۲ مطلب در مهر ۱۴۰۰ ثبت شده است

پست گم نام: 0

یهو از خواب پریدم، فکر کنم تختم تکون خورد و فکر کردم زلزلست/: آخه چند روز پیش(شایدم یه هفته پیش بود، زمان اصلا دستم نیست) ساعته دقیق شیش صبح همگی با یه زمین لرزه خیلی شدید از خواب پریدیم! اونقدری شدید بود که تختم داشت یه گوشه واسه خودش بندری میزد اما خب خداروشکر در حدی نبود که آسیبی وارد کنه. کلا تو شهر ما تا حالا زلزله ای نیومده که بزنه خونه ها رو خراب کنه.

به خاطر یه دلیل دیگه هم از خواب پریدم، فکر کنم تو خوابم به یه مشکل بزرگ خورده بودم، اونقدری که منو از جا بپرونه! واسه یه کاری قدرت کافی نداشتم؟! یادم نمیاد. میدونید یه نظریه هست که میگه ما تو خواب هامون قسمتی از زندگی دنیای دیگمون رو میبینیم، و بعضی اوقات من خودم چیزایی رو دیدم که این عقیده برام دور از ذهن نبوده. خدایی خیلی جالبه. خواب ها محبت جالب و اما ترسناکین. میگم ترسناک چون بعضی اوقات چیز هایی رو پیشبینی میکنن که به ذهنتم نمیرسن.

مثلا قبل از اینکه کرونا بگیریم خاله آخریم دیده بود که یه مار زرد نیشش میزنه؛ و خب وقتی تعبیرش و خوند دید که مار زرد به معنای دشمن خانوادگی بود، و زرد هم یعنی مریض و مریضی. خیلی خفنه نه؟ البته منو خواهر بزگمم خواب افتادن دندون دیده بودیم که یعنی...

دلم نودل میخواد ولی خستم پا شم درست کنم و حقیقتش حال حوصله و آروم و بی صدا غذا درست کردن تا کسی بلند نشه رو هم ندارم. البته خواهرام هردوشون بیدارن.

دیشب عجیب زود خوابم برد! البته اونقدر خسته بودم که هرکاری کردم نشد زبان گوش بدم و تا چشمام و رو هم گذاشتم رفتم اون دنیا. و خب از این موضوع هم خیلی خوش حالم چون دیروزش دوباره بیخوابی به سرم زده بود و تا خود ساعت دو ظهر بیدار بودم. البته یکم خوابم گرفت ولی نخواستم بخوابم تا فقط یه چرت کوچیک بزنم و بتونم شب بخوابم. خدایی این خوابم معضلی شده واسم! خلاصه این شد که یه مانهوا رو دیروز برا اینکه نخوابم تموم کردم. گفتم مانهوا یادم افتاد که هنوز چهار تا عکس آخر چپتر 18 کاری که بهم داده بودن و نزدم-_____-  لعنتی اگه الان تبلتم بود تموم شده بود. هعییی... راستی بردیمش و تعمیر و متاسفانه هاردش سوخته، و این یعنی که هر چی توش داشتم و نداشتم و به چخ اعظم میره. البته بیشتر چیزام چون رو اس دی کارتم بود در امان مونده بودن ولی نقاشی های ناتمومم، متنام و داکیومنتام که توشون داستانام و نوشته بودم...

راستی فیلم آلبوم هالزی منتشر شددددد. خودم هنوز ندیدمش چون نت برای دانلودش ندارم-____-' ولی همین که یه دو گیگی دستم اومد فوری دانلودش میکنم و بدون زیرنویسم شده میبینمش*----* مطمئنم مثل آلبومش فوق العاده خفنه! خدایی از آلبومش هر چی بگم کم گفتمه. تو بهترین موقیت زندگیم اومد بیرون و متن هاش جورین که انگار هالزی قبل نوشتنشون نشسته باهام ماست و خیار زده. تک تک کلماتش و از ته قلبم میفهمم و احساسشون میکنم؛ مخصوصا آهنگ Whispers. طوری که رفته تو لیست سیاهم پیش Office Nurses و دارن با هم پیاز خورد میکنن.

یادمه همین که اومد بیرون -چون به خاطر بی خوابی هام بیدار بودم- سریع دانلودش کردم و اگه بگم کل آلبوم و هزار بار گوش کردم دروغ نگفتم! حتی الان هم که دارم این پست و مینویسم صدای هالزی که داره میگه:

 

I won't die for love
من برای عشق نمیمیرم


But ever since I met you
اما از وقتی با تو ملاقات کردم


You could have my heart
تو میتونستی قلبم رو داشته باشی


And I would break it for you
و من برای تو میشکنمش

 

داره تو گوشم میپیچه. خدایی قبول دارین آهنگ 1121 شدیدا قشنگ و احساسیه؟ اصلا آلبومش جوریه که اگه بشینم یه روز کامل راجب تک تک آهنگاش حرف بزنم و تحلیلشون کنم بازم وقت کم میارم. قبول نیست واقعا! هالزی تو چرا اینقدر فوق العاده ای؟:"

برعکس Manic این آلبومش یه حالت دارک مانند داره و همین باعث شده که ترک هاش جذاب تر بشنTT

راستی اندر کوچولو رو دیدین؟*----* 

هالزی فقط میخواست با اهنگ More خون به دلمون کنهT---T هق هق...

 

و اماااا، و اماااا... میخوام رو نمایی کنم از خواننده مورد علاقه ی جدیدم! کیوت کیوتک ها، کراش و تایپ عزیزم، الکساندر ریباکککک. دست و جیغ هوراااااا...

خیلیا با آهنگ Fairy Tale میشناسنش و این آهنگش اولین آهنگی بود که ازش شنیدم، اونم نه به تازگی، قشنگ هشت-نه سال پیش. عاشققق آهنگش بودم و کلی خاطره خوب منو دختر خالم باهاش داریم*----* 

بعد اینکه تو اینستا دوباره این اهنگ و شنیدم و خوانندش و دیدم فقط یه جمله از دهنم در اومد: فتبارک الله...

باورتون میشه تا خود صبح نشستم تموم آهنگا و موزیک ویدیو هاش و دیدم؟

واقعا تو اون روزای گندی که همه چیزمو رنگ غم گرفته بود، الکساندر و آهنگا و موزیک ویدیو هاش بهم نشون دادن که چطور حتی وقتی غرق غمم هم میتونم خوب برقصم.

خدایی دلم میخواد آهنگاش و بذارم براتون اما فعلا این پست مال هالزیه:} البته یکی دو تا نیستن که:" فعلا Fairy Tale رو از اینجا گوش بدید تا برای بقیشون هم یه فکری کنمTT

 

خدایی نیگاش کنید:" یه دونه از اینا برام بپیچین، میبرمTT

 

خبببب، برسیم به بحث شیرین انیمه... جونم براتون بگه که با توجه به آخرین آماری که دادم بهتون انیمه هایی که دیدممم... اوه ننه! چه کردم! اگه سینماییا رو فاکتور بگیریم به ترتیب میشه: دکتر استون، هاناکو سان وابسه به توالت، آراکاوا زیر پل، برج خدا، آکوداما درایو، شدو هوس، نوراگامی، موب سایکو 100، آرته، توکیو ریونجرز و بلاخرهههه اتک رو دیدم. بمولا گفتم تا یه شهاب سنگ یهو ظاحر نشده و نخوده تو فرق سرم بذار از این شانس زنده بودن و نفس کشیدنم استفاده کنم و اتک و ببینم. تا یه وقت با این شانس فوق العادم ناکام از دنیا نرم. بعله! به همین واسطه خانواده خالم اینا رو هم اوتاکو کردمXDDD بر طبل شادانه بکوبببب. خدایی ولی چه لامصبی ام من! اول که آرمیشون کردم، الانم اوتاکوD: حالا هر وقت من و میبینن به جای سلام فوشم میدن که: خدایی این چه انیمه ای(اتک) بود باهاش اوتاکومون کردی؟ نابود شدیم...

خدایی اتک خیلی خفن بید! واقعا بنازم اون مغز ایسایامای لعنتی رو.

آقا یه چیزی...TT نمیدونم این چه مرضیه که بعد کراش روی جان، هانجی سان، اروین و لیوای، روی تایان ارن کراش زدم:|||| خدایی شما هم حسی بهش دارید یا فقط منم که خیلی تباهم؟T---T خداوندا...

از کراشای دیگم توی توکیو ریونجرز هم نگم براتون دیگه:" فقط دلم میخواد تا خود سالی که قراره فصل دومش بیاد داد بزنم، باجییییییییT--------T چرااااااااااا؟؟؟

*عر زدن های بی صدا

 

از انیمه که بگذریم میرسیم به سریال کره ای ها که متاسفانه این مدت خیلی کم کار بودم چون فقط وینچنزو و نابودگر در خدمتگزاری شما حاضر است رو دیدم. البته همین دو تا هم واسه خودشون دنیایی بودن، مخصوصا نابودگرTT مهم نیست چند بار ببینمش، بازم برام مثل دفعه اولش فوق العادست! بعدا حتمااا ازش یه معرفی میذارم.

خب دیگه زیادی گزافه گویی نکنم. تا من برم واسه خودم نودل بزنم، شما آهنگ ته پست و بگوشید:)

 

 

پ.ن: کاش بیان یه قسمتی داشت که اسم پست پیشنهاد میداد/:

پ.ن 2: پست قبلی و که خوندم از شدت خل بازیا و چرت و پرتام خودم ریختم پشمام موند:| مطمئنم تو نودلی که اون روز خوردم یه چیزی بوده!

 

I am not a woman, I'm a god
Halsey

 


I just wanna feel somethin', tell me where to go
فقط میخوام یه چیزی حس کنم، بهم بگو کجا برم


'Cause everybody knows somethin' I don't wanna know
چون همه یه چیزی میدونن که من نمیخوام بدونم


So I stay right here 'cause I'm bеtter all alone
پس من همینجا میمونم چون من تنها راحت ترم


Yeah, I'm bеtter all alone
آره من تنها راحت ترم


But
اما


I am not a woman, I'm a god
من یک زن نیستم، من یک خدا هستم


I am not a martyr, I'm a problem
من یک قربانی نیستم، من یک مشکلم


I am not a legend, I'm a fraud
من یک افسانه نیستم، من یک کلاهبردارم


So keep your heart 'cause I already got one
پس قلبتو نگه دار چون من از قبل یکیشو دارم

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۱۷ مهر ۰۰

من کجام؟ وب؟

اهم، خب...

سلام!

خدااااا پشم و پیلممممم، من دارم پست مینویسمممم. عرهههXDDD

اهم*خود را کنترل میکند* باور میکنید یا نه اما حس میکنم اینکه الان تو پنل بیانم همش یه خوابه؛ خب بعیدم نیست... اگه الان یهو شیش ظهر از خواب بپرم و ببینم عه! داشتم خواب میدم، زیاد متعجب نمیشم. بلاخره خیلی وقته نبودم. دلم نمیخواد بشمارم چند وقت شده. مهمه اصلا؟ من اینجام. تمام!

اینکه نیومدم، چون نمیتونستم بیام. اولش چشمام جز سیاهی چیزی رو نمیدید و بعدش با خودم قرار گذاشتم که اگه صبح زود بیدار شدم بیام وب. یه جورایی با اینکار میخواستم یکم به اوضاع داغونم سر و سامون بدم؛ اما خب، هربار که چشمام از شادی برق میزد، یهو دوباره کور میشدم. راهمو مثل یه عصا به دست بیچاره گم میکردم و توی کوچه پس کوچه های تفکرات و احساس های وحشتناک در به در دنبال خونه آرامش میگشتم. اون افسردگی ها و بی حالی ها. روز هایی که بی هدف روی تخت دراز میکشی و به سقف بالای سرت خیره میشی. دنبال یه آهنگ درد آور میگردی تا بتونی یکم این گرد و خاک قلبت و با اشک بشوری. همه اینا...

من هنوزم درست به زندگیم سرسامون ندادم، من صبح زود بیدار نشدم. نخوابیدم. اونقدری دیشب توی جام غلت خوردم و فکر کردم که خواب خودش خسته شد و زنبیل چهارخونه ایش و دم و هرچی که داشت و گذاشت رو کولش و گفت: "من دیگه نیستم لعنتی، حالا بشین هرچقدر میخوای خزعبل بباف واسه خودت. ما که رفتیم." و اینطور شد که الان چشمام از شدت بی خوابی میسوزن-____- ولی میخوام تا ته روز بیدار بمونم و پوز این خواب بیتربیت و به خاک بمالم. آرههه. البته چاره ای دیگه جز این ندارم. باید این خواب کوفتیم و یه جوری درستش کنم.

میدونید این مدت همه چی آزارم میداد، سوالاتی که برای پیدا کردنشون همیشه سردرد داشتم. اتفاقایی که حتی نمیتونستم باید شوم یا خوش شانسی بدونمشون. اونقدر فکر کردم که به جای رسیدن به آخرش هزاران بار به نقطه شروع برگشتم. چیشد؟

من روی زمین روشن خوش خرم راه میرفتم، گیاه ها که روشون پرتوی خورشید بود و لمس میکردم، میخندیدم، شاد بودم. فکر میکردم که میتونم تا ابد با حس های خوبم زندگی کنم. اما الان، میترسم. حس میکنم توی یه حباب دارم زندگی میکنم. باید مواظب باشم که یه وقت نترکه و منو به اعماق پوچی ها هدایت نکنه. برای همین از شاد بودن ترسیدم. نه اینکه نخوامش، با تمام وجودم هنوزم میخوام که تا ابد شاد زندگی کنم، ولی هر وقت که خندیدم، به این فکر کردم که نکنه بعدش باید زار زار گریه کنم؟! نکنه این حباب بخواد بترکه. نکنه. نکنه. نکنه...
وقتی میبینم که با خانوادم خوش و خیلی خوش بختم مامان بزرگم فوت میکنه. وقتی با خدا درد و دل و دعا میکنم خونمون آتیش میگیره. وقتی بعد از آرزو هایی که با گوشی آیندم دارم، یهویی تبلم دیگه روشن نمیشه. وقتی میبینم که دارم با همه خوب کنار میام، متوجه میشم اعتماد به نفسم و کلا از دست دادم و دارم تته پتته میکنم، و وقتی دلم به ارتا و بچه هاش خوش میشه، همشون مجبورن که برن. این یعنی که من باید هنوزم زندگی کنم؟ این به معنی اینه که نباید تسلیم بشم و باید هنوز ادامه بدم؟ 
ولی قضاوت نکن، من ناشکر نیستم، من میبینم که هنوز بقیه خانوادم و دارم، من میبینم که فقط اتاق خواب مامانم سوخت و هممون سالمیم، من میبینم که لپ تاپم و دارم، من میبینم که با تته پته کردنم هنوزم کسایی که هستن که دوسم دارن و بهم امید واری میدن، من، میبینم که... هعی... این مورد ارتا و، بیخیال. هیچوقت دلم نمیخواد راجبش حرف بزنم.
به هر حال، من ناستاکام. من باید ادامه بدم، چون هنوز نفس میکشم. حتی اگه نحس یا شوم باشم. حتی اگه از این حرف ها که تسلیم نشو زندگی هنوز ادامه داره هم خسته شده باشم؛ من باید شنا کنم، حتی اگه تعداد صخره های جلوم بی نهایت باشه. حتی اگه شنا کردن هم از یادم بره، چون به هر حال جریان آب منو با خودش میبره و ممکنه که یه جا طوری منو غرق کنه که دیگه هیچ وقت نتونم سرمو بالا بگیرم. 
خلاصه که لپ کلام، تویی که فکر میکنی میتونی منو زمین بزنی، فاک یو. اهمیت نمیدم که اینا برای چیه و چرا، به خاطر کم کردن روی تو هم که شده این امید کوفتی و نمیکشم. دست از حس های خوبم برنمیدارم، دست از خندیدن و رقصیدن برنمیدارم، (تازه هم فیلم یا انیمه انگیزشی ندیدم/: ) من ناستاکام. ناستاکا همیشه ادامه میده، حتی اگه خسته ترین آدم روی زمین هم باشه!

خلاصه که... بگذریم. 

یکی از هفت خان های رستمم و  به پایان رسوندم. هفت خان بعدی، استارت درس خوندنه-____- بعله بنده کنکور دارم خبرم سال دیگه و خیلی مصمم میخوام که گل بکارم:} البته اگه با این وضعی که مشاهده میکنید پیش برم طبیعتا پشکلم نمیتونم بکارم چه برسه به گل/:

دلم میخواد بشینم تا خود صبح فردا از انیمه و سریال کره ایایی که دیدم حرف بزنم، از آلبوم جدید هالزی و خلی چیزای دیگه، اما خب همشو میذارم برای پستای بعدی چون الان دارم از شدت بیخوابی به ملکوت اعلی میپیوندم. هییی یعنی خدایی قراره بازم پست بذارم؟ من واقعا برگشتم وب؟ تریبخبخمطدتیتزوسن. گذشته از اینا جدیدا خیلی به خودم مشکوکم!/: فکر کنم باید جلو جلو یه اتاق تو آسایشگاه روانی واسه خودم رزرو کنم. عجیبا غریبا اینروزا یهو بعضی اوقات بی دلیل بلند بلند میخندم////: رو درختای توی باغچمون اسم گذاشتم و باهاشون فلسفی میحرفم(تازه اگه بهتون بگم با یکیشونم تانگو رقصیدم مطمئنن سرتون سوت میکشه) 
-آره آقای دکتر اینطوریه که حتی بعضی اوقات دارم با یکی بحث میکنم بعد ته اون بحث یهو به خودم میام و مبینم که یه جایی از حرفام به مشکل بر خوردم و خیلی وقته تو تنهایی دارم با خودم بحث میکنم. به نظرتون این طبیعیه؟
+آره آره اصلا نگران نباشید *گوشی تلفن را برمیدارد و به پشت خطیش میگوید که اتاق 537 رو سریعا آماده کنند*

 

پ.ن: دیریدییدااامم!!! وجود عجیب و غیر منتظره ناستاکا شاروونن! با ما در ادامه همراه باشید تا ببینیم این موجود غیر عادی بعد از این خزعبلات پست جدیدی خواهد گذاشت یا نههه! اوووداااا. دیش دیری دیریننن ماشالااااا. *آقای دکتر سری از تاسف تکان میدهد و یک سری داروی روان پریشی جدید به نسخه وی اضافه میکند*

پ.ن2: به عکسای کاااملا بی ربط با پست عادت کنید دوستان. به خاطر به چخ رفتن تبلتم هیچ  دسترسی ای به پوشه عکسای نازنینم ندارمTT

پ.ن3: فکر کنم اینقدر سرگرم جواب دادن به نظرات و سر زدن به وباتون بشم که اصلا یادم بره پست جدید چی چی هست/: چون فقط هم میتونم با لپ تاپ پست بذارم و لپ تاپم و زیاد روشن نمیکنم -تا اینم از شانس فوق العادم به دیار باقی نشتابه- دیگه نمیتونم به فعالی قبل باشم:<

پ.ن4: لاامصبب الان که رسیدیم به پی نوشتا کلی چیز برای گفتن داره یادم میاد:|||| پستتت بعدیییی، خدا رحمت کنهههههه.

پ.ن5: یعنی من واقعا برگشتم وب؟ جون من؟

  • Nastaka Sharon
  • پنجشنبه ۸ مهر ۰۰
Dance in your nightmare,
And look deep into your heart,
Even if you have spider webs in your ears,
Even if you bleed,
And even if you are illusion of nightmare!
Do not worry about destruction,
Because we all turn back to him...
نویسندگان