اگر فلان موسیقی یک آدم یا طعم بود...

مرسی از سحر و دینز عزیز بابت دعوتشون به این چالش جذاب^^

من کلا یه عالمه آهنگ دارم که بعد از چند سال هنوز روشون قفلم:) اگه بخوام همشون رو بگم هم دست من خسته میشه هم چشمای شما. پس الان فقط آهنگایی رو که تازگیا روشون قفلی زدم میزارم.

 

1. Sunshine - Jimmie Davis

هر وقت این آهنگه رو گوش میدم یه مرد کابوی خیلی کول تو ذهنم میاد که روی سرش یه کلاه کابوییه و از این چیزا تو دهنش گذاشته و داره با چکمه هایی که از این بیل بیلک تیزا داره، روی خورشید راه میره و این آهنگه رو با گیتارش میخونه. قد بلنده و همش چشماش موقع خوندن بستست. نمیدونم چرا موقع تصور کردنش تصویر ذهنم برفک داره/: مطمئنن به خاطر حالت آهنگشه=)))

طعمی هم که به نظرم داره، مثل آب پرتقال هایی که بعد شنا تو استخر میخوردم:)

 

2. Be Kine - Halsey

یه دختره تقریبا 18 ساله رو تصور میکنم با کک و مک روی پوستش. لباس صورتی ای که تا بالا زانوشه رو با جورابای سفید پوشیده. خیلی خوشحاله. در حالی که مو های قهوه ای روشنش تکون میخورن و روی صورتش میان میخنده و با گل پنج پر صورتیه کمرنگی که تو دستشه بین یه دشت پر از گل بی هدف میدوه.

طعمشم خیلی شیرینه، یه چیزی دو برابر وقتی از قندون مامانم یا مامان بزرگم قند میدزدم و خالی خالی میخورمش و بعدش به فوش کشیده میشمXD

 

3. Show must go on - Queen

تصورم از این آهنگ یه زن با موهای مشکیه که روی یه صخره بلند ایستاده. موهای مشکی رنگشو باد تکون میده و با چشمای مشکی رنگش به دور دست ها خیره شده. سختی های زیادی رو تحمل کرده و تا الان سالم مونده و مصمم میخواد که به این راه دشوارش ادامه بده. 

طعمشششش، آممم، طعم خاصی نداره واسم.

 

4. If I Kiiled someone For you -Alec Benjamin

 این آهنگ من و میبره پیش یه پسر جوون با موهای مشکیه کوتاه که یه سوییشرت خاکستری پوشیده. یه چاقو توی دستای لرزونه خونیشه و با یه لبخند خیلی غمگین نگاهم میکنه.

طعمشم تلخه، اونقدری که صورتم و در هم میکنه.

 

هر کی این پست و میخونه به این چالش دعوته، از جمله:

چوی زینب دمدمی، زی زی گولو بلاسم، مائو چان، آیامه چان، لی نرگس، وهکاو و هیچکس

 

  • Nastaka Sharon
  • پنجشنبه ۲۲ خرداد ۹۹

روز خاص من

​​​​​تولدمه.

امروز تولد منه.
باید روز خاصی باشه؟
همیشه برای روز تولدم ذوق داشتم. فکر میکردم روزیه که از همه روز های دیگه متفاوت تره. ثانیه و ها و دقیقه هاش با ارزش ترن. اما خب، اینطور نیست. حقیقت اینه که فقط یه روز عادیه. روز بیست و یک خرداد مثل روز بیست و دوم، بیست و سوم و بیست و چهارم روز عادی ایه. این منم که این روز و خاص میکنم، این منم که به ثانیه ها و ساعت ها رنگ و جهش میدم. برای همینه که هر روز سال میتونه تولد من باشه. میتونه یه روزه پر از لبخند و شادی باشه. روزی که من جهشی توی زندگیم کردم و به یه درجه بالا تر رسیدم.

الان نه تنها برای روز تولدم، برای همه روزام ذوق دارم، میخوام تو تک تکشون شادی کنم و قر بدم. چون این منم، همون دختر بچه کوچیکی که چند سال پیش توی همین روز بدنیا میاد. میخوام امروز و جشن بگیرم، حتی اگه تنها مهمونم خودم باشم. حتی اگه موسیقی ای نباشه من میرقصم. حتی اگه کیکی یا شیرینی ای نباشه من خودم واسه خودم این روز و شیرین میکنم.
این روز و میخوام کنار جشن و شادی بشینم فکر کنم. توی گذشته تجسس کنم. بفهمم که چه کسی شدم. اصلا تبدیل به کسی شدم؟ از موقعی که پا به این دنیا گذاشتم چیکار کردم؟ هرسال با چه آرزوی جدیدی شعله های شمع رو دود کردم؟ به اون آرزو ها رسیدم؟
و الان اینو میدونم که هر سال که میگذره قراره بزرگ تر بشم، قراره چیزای بیشتری یاد بگیرم، چون وقتی نگاه به پشت سرم میندازم، چیزایی رو میبینم که قبلا نمیتونستم ببینم، چیزایی رو میفهمم که قبلا درکی ازشون نداشتم.
آره من بزرگ میشم، اونقدی که دستم به ماه برسه، و این روز، روز تولدم بهم میگه که هی رفیق، خسته نباشی. تو با موفقیت یه سال و کامل کردی و الان داری وارد یه سال دیگه از زندگیت میشی. اون عدد کوفتی مهم نیست. مهم اینه که مغز و افکارت بزرگ تر شدن. آره، تو قد کشیدی دوست من. تو بزرگ شدی...
و خب با همه این گزافه گویی ها در آخر مثل همیشه باید بگم که،
تولدم مبارک:)

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۲۱ خرداد ۹۹

بدون عنوان...

*آهنگ Show Must Go On از Queen را پخش میکند و خانه را روی سرش میگذارد*

 

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۱۴ خرداد ۹۹

یک مشکل بزرگ!

روزی روزگاری...

مادر بزرگم مرا که مشغول گشتن در اینستا بودم -به زور- به درون باغ کوچک خانه قدیمیشان کشاند. هر دو زیر درخت توتی(که آن قدیم و ندیم ها از شاخه هایش به عنوان شمشیر گلادیاتور ها استفاده میکردیم)، کنار نعناهایی که تازه رشد کرده بودند و بوی مطبوعشان تمام باغ را برداشته بود نشستیم. نسیم گرم تابستانی موهای سفید مادر بزرگم را به رقص در می آورد، گونه هایم را نوازش و لباسم را از عرق خیس میکرد. مادربزرگم که تا الان به آسمون آبی رنگ خیره شده بود و من درگیر این بودم که چگونه نور تیز خورشید اذیتش نمیکند با لبخند به سمتم برگشت. دستش را روی شانه ام گذاشت، لبخندش را تشدید کرد و گفت:

-نگاه کن نوه عزیزم...

-مامان بزرگ خیلی گرمه...

-خیلی خب، دندون رو جیگر بزار تا..

-آخه بوی سگ خیس گرفتم.

چشم غره ترسناکی با آن چشم های چروکیده اش به من رفت که شلوار خود را کاملا عنایت فرموندم.

-باشه خفه شدم.

سرش را تکان داد و با همان لبخند قبلی اش گفت:

-من در تمام طول زندگی ام هزاران هزار پیرهن بیشتر از تو پاره کردم...

بلند شدم و گفتم:

-عه مامان بزرگ! فکر کنم دارن صدام میکنن!

داد زدم:

- آلان میاامم، خب مامانی من دیگه برممم.

داشتم رد میشدم که یکهو دستم را گرفت و با صدایی متشابه مارلون براندو در فیلم پدر خانه گفت:

-مثل اینکه اینترنت نمــیــخــوااااای؟ نـــــه؟

فوری کنارش نشستم و گفتم:

-خب میفرمودین...

لبخندی هاکی از پیروزی زد و دوباره دستش را روی شانه ام گذاشت:

-در این چند سالی که منه حقیر زندگی نموده ام مطلبی مهم را دریافتم که میخواهم الان به صورت نصیحتی برای تویی که جوانی تازه به دوران رسیده هستی باز گویش کنم.

صورتش را به صورتم نزدیک تر کرد، انگار که رازی را بگوید صدایش را پایین آورد و ادامه داد:

-دختر عزیزم، حواست باشد، هیچوقته هیچوقت، در کل زندگی ات در کار های دیگران دخالت نکنی، بگذار که آنها زندگی خودشان را کنند و تو هم زندگی خویشت. خدایی نکرده نشود که وقتی و هنگامی سرکی به زندگی خلق بیندازی. سعی کن که بدور از گفتن حرف های نامربوط در مورد صورت زندگی آنان باشی .شایسته است که سرت همیشه از زندگی مردم بیرون و ترجیحا در بینی خویش باشد، تا همیشه رستگار باشی.

سرم را به سمت آسمان بردم و با فکر به نصیحت عاقلانه و بالغانه مادر بزرگ در افق گم گشتم. البته آنروز مادر بزرگ عزیزم به جای بینی اعضای دیگری را به کار برده بود که از بازگو کردن آن معذورم.

 

الان هم من و روح مادر بزرگ زنده ام را بسی خوشنود مینمایید اگر به ادامه مطلب رجوع کنید...

 

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۹ خرداد ۹۹

سیلام...:)

سلام دوستان.

به وب تازه تاسیس من خوش اومدید:)

همونجور که بعضیا میدونید به دلیل ترکیدن میهن بلاگ به اینجا اسباب کشی کردم.

دلم واسش بسی میتنگه:<

عاااممم،

به عنوان اولین پست توی وب خدایی نم چی بگم/: سلاممو که کردم، کار دیگه ایم باید انجام بدم؟/:

خببب، اینجا از خودم و خزعبلاتم، نقاشیام، متنام، داستانام و کلا هر چیزی که مربوط به شخصی به اسم ناستاکا شارون باشه پست میزارم:}

ما بینش هم به، کی دراما، انیمه، موزیک، هالزی:) و هر چیزی که به درد پست گذاشتن بخوره میپردازیم...

امیدوارم از پستایی که در آینده قراره اینجا جا بگیره خوشتون بیاد و

فعلا^^

 

پ.ن:هنوز درگیر قالب وبم-_____- پس اگه اومدید به وب و دیدین قالب به کل عوض شده متعجب نشوید.

پ.ن:سیستم بیان یه جوریه واقعا یا من چون تازه واردم اینجوری حس میکنم؟:|

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۷ خرداد ۹۹
He イhrusts Hɨs Fɨsts ムgaɨŋst
,イhe ρσst
ムnd Stɨll łŋsɨsts He‌ Sees
...イhe Ghost
نویسندگان