۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۹ ثبت شده است

پستی جدید در سالی جدید!

​​​​​​

درودددد..

سال نوتون، یعنی سال 1400 مبارککککک*-----*♡

میخواستم اول بنویسم سال هزار و سیصد و چهارصد:| فکر کنم خیلی طول میکشه تا ذهن و مغزمون از هزار و سیصد در بیاد.

خببب، فکر میکنم این روزا زیادی واسه همه کس همه چیز دعا کردم اما دوباره دعا کردن و گفتنشون فکر نمیکنم خالی از لطف باشه؛ پس دوباره میگم که امیدوارم تو سال جدید کلی لحظات زیبا و حس های خوب رو تجربه کنیم و از تک تکشون لذت کامل رو ببریم. میدونید میخواستم آرزو کنم که هیچ غمی هم تو سال جدید نداشته باشیم اما خب درست که فکر کردم دیدم ممکن نیست! غم موجود دیوونه ایه که روی شیشه‌ی روحمون جنبره زده و خیال بار و بندیل بستن و رفتن نداره. پس باید باهاش ساخت چون پر دادنش از دلامون هر چقدر هم که لبخند های مصنوعی و عروسکی طور بزنیم شدنی نیست.

بیاید توی این شروع نو سعی کنیم که دخالت غم رو توی احساساتمون به حد نصاب برسونیم تا خاطراتش توی پایان این آغاز از ذهن و خاطراتمون فرار کنه. 

آرزو میکنم که سال هممون خیلی خوش و مبارک باشه، و هر چقدر که تو سال گذشته فرصت های شادی کردن به لحظات غم انگیز بدل شد، امسال به همون اندازه اتفاقای خوب خوب برامون بیفته.

و در آخر هم...

نوروزتون پیروز:}

 

پ.ن: یعنی اوقدری خوابم میاد که میتونم تا قرن دیگه بگیرم تختتت بخوابم-____-

بعدا نوشت: لامصب اونقدر موقعی که داشتم اینو مینوشتم خوابم میومد که حتی یادم رفت اندازه متن و تغییر بدم/: نگاه حتی "اینقدرم" تو پی نوشت درست ننوشتم-_____-

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۳۰ اسفند ۹۹

آخرین پست سال...

​​​​​

جدی نمیدونم این پست و چطور شروع کنم/: پس یه راست میریم سر اصل مطلب...

آقا به امید سال کبیسه مامانم همه ما رو به کار گرفته واسه خونه تکونی، که خدا یه روز اضافی بهمون داده، چرا ازش استفاده نکنیم؟:||| ما هم برای اینکه دست از سر کچلمون بر داره هی میگم نه بابا امسال نیست سال دیگست و اینا. اما از شانس گندمون نه چون امسال شهریار (یاد آوری میکنم که پسر خاله کوچیکمه) چهار سالش میشه و تو سال کبیسه بدنیا اومده مامانم دقیق یادشه و نمیشه گولش زد-____- بیچاره شهریار، چقدر فوش خورد"-" یادمه چهار سال پیش برای بدنیا اومدنش خالم که نه، هممون فقط التماسش میکردیم که تروخدا سی اسفند بدنیا نیا. تا اینکه یک فروردین به گوشمون رسید که بعله جناب چشم به این جهان گشودند. آههه یادش بخیر. لامصب کی تو چهار سالت شد؟TT

خدایی واقعا الان نمیدونم تو این هیری ویری چرا حس پست گذاشتن بهم دست داده/: از این پستای بی محتوای چرت و پرت. فکر میکنم دلم میخواد یه چیزی آخر سال بنویسم و یکم به این وب حال و هوای نوروزی بدم. البته ما اینجا داریم از این حال هوای نوروزی خفه میشیم. بیشتر بخوام بگم کمرمون شکسته-_____- حالا زیاد بدم نمیگذره. همراه با تمیز کاری آهنگ گوش میکنیم، میخندیم، دعوا میکنیم/:

تازه منم خیلی چیزا رو پیدا کردم که یه مدتی میشه از گشتن به دنبالشون خسته شده بودم. مثل کتاب داستانای طفولیتم. اونقدر از پیدا کردنشون ذوق زده شدم که به جای تمیز کاری سه ساعت نشستم همشونو از اول خوندم*---* یادمه اون موقع که سواد نداشتم میدادم خواهر بزرگم یا خاله دومیم که اونا هم مثل من عاشق کتابن برام بخوننشون. با اینکه زیاد این خاطرات و به یاد ندارم اما میدونم که همیشه خالم ما رو میبرد کتاب خونه و برامون ازشون یه عالمه کتاب میگرفت. واقعا میتونم بگم یادش بخیر، چون جزوی از بهترین خاطرات بچگیم هستن.
ولی خدایی الان که یه سر به اون کتابا زدم و دوباره خوندمشون میگم اینا چی بودن برای منه طفله شیش هفت ساله:| چقدر خشونت لعنتی. مثلا تو پری دریایی دختره میخواست شاهزاده رو بکشه اما نکشت و تبدیل به کف شد:| یا تو کفش قرمزی جلاد زرتی زد پای دختر بیچاره رو قطع کرد و دختره هم آخرش مرد/: هانسل و گرتل و بگو که جادوگره نه چندان بیچاره رو هل دادن تو آتیش و سوزوندنش:| فکر کنم یکی از دلایل اینکه من یکمی الان خشن مشن میزنم همینا باشن-_____-
یادمه یه مدتم من از نقاشیای جادوگر پری دریایی(که تو داستان یه مرد خفناک خوناشامی بود) با دیو توی دیو و دلبر شدیدا میترسیدم/:
طوری که میدادمشون خواهر کوچیکم خط خطیشون کنه. البته اگه به اونم نمیدادم اون کار خودش و میکرد. الان گربه های اشرافی همشون رنگی رنگی یا کامل سیاهن:|
حالا اینا به کنار، نمیدونم چرا همه شخصیتای دختر تو کتابا اینقدر با حجاب بودن!
گیلدا تو ملکه برفی رو کلا کوبوندن از نو ساختن. حجااابب کامل داشت لعنتی. فقط یه چادر میموند که فکر کنم خیلی سختش میشد اونجور با ملکه برفی بجنگه و شکستش بده.
خلاصه الان میخوام کتابا رو بدم شهریار چون من و خالم متوجه شدیم اونم مثل ما عاشق کتابه و اینکه کتاب داستانای امروزی واقعا چرت و پرتن/: نه نکته آموزنده، نه شعرای قشنگ. از دممم چرت و پرت.

راستی،
با اینکه من از روز اول با خریدن ماهی مخالف بودم اما بابام با جمله روشن فکریت و بذار دم کوزه آبش و بخور سه تا ماهی کوچولو موچولوی کیوت خریده*---* منم اینقدر دوسشون دارم که زود به زود غذا بهشون میدم و آبشونو عوض میکنم تا یه وقت به دیار باقی نشتابن=" تازه براشون اسمم گذاشتم:>
تانی، جانی و ناتی(بی ادبا، اصلانم از داستان مائو ندزدیدم اسمشو)
تانی عجیبا غریبا خیلی سرسخت و پر جنب و جوشه، برعکس اون دو تا که مرده‌ی متحرکن و فقط پایین تنگ دهناشونو باز و بسته میکنن. شاید بگید همه ماهیا همینجورین ولی مثلا موقعی که میخوام آبشونو عوض کنم و تانیو بگیرم هی میره این ور و اون ور و اصلا دم به تله نمیده. برعکس اون دو تا که انگار از زندگی نا امید شدن و منتظر مرگن:| اصلا خیلی عجیبه، اولین باره که همچین چیزی میبینم. شاید حالا من خل شدم و توهم میزنم ولی...
آقا من فکر میکردم ارتا با دیدن ماهیا مثل این انیمیشنا هی بیاد طرفشون و دست کنه تو آب تا بگیرشون، اما به پشمشم نگرف/: چرا؟ ماهی قرمز ندوست فکر کنم-_____-

اینم از اینD= خوشحالم که آخرین پست سالم پست قبل نیست.
ولی خودمونیما، این ماه و با پست ترکوندم. اگه دقت کنید نسبت به ماهای قبل این ماه بیشتر از همشون پست گذاشتم:} امیدوارم سال جدید بیشتر هم بذارم^--^ فعلا که میخوام بعد از سال تحویل استارت چالش نوشتن و یه عالمه چالش دیگه رو بزنم.
در آخر هم بگم که امیدوارم امسال واسه همتون آغاز یه سال و قرن خیلی خوب، همراه با کلی حس و لحظات قشنگ باشه.
عیدتون مبارک و تا سال دیگه،
فعلا♡

 

پ.ن: همچین میگم تا سال دیگه خدافس، انگار قراره بعد یه سال بیام وب. یکی نیست بگه بابا همین فرداستD:
پ.ن 2: عخی، اینا آخرین پی نوشتای امسال و قرنن:)))
پ.ن 3: خدایی وب بدون استلا خیلی یه جوریه:< بیا دیگه لامصب. فقط مونده کوشا ساعی بهت بگه برگرد/=

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۲۹ اسفند ۹۹

ادامه دادن...

قلم را به دست میگیرم. لبخند را ترمیم میسازم؛ خوب نشد! پاک میکنم و از اول میکشم، دوباره و دوباره. صفحه پاره میشود. مشکلی نیست. باید درستش کنم، باید تمامش کنم. نباید اینطور بماند. بلند میشوم. دست و صورتم را با زیبایی ها میشویم. به خورشید و ابر ها سلام میکنم. لبخند میزنم. ادامه میدهم. مانند متنی زندگی را. گر پر از کلمات بی معنی و نامفهوم اما ادامه میدهم. قانون مینویسم. یک قانون، دو قانون. اشک هایم را کنار میزنم. ده قانون، سی قانون. چهل قانون. به دفتر رو به رویم خیره میشوم.

چهل قانون مینویسم، به پنج دسته تقسیمشان میکنم:

قانون هایی برای روح من، برای دیگران و من، برای من و خدای من، برای آینده‌ی بهتر من و در آخر قانون هایی برای قانون های من.

چون سالی جدید دارد به من چشمک میزند و بوی صبح شنبه ای نو، بینی ام را نوازش میدهد. من در این آغاز بهتر میشوم و آنقدر در این راه خواهم رقصید که زانو هایم برای کم کردن روی درد بیشتر ادامه بدهند.

این چیزیست که میخواهم. این چیزیست که باید بخواهم. من باید ادب شود. این رودخانه باید تمیز شود. یعنی چه؟!

 

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۲۷ اسفند ۹۹

این چیزی بود که من میخواست؟

چشم هایی در امید آینده ای خوب. در گودی زیرشان آرزو ها را دفن میکنم. دیگر از خود چیزی ندارم؛ قبلا گر تلاشی نداشتم اما امیدی ته قلبم سو سو میزد و وجودم را گرم میساخت. امیدی که به تازگی معنی اش را فهمیده بودم، اکنون تبدیل به افسوس هایی شده که وجودم را به آتش میکشد. تنها کارم شده خیره شدن به دیواری که به من و وجودی مملو از زخم های بی خونریزی میخندد. زخم هایی که من آنها را به وجود آورده‌ام.

من! خوده لعنتی من. به راستی من با من چه میکند؟ اصلا او طرف کیست؟ مگر نباید آنقدر مرا جلا دهد تا انعکاسم دیگران را کور سازد؟ این بود زیبایی؟ چه کسی ریش و قیچی را دست او داد تا گند بزند به همه چیز؟

همه اینها تقصیر اوست. تقصیر اوست که روحم از من فرار میکند و دیگر به جسمم نوری نمیدهد. منی که گذاشت مسیر رودخانه با خود یکی شود، فکرش را هم نمیکرد که روزی خویش را غرق شده در آن ببیند. میخواست هر چه که میشود بشود، اما این صخره هایی که او را به سخره گرفته اند در نظر نگرفته بود.

دیگر از دست او و کار هایی که پشیزی در آن منطق نیست خسته شدم. آنقدر خسته که هزاران بار سرش را زیر آب کردم تا خفه شود؛ تا بمیرد. اما او من است. منی که من است و من از این منیت خسته ام. خیلی خسته. آنقدر خسته که خواب از دست منه زیاده خواه میگرید و مرگ به خواهش هایش پوزخند میزند.

این نبود معاملات ما. این نبود چیزی که ما میخواستیم به آن لبخند بزنیم. این نبود! بس است، دروغ دیگر بس است. آرزو برای آرزو بس است...

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۲۶ اسفند ۹۹

شب زنده داری برای گِرَمی

خمیازه ای میکشد و چشم هایی که زیرشان یک کیلو گود افتاده بود را میمالد، و با افسوس میگوید:

-کاش هالزی هم بودش.

خواهر کوچک که کنارش نشسته و دارد با ذوق برای دوستانش از جایزه و اجرای هری استایلز ویس میگیرد و فیلم اجرای تیلور سویت را که از تلویزیون گرفته است ارسال میکند، میگوید:

-کاشکی... میومد آهنگ Nightmare رو میخوند.

صدای تلویزیون را کمی زیاد میکند و به سیبیل های برونو مارس میخندد که خواهرش به او آرام تشر میزند:

-هیسسسس، بقیه رو بیدار نکنی که اگه ببینن بیداریم دو نصفمون میکنن.

همانطور که به صدای خر و پف ها دقیق میشد با صدای خیلی آرامی که فقط خواهرش میشنید گفت:

-اینطور که من میشنوم، فکر نکنم اینا با زلزله و بمب اتم هم بیدار بشن.

خواهر کوچک خندید و نگاهی به طبقه‌ی بالا کرد:

-کاش یاسی هم بیدار بود.

به پنجره‌ی اتاق خواهر بزرگ نگاه کرد و یادش به حرف های او افتاد وقتی که به او گفتند تو هم بیدار میمانی؟ نگاه عاقل اندر سفی به آن دو انداخت و پاسخ داد:

-مگه خرم از خواب نازم بگذرم واسه دیدن هری مری و تیلور میلور؟

خواهر کوچک-برونو هم هستا.

خواهر بزرگ نگاه شگفت زده‌ی مصنوعی ای به خود گرفت و گفت:

-نه بابااا!!!! جدیییی؟!!! اصلا شوق و ذوق گرفتم واسه دیدنش.

و نگاهش را به نگاهی پر افسوس تغییر داد و رفت که کپه مرگش را بگذارد.

با دیدن گروه بی تی اس در قاب تلوزیون از ذوق زیاد افکارش را به فراموشی و با جان و دل به آهنگ Dynamite گوش میسپارد.

  • Nastaka Sharon
  • دوشنبه ۲۵ اسفند ۹۹

نه لبخند نود و نه=)

کل وبم شده چالش بمولاD= تازه به غیر از این دارم توی دو تا دیگه هم شرکت میکنم که بعدا میذارم واستون:} *از چای گلاب اش برای رفع خستگی مینوشد*

 

پ.ن: همین الان دنبال دستمال تمیز میگشتم که یکی نرسیده به زیر تختم پیدا کردم"-" یک لحظه نگاه کردن به زیر تخت بنده و یک عمر پشم ریزونی/:  به نظرم اگه جن و هیولاها میخوان بیان سراغم باید یه جای دیگه ای به غیر از زیر تختم برای قایم شدن پیدا کنن:|

پ.ن ۲: هوا ابریه. بیرون داره بارون میباره. لبخند گشاد تر از این؟:}}} 

پ.ن ۳: *با دیدن مارلون براندوی جوان در تلوزیون، مانند فیبی در سریال فرندز انگشت های شستش را رو به آسمان میگیرد و بلند داد میزند وِللل دااانن گاددد*

 

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۲۲ اسفند ۹۹

چالش سوم سوفیا*-*

فکر نمیکردم به این زودی سومیش هم بیاد واسه همین داشتم یه چالش جدید و شروع میکردمD= حالا اگه ندیدید تا دستم رف به یه چالش جدیده دیگه چهارشم اومددد/:

ولی دمت جیز سوفی، کل بیان و کردی مصاحبهXD

 

پ.ن: دیروز بعد مدت ها رفتیم خونه مامان بزرگم اینا=> دو تا خاله هام و پسر خالم شهریار و دیدم. مامان بزرگم واسمون یه غذای خوشمزه درست کرد. خالم برام یه گربه‌ی بسییی کیوت بافته بود و با شهریارم کلیییی بازی کردم*----*

خدایی اگه حالتون بده و کسایی رو دارید که خیلی دوستون دارن از سر زدن بهشون پرهیز نکنید:))) 

 

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۲۰ اسفند ۹۹

چالش های سوفیا:)

این اولین چالشم بعد این چند ماهه:}

برای اینکه به بقیه چالشای نرفته ام برسم هر دو چالش و یکی کردم؛ پس حال و حوصله دارای جونننن دلللل، ادامه مطلب و در یابننننD=

 

+قالب و دوباره عوض کردم. قبلیه هیچ رقمه به دلم نمینشست/: میدونید...یه جورایی... زمخت بود:|

 

  • Nastaka Sharon
  • يكشنبه ۱۷ اسفند ۹۹

نمیدونم، یعنی میدونم اما یادم نمیاد!

-نمیتونم خوب درک کنم بابابزرگ!

+مگه حتما باید درک کنی؟

-تو برنامه نویسی اگه کدی رو خوب نفهمی نمیتونی یه برنامه خوبم بنویسی.

+تو ریاضیم همینطوره، اما ما که سر جلسه امتحان نیستیم! چرا اینقدر استرس داری؟!

-چون من سر جلسه‌ی امتحانه زندگیم و همه دارن تند تند برگه‌ی سفید جلوی روشون و پر میکنن. اما من حتی نمیدونم سوالا چین! برگه من خیلی سفیده بابابزرگ! من میترسم وقتم تموم بشه و تا آخر این لعنتی همینطور سفید بمونه.

+عه! بچه ها نباید بد دهنی کنن.

-من بچه نیستم. من الان دیگه بدون اینکه در کابینتای پایین رو باز کنم و روشون بایستم قدم به کابینتای بالایی میرسه.

+تو کی هستی اصلا؟!

-نمیدونم! من کی هستم؟ کجای این داستانم؟ اصلا جایی ازش هستم؟ یادمه یه مدت میخواستم کسی باشم که بلده درک کنه اما آخرش یادم رفت چرا میخواستم اون آدم باشم!

+ولش کن. از مدرسه چه خبر؟

-نمیدونم... یه ماهه درست و حسابی ازش خبر ندارم.

+از خودت چه خبر؟

-نمیدونم... یه ماهیه که درست و حسابی نفهمیدمش واسه همین ولش کردم.

+تو هم آلزایمر داری؟

-نمیدونم. شاید... کاش داشته باشم. کاش یادم بره که داشتم فکر میکردم. نه اینکه فقط فکرام و یادم بره. اصلا کاش خودمم فراموش کنم. کاش بقیه هم منو فراموش کنن. البته زیاد نگران این نیستم. به نظرت من زود فراموش میشم نه؟

+چند نفر و خندوندی؟

-نمیدونم. خانواده هم حسابه؟

+خودتم حسابی. خودت و تا حالا خندوندی؟

-زیاد!

+پس فکر فراموش شدن و بنداز دور.

-آخه من هیچکسم.

+هیچکس نمیتونه هیچکس باشه. بلاخره یکی یه سنگی داخل این دریا انداخته و بهش یه موجی داده.

-شاید من یه نقش فرعی باشم که تا ته داستان محکوم به نابودی و غمه، آخه زندگی من مثل یه مرداب میمونه که هیچ جریانی نداره. بدون هیچ قورباغه یا نیلوفر آبی ای. من سردمه. چرا اینجا اینقدر تاریکه؟

+سرما خوردی؟

-احتمالا. سرم در حال و سرفست و آبریزش چشم دارم. من خوب میشم؟

+نمیدونم. من تو رو نمیشناسم. گفتی کی هستی؟

-گفتم که؛ من یه نقش فرعیم که حتی توی این داستان اسمم ندارم. انتظار داری که چی بگم؟

+چرا واسه ی خودت یه اسم نمیذاری؟

-نمیشه. فکر نمیکنم یه همچین کدی داشته باشیم.

+مگه تو یه رباطی؟

-نمیدونم. من نمیفهمم، هیچ چیز رو. درک نمیکنم. بلد نیستم که درک کنم. خودم و، کتابارو، آدم ها رو، صفحه ها رو...

+چرا نمیدونی؟ چرا درک نمیکنی؟ مگه کند ذهنی که نمیفهمی؟

-آره شاید... اما خودم حس میکنم که مثل یه بچه‌ که سرش رو تو کتابای زبان برنامه نویسی پاسکال کرده میمونم. نمیدونم. این روز ها خیلی چیزا رو نمیدونم. از ندونستن متنفرم اما همیشه نمیدونم، نمیفهمم، درک نمیکنم. واسه همین چشم هام رو ریز تر و کتابا رو کند تر تموم میکنم و همه بهم میگن که کتاب خون خوبی نیستم.

+مگه برای کتاب خوندن باید خواننده ی خوبی باشی؟ مگه همین که از اون کتاب لذت ببری کافی نیست؟

-نمیدونم! ذهنم مثل یه کهکشانه بی انتهاست.

+قشنگه!

-حتی بدون ستاره ها؟

+هر چی که فکر کنی قشنگه چشمات براشون برق میزنه. چه شب بی ستاره. چه روز بی خورشید. چه خنده ی بدون شادی. فکر کنم این مغزه که خیلی کند ذهنه.

-چه فایده؟ هر چی بیشتر نگاه میکنم، بیشتر چیزی نمیبینم. دارم گم میشم. تو فضا هم میشه غرق شد؟

+میدونم، اما یادم نمیاد. تو میدونی چرا پنگوئنا زانو ندارن؟

-چون باید اینجوری میبودن؟ شاید اگه زانو داشتن خیلی مشکلات براشون به وجود میومد. نمیدونم. میشه بحث و تموم کنیم؟

+اگه نمیخوای بحث کنی پس چرا اینجایی؟ نگو نمیدونم وگرنه میزنمت.

-خب پس چی بگم؟

+بگو میدونم، اما یادم نیست.

-اینجوری همه رو گول میزنم!

+گول نمیزنی. تو فقط نمیدونی که میدونی. تو خودت و گول میزنی نه بقیه رو. اگه هم اینجور نیست دوباره و دوباره سوال و از خودت بپرس و شده پای پیاده تا جوابش بدو.

-اگه بدونم چی میشه؟

+میتونی مداد آبی و زردت رو پیدا کنی و توی اون برگه‌ی سفیدت، به جای جواب نوشتن نقاشی بکشی.

-یادمه من تو نقاشی هیچ استعدادی نداشتم. هنوزم ندارم؛ اما کلی برگه سیاه کردم تا تونستم یه چیزی بکشم که یکی دو نفر حداقل مسخرش نکنن. همیشه میخواستم فرا تر از چیزی که هستم باشم. همه چیز و درک کنم و بهتر نقاشی بکشم. یه مرداب که دلش میخواد دریا باشه. من هنوزم نقاشیم خوب خوب نیست اما من برگه های سیاه نشده‌ی زیادی دارم.

+پس چطوره تا اون جواب توی جاده برقصی؟

-اما از کجا بدونم اون سوال کذایی چی بوده؟

+اون سوال تویی، و همینطور جواب؛ در اصل سوال و جوابی در کار نیست! ذهن ما اینقدر محدوده که نمیتونه فرا تر از سوال کردن و جواب دادن بره. مثل رباطا که جز صفر و یک چیز دیگه ای رو نمی فهمن.

-اما من یه نقش فرعی سادم!

+نقشای فرعیم در اصل توی صفحه های دیگه یه نقش اصلی بد شانسن با ژانر درام و غمگین... اون چیه که داره میدرخشه؟

-یه ستاره.

+اینجا کجاست؟

-ذهن من!

+تو دیگه کی هستی؟

-میدونم اما یادم نمیاد. شماره‌ی صندلیم چند بود؟ چند ساعت مونده تا پایان امتحان؟

 


 

میدونم خیلی چرته اما کثیفی های ذهنم و باید یه جوری تمیز کنم. 

کتاب هر روز راه خانه دور تر میشود از فردریک بکمن رو اگه نخوندید حتما بخونید...

چرا نظرات و باز گذاشتم؟

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۱۵ اسفند ۹۹

اینجا ستاره ای میدرخشد...

*وی پشت سنگر خود از ترس شلیک های سهمگین وبلاگ نویسان بزدلاهه قایم میشود*

اهم اهم...

سلام:| حالتون چطوره؟ عالیییی؟ حال من چطورههههه؟ بعد از مدتی، عالیییی=) خیخیخیخیخیخخخخمکدمشیسکم نمک کیلو چند؟

بعد چند وقت؟ یه ماه. نه!:||| نهههه!!!:||||| دو ماه؟!!! شعتتت!!! پشم و پیلمممم!!!!

لعنتی هر چی میخواستم بگم یادم رفت-____- یهو وسط پست نوشتن، خواهر کوچیکم اومد انشاش و داد من بنویسم/:

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۱۳ اسفند ۹۹
He イhrusts Hɨs Fɨsts ムgaɨŋst
,イhe ρσst
ムnd Stɨll łŋsɨsts He‌ Sees
...イhe Ghost
نویسندگان