۹ مطلب با موضوع «چالش» ثبت شده است

چالش ساکورا

سلام سلام*-*

چطوریایید؟ بنده هم خوبم نگران نباشید. فقط یکمی کمرم به خاطر درسا شکستهTT

خب این چالش از اینجا شروع شده و نوبادی و زینبی عزیز منو به این چالش دعوت نمودن*^*

بنده هم زی زی، سحری، یومیکو، آرتمیس، آیامه(بعد اینکه تشریف فرما شدن) آکامه و موچی چان رو به این چالش دعون مینمایم.

هر کی هم نام نبردم و از این چالش خوشش اومده بگه تا اضافش کنم:»

 

میدونید من اون موقعی که اوتاکو شدم یعنی سه سال پیش، بیشتر تو فاز انیمه های رومنس بودم. یعنی هر چی انیمه رومنسه من دیدم:» برای همین از دیدن انیمه های خفن مفن غافل موندم و بعله...=" ولی از پارسال به خودم اومدم و زدم تو کار دیدن انیمه های خفن مفن و الان دارم میبینم که نصف عمرم و بر باد صبا دادمTT حالا نه اینکه انیمه خفن هم کلا نمیدیدما؛ اما کل نظرم رو انیمه های رومنس بود. بعد تازه رومنسایی هم که من میدیدم زشت نبودنااا بگم. اصلا به نظرتون من چیز مزخرف میبینم؟:>

الانم که به خاطر عقب موندگی هایی که تو درس هام دارم هیچ فرصتی واسه دیدن انیمه نمیکنم. من به زور میام وب، بعد بشینم انیمه ببینم؟ بعد اون وقت با عذاب وجدانم چه کنم؟TT *قسمت های هشت به بعد فصل دوم انیمه نا کجا آباد موعود به وی چشمک میزند بی حیا*

 

 

پ.ن: امروز تولد خواهر بزرگم یاسمین میباشد:>>> اگه ببینیدش اصلا باورتون نمیشه که این دختر بیست و یک سالش شده. یک عدد بیبی فیس بد تر از منه="

پ.ن 2: چرا اینقدر ریاضی شیرینه؟ فکر کنم علاقه شدیدم به کد نویسی یه طرفش برمیگرده به علاقم به ریاضی؛ چون کلا این این دو تا رابطه ناگسستنی ای با هم دارن:»

پ.ن 3: نمیدونم چرا امروز فضای خونمون اینقدر برام خفقان آوره، واسه همین الان دارم براتون از تو حیاط پست میذارم/: پشه کوره ها هم خوردنم-_____-

 

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۷ فروردين ۰۰

نه لبخند نود و نه=)

کل وبم شده چالش بمولاD= تازه به غیر از این دارم توی دو تا دیگه هم شرکت میکنم که بعدا میذارم واستون:} *از چای گلاب اش برای رفع خستگی مینوشد*

 

پ.ن: همین الان دنبال دستمال تمیز میگشتم که یکی نرسیده به زیر تختم پیدا کردم"-" یک لحظه نگاه کردن به زیر تخت بنده و یک عمر پشم ریزونی/:  به نظرم اگه جن و هیولاها میخوان بیان سراغم باید یه جای دیگه ای به غیر از زیر تختم برای قایم شدن پیدا کنن:|

پ.ن ۲: هوا ابریه. بیرون داره بارون میباره. لبخند گشاد تر از این؟:}}} 

پ.ن ۳: *با دیدن مارلون براندوی جوان در تلوزیون، مانند فیبی در سریال فرندز انگشت های شستش را رو به آسمان میگیرد و بلند داد میزند وِللل دااانن گاددد*

 

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۲۲ اسفند ۹۹

چالش سوم سوفیا*-*

فکر نمیکردم به این زودی سومیش هم بیاد واسه همین داشتم یه چالش جدید و شروع میکردمD= حالا اگه ندیدید تا دستم رف به یه چالش جدیده دیگه چهارشم اومددد/:

ولی دمت جیز سوفی، کل بیان و کردی مصاحبهXD

 

پ.ن: دیروز بعد مدت ها رفتیم خونه مامان بزرگم اینا=> دو تا خاله هام و پسر خالم شهریار و دیدم. مامان بزرگم واسمون یه غذای خوشمزه درست کرد. خالم برام یه گربه‌ی بسییی کیوت بافته بود و با شهریارم کلیییی بازی کردم*----*

خدایی اگه حالتون بده و کسایی رو دارید که خیلی دوستون دارن از سر زدن بهشون پرهیز نکنید:))) 

 

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۲۰ اسفند ۹۹

چالش های سوفیا:)

این اولین چالشم بعد این چند ماهه:}

برای اینکه به بقیه چالشای نرفته ام برسم هر دو چالش و یکی کردم؛ پس حال و حوصله دارای جونننن دلللل، ادامه مطلب و در یابننننD=

 

+قالب و دوباره عوض کردم. قبلیه هیچ رقمه به دلم نمینشست/: میدونید...یه جورایی... زمخت بود:|

 

  • Nastaka Sharon
  • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۹

نامه ای به 80 سالگیِ بنده

سلام برتو ای پیرزن خسته و درمانده!
میدانم که الان آنقدر از همه چیز خسته ای و حتی حال راه رفتن را هم نداری، چه برسد به رفتن به وبی که در 17 سالگی ات ساختی در آنجا این نامه را بخوانی. از کجا میدانم؟ خب معلوم است! من خودم را خوب میشناسم. الان که در دو قدمی جوانی ام بسیار تنبل و یکجا نشین هستم چه برسد به وقتی که 80 سالم بشود! اصلا بگو ببینم، هنوز هم وبلاگ بیان و وبلاگ و این اینترنتی که الان بدین گونست تا آن موقع شکل خود را حفظ کرده یا چیز های جدید تری جایگزینشان شدند؟ اصلا یادت می آید که وبلاگی داشتی؟ اسمت چه؟ اسمت را به یاد می آوری؟ ناستاکا شارون! واقعا نمیدانم روی چه حسابی این نامه را برای اینکه تو بخوانی نوشته ام اما خب دگر چالش است جانم، باید بنویسمش. البته بگم که به اجبار این کار را انجام نمیدهم و آنقدر با علاقه دارم برایت نامه مینویسم که هر چقدر مادربزرگ میگوید این تبلت کذایی را کنار بگذار و به آغوش خواب برو اهمیتی نمیدهم که نمیدهم.

خب، انتظار ندارم که بتوانی از خودت بگویی اما دلم میخواهد کلی سوال از تو کنم. چه خبر؟ بلاخره یک برنامه نویس یا یک مهندس کامپیوتر شدی؟ برنامه مورد نظرت را ساختی؟ یک خانه مستقل برای خودت خریدی که خودت و گربه ات در آن زندگی کنید؟ آن را دیدی؟ همانگونه است که هر شب در ذهنت تصویر سازی اش میکنی؟ چند بچه آوردید؟ با دوستانت به تنگه‌ی بسفر یا شمال رفتید؟ آخر زری به یکی از فانتزی های خود رسید و با یک شاهزاده قطری مزدوج شد؟ سارا چه؟ نقاش یا پرستار معروفی شد؟ از فاطمه بگو. آیا آشغال ها را دم در گذاشت و به فردی که در ذهنش تصورش میکند رسید؟
خواهر بزرگت یاسمین دکتری شد که زبان زد همه باشد؟ وای مطمئن هستم که الان قربانش بروم نگین خواهر کوچکت به پاس عمل های زیبایی از هر دو شما خوشگل تر شده است! خواهر زیبایم. 
آیا آنقدری که هر شب آرزو میکردی که از عمر تو کاسته شود و به عمر مادر و پدر و خواهر و مادربزرگ و خاله و کلا خانواده ات و دوستانت اضافه شود اضافه شده؟
آخر سفری به سئول کره جنوبی کردی؟ در یکی از رستوران هایشان نودل تند سفارش دادی؟ در کنار کار هایت دوبلوری هم میکنی نه؟ گویندگی چطور؟ یا حتی میکس؟ اگر هم نه اشکالی ندارد. به خودت سخت نگیر دختر. تو را به خدا بگو که یک داستان را بلاخره به پایان رسانده ای؟ به کنسرت هالزی رفتی و او را به چشم دیدی؟ ملانی مارتیز چطور؟ در کنسرتش با آهنگ mad hatter او دیوانه وار خواندی؟ بلاخره بزرگ شدن شهریار پسر خاله ات و هانا دختر خاله ات را دیدی؟ با هم مزدوج شدند یا نه؟ هنوز هم کرونا را به خاطر داری؟ یادت است چه بلای جان گیری بر سر مردم بود؟ البته فکر نکنم چیزی به یادت بیاید. الان که الان است آلزایمر داری و همه چیز را زود به زود به دست فراموشی میسپاری چه برسد به آن موقع که پیرزنی 80 ساله ای. خوش به حالت. به آرزویت که میخواستی موهایت سفید سفید شوند رسیدی. راستی هنوز هم انیمه و سریال کره ای تماشا میکنی؟ یادت که نرفته است اوتاکو و کی درامر یعنی چه؟ اگر آره که خوب است اگر هم که نه ولش کن و به مغزت فشار نیاور. میترسم سکته مغزی بزنی و بچه ها و نوه هایت را داغ دار کنی.
کلی سوال هنوز از تو دارم اما میدانم که بی حوصله و حتی اگر تا وبت آمده باشی نصفه این پست را ول کرده ای پس نه تو را خسته میکنم نه انگشتان خودم را؛
فقط جان من بگو که آخر دستانت در دستان آن گرم است؟ دوستدارم بدانم که کیست، کی به سراغت آمد و ماجرایتان چگونه بود. بگذریم. سرت را درد نیاورم. امیدوارم همیشه در کنار خانواده ات، آن و در کنار بچه و نوه و شاید هم نتیجه هایتان روزگار خوشی را پشت سر بگذاری و به خوبی و خوشی این 80 سالگی را هم رد کنی پهلوان. به امید روز های خوب.
دوستدار تو:
نازنین یا همان ناستاکای 17 ساله...

 


 

دلم برای کتابی و ادبی نوشتن تنگ شده بود:}
مرسی از استلا و لی نرگس که من و به این چالش بامزه دعوت کردن:)))
دعوت میکنم از زی زی، سحری، زینبی، سارا، نو بادی، وهکاو، دینز، مائو، آیامه و یومیکو چان که به این چالش بپردازند:>

بسی خوابم میاد برای همین اصلا حال نداشتم که اسما رو لینک کنم( ̄~ ̄ ')

 

پ.ن: گوشیم باطریش داغون شده و از شانسم مجبورم یه باطری نو برای حضرت آقا/خانم( :| ) بخرم-____-

پ.ن 2: همین الان از آشپزخونه یه صدای وحشتناکی اومد. به نظرتون جنه یا ارواح شیطانی؟

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۱۱ آذر ۹۹

برگی از تاریخ برای آینده - Covid-19

همه چیز از یه خبر شروع شد. بیماری ای که مثل سرما خوردگی توی چین داشت گسترش پیدا میکرد. اون موقع جز اینکه از سوپ خفاش انتقال پیدا کرده(که همچین چیزی واقعی نیست!) چیز دیگه ای ازش نمیدونستیم، حتی اسمش! فقط جک های زیادی ازش توی فضای مجازی پخش شد که چینی ها رو به خاطر تغذیه عجیبشون مسخره میکرد. خوندیم. خندیدیم. اما گذشت تا اینکه به طریقی به کشور ما هم راه پیدا کرد. شد یکی از دغدغه هامون. شد عاملی که ما رو از هم دور میکرد. شد جدا شدن از هر رو به رویی و به هم نزدیک شدنی. شد چیزی که باعث بیشتر استرس و اضطراب روزانمونه. شد درد. شد مرگ آدم های دوست داشتنی یا نداشتنی زندگیمون. شد بیماری ای که هیچوقت اسمش از ذهنموت پاک نمیشه.

کوید-۱۹ یا همون کرونا. ساخته شده در چین. چینی که الان با آمار خیلی کم توی مرگ و میر به گرد پای ما هم نمیرسه:)))

یادتونه میگفتن هر چیزی چینیه بدرد نخوره و شکستی؟:))) الان نه تنها شکستنی نیست بلکه خودش عامل شکستنه. شکستن کمر مادری که فرزند چند سالش و که با خون دل بزرگ کرده از دست داده. شکستن دل دختری که پدر دکترش رو در اثر محافظت کردن از بقیه از داده و دلی که دور از خانواده و عشقشه و تمام وقتی که نمیتونست با اونها باشه رو از دست داده.

آره از دست دادن. کرونا باعث شد خیلی چیزا رو از دست بدیم. وقت، شادی، تحصیل، شغل، عمر. درسته خوبی هایی هم داشته اما در برابر بدی هاش هیچن. درسته کلی بهمون درس، فرصت تفکر و شکرگذاری داده اما به همون اندازه، شاید هم بیشتر زجر هایی داشته، که نیاز نیست من بگم و کام خودمون رو تلخ تر کنم.

از همه اینا بگذریم، میخواستم این چالش و انجام بدم تا در آینده که با کرونا خداحافظی کردیم بهش رجوع کنم و بخونمش. ببینم اون موقع که قرنطینه بودم و الان که نیستم چه فرقی کردم و زندگیم چه جهشی داشته!

خب. قبل از کرونا برنامه من اینجوری بود که شش ربع کم پا میشدم و با اتوبوس یا بابام میرفتم مدرسه. بعد از مدرسه ساعت دو سوار اتوبوس میشدم و بعد پیاده تا خونه میرفتم. ناهار میخوردم و بعد دیدن سریالی، انیمه ای چیزی با چیپس سرکه ای و آلوچه و لواشک که سر راهم خریده بودم یا گشتن توی وب و اینستا و چت با دوستام میخوابیدم. ساعت شش یا هفت بیدار میشدم و سر تلوزیون مینشستم، با گوشی ورمیرفتم و یا تکالیفم و انجام میدادم. بعضی اوقاتم وقتی بیدار میشدم میرفتیم خونه مادر بزرگم یا از همون مدرسه پیاده تا خونه مادر بزرگم میرفتم.

الان اینجوری شده که صبح ساعت هشت بیدار میشم و بعد حاضری زدن زیر پتو یه چشمه تبلتمو نگاه میکنم. اون وسطام با دوستام چت میکنم و یه سری به وب میزنم. ساعت یازده تبلت و میذارم کنار و تا یک-دو که مامانم از سرکار میاد میخوابم. بعدش روز و قاطی پاتی به دیدم سریال، تلوزیون، انجام دادن درسا، ور رفتن با گوشی میگذرونم. هنوزم خونه مادر بزرگم اینا میریم اما خیلیییی کم. این روزام یه قسمتی از برنامم و به ارتا اختصاص دادم برای آماده کردن غذا و بازی کردن باهاش.

دختر، نوه، یا نازنین عزیزم، مطمئنم که الان از ما به عنوان نسل سوخته یاد میکنین و میگین پوووفف اینا دیگه چقدر بدبخت بودن و کرونا رو مثل بقیه ویروسایی که تجربه نکردین مثل وبا و طاعون و... میدونین اما اگه یه زمانی توی کتاب یا جایی راجبش خوندین همینجوری سرسری ازش رد نشین و بگید خب اینم یه ویروس دیگه بود که تموم شد. آره درسته تموم شد و رفت پی کارش اما زندگی و خوشی خیلی های دیگه رو هم تموم کرد. با اینکه خوشحال میشیم که به سختیا بخندین و اونا رو همونجور که تو گذشته موندن رها کنین اما خواهشا ازش درس بگیرید. احمق بازی های الان بعضیا رو بشنوید و نگاه کنید و سیس لقمان حکیم به خودتون بگیرید(تو ادبیاتتون خوندینش دیگه نه؟)

امیدوارم موقعی که این پست و میخونین واقعا اونطوری که الان میگن و پیشبینی میکنن کرونا توی سال ۱۴۰۰ از بین رفته باشه و، جز یه سری جک و اصطلاحات ازش چیزی باقی نمونده باشه...

 


 

این چالش از اینجا شروع شده و مرسی از یومیکو و مائو چان که من و به این چالش دعوت کردن*---* 

مثل همیشه نه چون من آخرین نفری بودم که این چالش و رفتم همه این چالش و انجام دادن پس فقط دعوت میکنم از لی نرگس و زینبی(که البته این روزا خبری ازش نیست:<).

هر کی هم شرکت نکرده زود تند سریع بگه که اسمشو بنویسم:))

  • Nastaka Sharon
  • يكشنبه ۲۵ آبان ۹۹

این من هستم...

این چالش از اینجا شروع شده و مرسی از یومیکو چان که منو به این چالش دعوت کرد^^ *وی خودش را به زور دعوت کرده استXD*

●زندگی رو دوست دارم و از مثبت بودن خوشم میاد.

●بدون آهنگام نمیتونم زندگی کنم و به تک تک جملات و ریتم هاشون عشق میورزم.

●به گربه ها خیلی علاقه دارم، طوری که اکسپلور اینستام و سرچ های گوگلم همش راجع گربه هاست.

●از نظم و انظباط خیلی خوشم میاد اما متاسفانه آدم خیلی تنبلی هستم.

دعوت میکنم از زینبی، لی نرگس، سارا و زی زی گولو بلاسم .

بقیه هم که اسم نبردم مثل اینکه تو چالش شرکت کرده بودن:< اگه کسیم نکرده بود و من حواسم نبوده ننوشتمش بگه:)

  • Nastaka Sharon
  • يكشنبه ۱۱ آبان ۹۹

قوقولی قوقو + مرام نامه

درود:))))

بلاخره این تنبلی لعنتی رو کنار گذاشتم و اومدم که پست بزارمممممم. دست و جیغ هوووراااااااD=

یادتونه که گفتم سر دو تا از امتحانام خواب موندم؟ امروز تکرارشون و دادم رفت و به این بهونه نت گیرم اومدX) البته باید طوری این اندک گیگ رو مصرف کنم که در عرض یه ماه تموم بشه-______- و این یعنی خبری از دانلود سریال کره ای و انیمه نیست:"

این روزایی که نت نداشتم و خیلییی مزخرف گذروندم/: کم تر یه هفته همه سریالای کره ای رو که دانلودیده بودم نگاه کردم(یکیشون اونقدر چرت بود که از قسمت شیش پریدم قسمت آخرشو نگاه کردم-____-) و با چشمایی که یه کیلو زیرش گود افتاده بود پهن شدم رو تخت و جمله "حالا چه گهی بخورم" رو تکرار میکردم:| بعدش که دیدم نه دیگه نمیشه اینجوری گذروند همت کردم و با تلاش فراوان از تختم بلند شدم و پریدم رو صندلی کامپیوتر/: انیمه های مال شونصد سال پیشم و نگاه کردم، فیلمای خانوادگیمونو دیدم و در آخر استارت یه MMD جدید رو زدمXD با اینکه نیم دیقه هم نیست ولی کمرم داره واسش جر میخوره-______- یادم رفت که بگم در این روزا ها هم خانوادم با یه نگاه تاسف بار و پر از انزجار نگام میکردنو خاک تو سرت گویان از کنارم رد میشدن. خداروشکر واکنشاشون نسبت به قبل خیلی بهتر شده، عادت کردن دیه:}

میدونید کلا تو خانواده منو با نام تن لش میشناسن:||| مثلا اگه رفتم اون دنیا هم میان سر قبرم پیس پیش میکنن و میگن: خدا رحمتش کنه، مرحوم خیلی تن لش بود، اونقدری که هنوز که هنوزه گودی که به خاطر نشستن زیاد رو تختش درست شده بود باقی مونده.

البته به غیر از تن لشم الفاظ دیگه ای رو هم به کار میبرن. مثلا خواهر بزرگم بهم میگه اسپیروژیر:|(اثرات کنکور تجربی) مامان بزرگ عزیزمم یه سری فوش مثبت هیجده میده بهم(ایشان از هیچکس خجالت نمیکشد و ابایی هم نداردXD)

برسیم به بحث چالش.

قبل از همه چی بگم که خدایی جریان این همه چالش چیه تو بیان؟/: اگه موقعی که تو میهن بودم میدونستم اینجا چالش بارونه حداقل خودمو آماده میکردم قبل اینکه بیام اینجا:| منم میخوام هر کی که این پست و میخونه رو به چالش "بیایید چند روز چالش نگذاریم" دعوت کنم. یکم به خودتون استراحت بدین بابا.

خب، راجب این چالش مرام نامه بگم که همون قانوناییه که یه زمانی ما تو میهن میذاشتیم و احد و ناسیم به سوراخ چپ دماغشم نمیگرفتشون=\ این چالش از اینجا شروع شده و سحر و دینز و سارای عزیز منو به این چالش دعوت کردن. مرسی عخشام*^*

برای خواندن مرام نامه بنده اینجا کلیک کنید:)

هر کسی که این پست و میخونه هم به این چالش دعوته^^

 

پ.ن:راستی انیمه توکیو غول رو شروع کردم به دیدن:) میدونم میدونم خیلی تباهم که تا الان ندیدمش اما بگم که من یه اوتاکوی تنبل و همیشه خسته میباشم که لیست بلند بالای انیمه های دیده نشدش هیچوقت تموم نمیشه:) ناگفته نماند که با قسمت آخر فصل اولش حاااااال کردممممم، خیییییییلییییی خفن بود لامصبT∆T

پ.ن.۲:توجه کردین عنوانای پستام روز به روز دارن چرت تر میشن؟/: چه کنم خب؟-______- عنوان خوب نمیاد تو ذهنم.

پ.ن.۳:یخمک خوردن تو یه روز آفتابی در حالی که زیر سایه نشستی یه نسیم تقریبا خنکم میوزه خیلیییی میچسبه. مخصوصا اینکه یخمکه سهم خودت نباشه و یواشکی داری میلومبونیشXD

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۳ تیر ۹۹

اگر فلان موسیقی یک آدم یا طعم بود...

مرسی از سحر و دینز عزیز بابت دعوتشون به این چالش جذاب^^

من کلا یه عالمه آهنگ دارم که بعد از چند سال هنوز روشون قفلم:) اگه بخوام همشون رو بگم هم دست من خسته میشه هم چشمای شما. پس الان فقط آهنگایی رو که تازگیا روشون قفلی زدم میزارم.

 

1. Sunshine - Jimmie Davis

هر وقت این آهنگه رو گوش میدم یه مرد کابوی خیلی کول تو ذهنم میاد که روی سرش یه کلاه کابوییه و از این چیزا تو دهنش گذاشته و داره با چکمه هایی که از این بیل بیلک تیزا داره، روی خورشید راه میره و این آهنگه رو با گیتارش میخونه. قد بلنده و همش چشماش موقع خوندن بستست. نمیدونم چرا موقع تصور کردنش تصویر ذهنم برفک داره/: مطمئنن به خاطر حالت آهنگشه=)))

طعمی هم که به نظرم داره، مثل آب پرتقال هایی که بعد شنا تو استخر میخوردم:)

 

2. Be Kine - Halsey

یه دختره تقریبا 18 ساله رو تصور میکنم با کک و مک روی پوستش. لباس صورتی ای که تا بالا زانوشه رو با جورابای سفید پوشیده. خیلی خوشحاله. در حالی که مو های قهوه ای روشنش تکون میخورن و روی صورتش میان میخنده و با گل پنج پر صورتیه کمرنگی که تو دستشه بین یه دشت پر از گل بی هدف میدوه.

طعمشم خیلی شیرینه، یه چیزی دو برابر وقتی از قندون مامانم یا مامان بزرگم قند میدزدم و خالی خالی میخورمش و بعدش به فوش کشیده میشمXD

 

3. Show must go on - Queen

تصورم از این آهنگ یه زن با موهای مشکیه که روی یه صخره بلند ایستاده. موهای مشکی رنگشو باد تکون میده و با چشمای مشکی رنگش به دور دست ها خیره شده. سختی های زیادی رو تحمل کرده و تا الان سالم مونده و مصمم میخواد که به این راه دشوارش ادامه بده. 

طعمشششش، آممم، طعم خاصی نداره واسم.

 

4. If I Kiiled someone For you -Alec Benjamin

 این آهنگ من و میبره پیش یه پسر جوون با موهای مشکیه کوتاه که یه سوییشرت خاکستری پوشیده. یه چاقو توی دستای لرزونه خونیشه و با یه لبخند خیلی غمگین نگاهم میکنه.

طعمشم تلخه، اونقدری که صورتم و در هم میکنه.

 

هر کی این پست و میخونه به این چالش دعوته، از جمله:

چوی زینب دمدمی، زی زی گولو بلاسم، مائو چان، آیامه چان، لی نرگس، وهکاو و هیچکس

 

  • Nastaka Sharon
  • پنجشنبه ۲۲ خرداد ۹۹
Dance in your nightmare,
And look deep into your heart,
Even if you have spider webs in your ears,
Even if you bleed,
And even if you are illusion of nightmare!
Do not worry about destruction,
Because we all turn back to him...
نویسندگان