۳ مطلب در آذر ۱۳۹۹ ثبت شده است

اولین پست با کارن عزیز

پنجشنبه هفته پیش نه هفته ی پیشش بود که من خونه مامان بزرگم اینا منتظر اومدن خاله هام و شوهر خالم از یه شهر دیگه بودم. تو پست قبلیم گفتم که خالم پیش اون یکی خالم رفته بود تا از بچش وقتی سر کاره مواظبت کنه و من هم پیش مامان بزرگم رفتم تا تنها نباشه. قرار بود بعد اومدن خالم من برگردم خونه و به جاش خواهر بزرگم بره پیش خالم و از دختر خالم مواظبت کنه. خلاصه من منتظر خالم اینا بودم -چون واقعا دلم براشون تنگ شده بود- که یهو مامانم و خواهرام و پشت بندش دو تا دیگه از خاله هام اومدن(محض قاطی نکردنتون من چهار تا خاله دارم که منتظر اومدن دومی و سومی بودم و از اون طرف اولی و آخری اومدن) مثل اینکه اومده بودن خواهراشون و ببینن، چون خاله سومیم و یه ماه بود ندیده بودن و دومیه رو هم دو هفته.

خب میگفتم، بعد گذشتن اندکی وقت صدای در اومد که پسر خاله ی سه سالم شهریار بدو بدو رفت و در و باز کرد که خالم اینا پر سر و صدا وارد شدن. بعد از کلی احوال پرسی و ماچ از دور، نشستیم و من مشغول بازی کردن و رفع دل تنگی با دختر خالم بودم که یهو صدای جیغ و دست اومد، مثل وقتی وقتی که عروس و دوماد وارد سالن میشن:| سرم و بردم بالا تا ببینم ماجرا از چه قراره که یه شیئ پهن و مشکی رنگ دست مامانم دیدیم.

لپ تاپ. آره لپ تاپ بود. بعد از اینکه چند سال پیش لپ تاپم(که لپ تاپ خود خودمم نبود) به صورت غم انگیزی به چخ رفته بود سرشون و خورده بودم واسه لپ تاپ، طوری که اسم لپ تاپ و میشنیدن دیگه کهیر میزدن-_______- اون لحظه فقط میتونم بگم که کپ کرده بودم و بعد چند دقیقه که لپ تاپ و مثل یه چیز مقدس گذاشتن تو بغلم شروع کردم به خندیدن و ور رفتن باهاش.

الان هم بعد مدتی اومدم تا باهاش پست بذارم و با اینکه کیبوردش حروف فارسی نداره دارم از حفظ تایپ میکنم. خونه مامان بزرگم اینا هم هستم و خالم با یه کیک خیلیی خوشمزه و دمنوش رزماری داره ازمون پذیرایی میکنه که عکسش و ته پست گذاشتم*----* خودش و کشت وقتی بهش گفتم میخوام از کیک عکس بگیرم. هی میگفت نه این زشت شده بزار یه روز دیگه یکی دیگه درست میکنم اون و بذارXD 

میدونید یه جایی خونده بودم که اگ روی وسایلت اسم بذاری و باهاش حرف بزنی بیشتر برات میمونه و بهتر برات کار میکنه:> خب منم که عاشق این جور خرافات ها، اسم لپ تاپم رو کارن گذاشتم. این اولین باری بود که واسه انتخاب اسم زیاد به مخم فشار نیوردم. 

فردا امتحان دارم و هیچی نخوندم. درسته خیلی عقبم ولی اصلا واسه این امتحان استرس ندارم چون راجب طراحی وبه:))) هه، نمیدونن ما خودمون این کاره ایم*به افق خیره میشود و احساس غرور میکند*

سریال کره ای روباه نه دم رو تموم کردم و منتظر قسمت بعدی زیبایی حقیقی ام. آخخخ، اینجام مثل وبتونش رو سئوجون کراش زدم:}}} خداروشکر اینجا جونگیونگ زیاد لوس نیست. تو وبتون بعضی اوقات دلم میخواست سرش و با گیوتین بزنم-_____- بعد سریال راجب زیبایی درونه ولی ملت کامنتا رو با سئوجون خوشگل تره و سوهو خوشگل تره ترکوندن:|||| بس کنین لعنتیا:||| دارم انیمه عروس جادوگر رو هم میبینم. فقط میتونم بگم، فوق العادست...

پی نوشت: پست خیلی چرتی شد اما نمیدونم چرا دلم میخواد هر طور شده پستش کنم! میخوام این واقعه رو یه جوری ثبت کنم:)

پی نوشت 2: دور و برم شلوغه اصلا نمی دونم چی دارم مینویسم:| شهریارم هی داره ورجه وورجه میکنه و دکمه های کیبورد و الکی میزنه. کلی چیز میخواستم بنویسم/:

 

 

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۲۵ آذر ۹۹

نامه ای به 80 سالگیِ بنده

سلام برتو ای پیرزن خسته و درمانده!
میدانم که الان آنقدر از همه چیز خسته ای و حتی حال راه رفتن را هم نداری، چه برسد به رفتن به وبی که در 17 سالگی ات ساختی در آنجا این نامه را بخوانی. از کجا میدانم؟ خب معلوم است! من خودم را خوب میشناسم. الان که در دو قدمی جوانی ام بسیار تنبل و یکجا نشین هستم چه برسد به وقتی که 80 سالم بشود! اصلا بگو ببینم، هنوز هم وبلاگ بیان و وبلاگ و این اینترنتی که الان بدین گونست تا آن موقع شکل خود را حفظ کرده یا چیز های جدید تری جایگزینشان شدند؟ اصلا یادت می آید که وبلاگی داشتی؟ اسمت چه؟ اسمت را به یاد می آوری؟ ناستاکا شارون! واقعا نمیدانم روی چه حسابی این نامه را برای اینکه تو بخوانی نوشته ام اما خب دگر چالش است جانم، باید بنویسمش. البته بگم که به اجبار این کار را انجام نمیدهم و آنقدر با علاقه دارم برایت نامه مینویسم که هر چقدر مادربزرگ میگوید این تبلت کذایی را کنار بگذار و به آغوش خواب برو اهمیتی نمیدهم که نمیدهم.

خب، انتظار ندارم که بتوانی از خودت بگویی اما دلم میخواهد کلی سوال از تو کنم. چه خبر؟ بلاخره یک برنامه نویس یا یک مهندس کامپیوتر شدی؟ برنامه مورد نظرت را ساختی؟ یک خانه مستقل برای خودت خریدی که خودت و گربه ات در آن زندگی کنید؟ آن را دیدی؟ همانگونه است که هر شب در ذهنت تصویر سازی اش میکنی؟ چند بچه آوردید؟ با دوستانت به تنگه‌ی بسفر یا شمال رفتید؟ آخر زری به یکی از فانتزی های خود رسید و با یک شاهزاده قطری مزدوج شد؟ سارا چه؟ نقاش یا پرستار معروفی شد؟ از فاطمه بگو. آیا آشغال ها را دم در گذاشت و به فردی که در ذهنش تصورش میکند رسید؟
خواهر بزرگت یاسمین دکتری شد که زبان زد همه باشد؟ وای مطمئن هستم که الان قربانش بروم نگین خواهر کوچکت به پاس عمل های زیبایی از هر دو شما خوشگل تر شده است! خواهر زیبایم. 
آیا آنقدری که هر شب آرزو میکردی که از عمر تو کاسته شود و به عمر مادر و پدر و خواهر و مادربزرگ و خاله و کلا خانواده ات و دوستانت اضافه شود اضافه شده؟
آخر سفری به سئول کره جنوبی کردی؟ در یکی از رستوران هایشان نودل تند سفارش دادی؟ در کنار کار هایت دوبلوری هم میکنی نه؟ گویندگی چطور؟ یا حتی میکس؟ اگر هم نه اشکالی ندارد. به خودت سخت نگیر دختر. تو را به خدا بگو که یک داستان را بلاخره به پایان رسانده ای؟ به کنسرت هالزی رفتی و او را به چشم دیدی؟ ملانی مارتیز چطور؟ در کنسرتش با آهنگ mad hatter او دیوانه وار خواندی؟ بلاخره بزرگ شدن شهریار پسر خاله ات و هانا دختر خاله ات را دیدی؟ با هم مزدوج شدند یا نه؟ هنوز هم کرونا را به خاطر داری؟ یادت است چه بلای جان گیری بر سر مردم بود؟ البته فکر نکنم چیزی به یادت بیاید. الان که الان است آلزایمر داری و همه چیز را زود به زود به دست فراموشی میسپاری چه برسد به آن موقع که پیرزنی 80 ساله ای. خوش به حالت. به آرزویت که میخواستی موهایت سفید سفید شوند رسیدی. راستی هنوز هم انیمه و سریال کره ای تماشا میکنی؟ یادت که نرفته است اوتاکو و کی درامر یعنی چه؟ اگر آره که خوب است اگر هم که نه ولش کن و به مغزت فشار نیاور. میترسم سکته مغزی بزنی و بچه ها و نوه هایت را داغ دار کنی.
کلی سوال هنوز از تو دارم اما میدانم که بی حوصله و حتی اگر تا وبت آمده باشی نصفه این پست را ول کرده ای پس نه تو را خسته میکنم نه انگشتان خودم را؛
فقط جان من بگو که آخر دستانت در دستان آن گرم است؟ دوستدارم بدانم که کیست، کی به سراغت آمد و ماجرایتان چگونه بود. بگذریم. سرت را درد نیاورم. امیدوارم همیشه در کنار خانواده ات، آن و در کنار بچه و نوه و شاید هم نتیجه هایتان روزگار خوشی را پشت سر بگذاری و به خوبی و خوشی این 80 سالگی را هم رد کنی پهلوان. به امید روز های خوب.
دوستدار تو:
نازنین یا همان ناستاکای 17 ساله...

 


 

دلم برای کتابی و ادبی نوشتن تنگ شده بود:}
مرسی از استلا و لی نرگس که من و به این چالش بامزه دعوت کردن:)))
دعوت میکنم از زی زی، سحری، زینبی، سارا، نو بادی، وهکاو، دینز، مائو، آیامه و یومیکو چان که به این چالش بپردازند:>

بسی خوابم میاد برای همین اصلا حال نداشتم که اسما رو لینک کنم( ̄~ ̄ ')

 

پ.ن: گوشیم باطریش داغون شده و از شانسم مجبورم یه باطری نو برای حضرت آقا/خانم( :| ) بخرم-____-

پ.ن 2: همین الان از آشپزخونه یه صدای وحشتناکی اومد. به نظرتون جنه یا ارواح شیطانی؟

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۱۱ آذر ۹۹

پایان به این بازی کثیف!

میدونید انگاری بعد یه مدت که توی وب کلی فعال میشم، حس شوق و علاقم و از دست میدم و دیگه دلم به گشتن تو وب و خوندن پستا و پست گذاشتن نمیره! نمیدونم چه مسخره بازیه اما عصابم و حسااابی خورد میکنه. واسه همین به زورم که شده اومدم وب تا یه پست بزارم و به این بازی کثیف پایان بدم. خیلی بسی حسودیم میشه به اونایی که هر روز هر روز یه پست میزارن و هر چند چیز خاصی نمیگن اما خیلی شیرین و جاذابن:))) من اینجور که پیش برم، با این وضع سالی پنج تا پست میتونم بذارم/: ملت الان صفحه وبشون با اینکه دیر تر من کوچ کردن بیان شده سه-چهار تا صفحه و من تازههه رفته تو یه صفحه:| چه وضعشه وجدانا؟ بس کن ناستاکا بس کنننن.

وبمم الان به خاطر اینکه بک گراند و سر صفحش و با سرور آپلود نینجا آپلود کردم و آپلود نینجا زده به سرش به چخ رفته-______- منم که ماشالا فعال اصلا حال ندارم عکسا رو جایگزین کنم و فقط به یه پیام به آپلود نینجا بسنده کردم:}

شنبه هفته پیش خالم پیش اون یکی خالم رفت تا موقعی که سر کار موقتش میره از دختر خاله کوچیکم هانا مواظبت کنه و من و هم فرا خواندن تا در این ایام پیش مامانبزرگم که تنهاست بمونم. و الان یه هفته و یه روزه که من اینجام و بعله:))) میدونید خونه مادربزرگ هر جا باشه اون آرامش خودش و داره. اصلا یه چیز دیگست. از گل کاغذی های صورتیه توی حیاطش بگیررر تااا غذا های خوشمزه ای که مامان بزرگت به زور پیچپونه تو حلقت و اگه نخوری روزگارت سیاهه:) اما بدیش اینه که دلم واسه خانواده خودم و ارتا تنگ شده. بعله من به خانوادم خیلی وابستم:> البته نه اونقدری که زار زار گریه کنم و نتونم جای دور برم، فقط دلم خیلی زود به زود تنگشون میشه.

روزای اولی که اومدم اینجا اتفاقایی افتاد که فکر کردن بهشون مخم و درد میاره(پست قبل بی ربط نیست بهشون) اما یکم که گذشت رسید به هفت آذر، تولد دوستای بسی صمیمیم زهرا یا همون زِری خودمون و سارا:} البته تولد سارامون پس فرداش بود ولی تولدشون و با هم گرفتن تا دیگه مجبور نشیم تو این کرونا دوبار از خونه بزنیم بیرون. میدونم میگید نگاه اینا رو تو این وضع کرونا رفتن بیرون ولی باور کنید رفته بودیم تو ته شهر که اثری از هیچ بنی بشری نبود. با اینکه کسی نبودم اونقدر رعایت کردیم که این اسپری دست من نمیفتاد. کل شهر و اسپری زدم من اصلا-_____- از این قضایا که بگذریم کلییی بهمون خوش گذشت و حال کردیم و مسخره بازی در اوردیم. فیلماش هم کاملا موجود هستشXD 

الان با کلی حس خوب اومدم که پست بذارم، با اینکه نت به خاطر بارونه بی وقفه ای که از دیشب میباره ضعیفه و حتی به خاطرش امروزم مدرسه تعطیله، ولی اومدم که امروز 99/9/9 ساعت 09:09 رو تو این وب ثبت کنم:)))*وی از روز و ساعت های رند بسی خوشش می آید*

 

پ.ن: لعنتی من عاشقققق این بارونممم، حتی دلم نمیاد که آهنگ گوش بدم و خدایی نکرده صداش و از دست بدم. همین الانم شدیددد شدددمنبزتثضحهزعتحهذزو

بعدا نوشت: یادم رفت که از وضع میهن بلاگ، اولین وبلاگی که توش فعالیت داشتم بگم و خب، دردناک و غم انگیزه. نوشته های ناستاکای چهارده ساله که خامی توی تک تک کلماتش موج میزنه و خاطراتم. همه چی از بین میره. کاش نمیرفت، کاش واقعی نبود. کاش...

  • Nastaka Sharon
  • يكشنبه ۹ آذر ۹۹
He イhrusts Hɨs Fɨsts ムgaɨŋst
,イhe ρσst
ムnd Stɨll łŋsɨsts He‌ Sees
...イhe Ghost
نویسندگان