۱۰ مطلب با موضوع «خُزَعبلات» ثبت شده است

چقدر سخته که بگی، از دستش دادم!

من یه هنوز یه بچه نو پام. شاید الان دیگه واقعا 17 سالم شده باشه اما حس هام، ذهنم و چیز هایی که بلدم هنوز، در حد یه بچه‌ی دو و اندی سالست.
من نمیدونستم دلتنگی چیه. شاید بعضی اوقات حسش کرده باشم اما الان میدونم که در برابر این حسی که داره وجودم و تیکه تیکه میکنه هیچکدومشون چیز خاصی نبودن. البته فکر میکنم سرشت انسان همینه. باید درد بکشه تا یاد بگیره، تا بفهمه، تا بزرگ بشه و رشد کنه.
چی بگم؟ از اینکه بخوام این جمله رو بگم متنفرم. وحشتناک گفتنش درد داره. درد داره.
اون همه‌ی کسمون بود. تنها کسی که میشد کامل بهش تکیه کرد. خونش تنها جایی بود که هر وقت ناراحت بودم با رفتن به اونجا حالم از این رو به اون رو میشد. تنها کسی که میتونستم، مادربزرگ خودم بدونمش. من هیچوقت مادربزرگ و پدربزرگ پدریم رو ندیدم، خیلی قبل تر از اینکه بدنیا بیام رفته بودن. البته من بقیه خانواده پدریم رو هم ندیدم. به جز یکی از عمو هام که فقط عکسش رو روی سنگ قبرش دیدم و بی تفاوت و بدون هیچ حسی ازش گذشتم. بگذریم.
من فقط خاطرات محو و کوچیکی از پدربزرگ مادریم که خاله ها و داییام و مامانم میگن که، من یه جورایی نوه محبوبش بودم دارم، که همون ها هم واسم با ارزش ترین خاطراتن. اما... اما مادربزرگ مادریم، که به خاطر اینکه مامانم و خاله هام به اسم محلی صداش میزدن و خواهر بزرگم که اولین نوست ازشون تقلید کرده بود، همه بهش میگفتیم "یومّا" به معنی مادر؛ نه یه خاطره، نه دو تا، نه اصلا خاطراتی که بشه با انگشت شمردشون، بلکه هزاران و میلیون ها و میلیار ها خاطره ازش توی این مغز معیوب جا گرفته. مغزی که تک و توک چیز ها و اتفاقات رو یادش میمونه و بیشترشون رو یادش میره. نمیدونم، شایدم این یه محبته. محبته که حرف ها و بعضی از خاطرات از ذهنم پاک شدن. شاید خدا میدونسته که من با تک تکشون درد میکشم و خودم و داغون میکنم. میدونسته.
میشه گفت که من از بچگی پیش اون بزرگ شدم، به خاطر اینکه مادر و پدرم هر دوشون شاغل بودن برای اینکه من و خواهرم تنها نمونیم ما رو پیش اون و خاله هام میذاشتن. واسه همینه که من تک تکشون و اینقدر دوست دارم و حتی دلم نمیخواد خاری به پاشون بره.
اون روز اولین روزی بود که توی امسال روزه گرفتم. تازه خوب شده بودم. هممون خوب شده بودیم، انگاری اون متنظر بود تا همه سرحال و قبراق بشیم و بعد...
سر شام حالم بد بود. نه حال جسمیم، روحی کلا. حس عجیبی داشتم. بلف نمیزنم، واقعا یه جوری بودم. فکر کردم خستم برای همین بعد از افطار رفتم تو تختم تا یکم بخوابم تا شبش بریم خونه خالم اینا برای خوندن دعای شب قدر. همینجور به سقف خیره شده بودم و برای مامان بزرگم دعا میکردم. دیشبش بعد از اینکه نماز صبحم و خونده بودم با گریه دعای توسل میخوندم و از خدا خواهش میکردم که یه وقت خنده های یوما رو ازمون نگیری هااا، یه وقت نشه که دیگه نبینیمش خدا، خدایا.
یهو گوشی مامانم زنگ خورد و تن من به لرز افتاد. احتمال میدادم خاله هام باشن که میگن چرا هنوز نیومدین اینجا اما نمیدونم چرا ته ته ته دلم یکی میگفت نکنه دایی باشه که میخواد یه خبر بد بده؟ نکنه... نکنه...
و پشت خط، دایی بود. گفت حال یوما بد شده. گفت آماده بشین که داریم میایم دنبالتون. نفهمیدیم چطور پوشیدیم، مامانم سریع با اونا رفت و ما هم پشت سرش با بابام رفتیم خونه خالم اینا. الان دارم فکر میکنم که به درگاه کی دعا نکردم؟ اسم همه رو بردم. امام علی، حضرت فاطمه، حضرت ابلفضل. خدا. به اسم قسم میخوردم. خدایا تروخدا.
وقتی به اونجا رسیدیم فقط صدای جیغ و شیون بود که توی گوشمون زنگ میزد. بهمون دروغ گفته بودن. التماس همه کردم. چیشده؟ یوما رفت؟ یوما دیگه نیستش؟ نه، خدایا چرا؟ تازه داشتم براش دعا میکردم. صدام و نشنیدی؟ یا من بنده مورد علاقت نبودم؟ چرا خدا؟ چرا؟ چرا؟ و افتادم رو زمین و جیغ میزدم. 
هعییی. اون روز کذایی رو بیخیال. وحشتناک ترین روز عمرم بود. اولین شب قدر، روز یازده اردیبهشت هزار و چهارصد. روز شنبه. همش با خودم فکر میکردم که چرا اینقدر خدا از من متنفره؟‌ چرا اینقدر دوست داره منو ضایع کنه؟ مگه ندید که من امید داشتم به شنبه هام؟ ندید که سال هزار و چهارصد و با شنبه آغاز کردم و میخواستم یه شروع دوباره رو رقم بزنم؟ دید؟ پس چرا اینجوری مادربزرگم و توی روز شنبه برد؟ چرا؟ سرنوشتش بود؟ اتفاقی بود؟ نمیدونم. نمیدونم.
هنوز که هنوزه باورم نمیشه که دیگه نیستش، وقتی میرم خونشون فکر میکنم که مثل همیشه رفته مغازه تا برامون خوراکی بخره، یا مثلا بازاره و یا خونه فامیلاشه و یا... وقتی میرم خونه هم فکر میکنم خونشونه و مثل همیشه روی مبل مورد علاقش و سرجاش نشسته و داره اخبار میبینه. ولی وقتی روزای پنجشنبه میرسه، سوار ماشین که میشم میبینم که وای، چرا اینقدر طول میکشه که برسیم پیش یوما؟ قبلا سه یا پنج دقیقه طول میکشید، الان چرا اینقدر راه طولانیه؟ داریم میریم سر خاکش؟ سر یه سنگ بی روح مشکی؟ سنگ داغی که روش نوشته زهرا شریفات؟ نمیخوام، برگردیم. من از اونجا متنفرم. یوما اونجا نیست، اون فقط یه جسمه، یه جسم زیر خروار ها خاک. نمیخوام. اون...اون...
چهل و دو یا شایدم سه روز گذشت. برگشتیم خونمون و داریم به روال عادیمون برمیگردیم. یعنی خب یه جورایی برگشتیم. همه خانوادم داغونن. و من از غم رفتن یوما و هم از غم اونها داغونم. اشکم گه گاهی در میاد، اما قفسه سینم از درد انگار داره سوراخ میشه. درسته میخندم، میخندونم. اما هنوز نفس کشیدن برام سخته. اگه آهنگام، تبلتم، خانوادم، گل و گیاه های توی باغچه و ارتا نبودن، نمیدونم چی میشد. 
راستی، گفتم ارتا؛ من الان دیگه مامان بزرگ شدم. درسته خودم دیگه مادربزرگی ندارم اما ارتا بهم دو تا توله‌ی ناز و گوگولی هدیه کرد. اسمشون و گذاشتم کینرو و گینرو. اونقدری کوچیکن که هنوز مشخص نیست کدوم کینروعه کدوم گینرو. فقط همینجوری روشون اسم گذاشتم( مدیونید اگه فکر کنید اسما رو از انیمه دکتر استون کش رفتم )

امتحاناتم و دوشنبه هفته پیش تموم کردم. دو تاشون حضوری بودن که سر هر دوشون فقط تونستم دو ساعت بخوابم و از شانسم توی هر دو امتحان فقط من کامل گرفتم و بقیه بچه ها همه افتادن.
توی یه گروه ترجمه مانگا و مانهوا به عنوان ادیتور(کلین عکس و تایپ) عضو شدم. میخواستم یکم سرم و گرم کنم تا از یه مواردی دور بمونم.
و اینکه، ببخشید. نیومدم که بمونم. دلم برای اینجا و حسای خوبش تنگ شده بود. اما نمیتونستم بیام. هم عذاب وجدانم اذیتم میکرد، و هم اینکه حال حوصله نداشتم. الانم فرقی نکردم. حتی خستم که با دوستام چت کنم، یا اینکه انیمه و سریال کره ای ببینم. فقط مثل همیشه روی تختم میشینم و یا اینستاگردی، یا مانگا ادیت میکنم. جو خونه خیلی گنده. خواهر بزرگم خونه مادربزرگم ایناست تا پیش خالم که تنهاست بمونه. و اینجا مامانم دائم چشماش خیسه. حتی باور میکنین یا نه موقع نوشتن این متن دو بار نصفه نیمه ولش کردم تا برم و آرومش کنم.

هعییی. روزای سختیه، اما باور دارم که میگذره. زمان همه چی و حل میکنه. مطمئنم که الان مامانبزرگم توی بهترین جاست، و ما فقط اینجا الکی اشک هامون و هدر میدیم، البته برای اون که گریه نمیکنیم؛ همه گریه هامون برای خودمه که دلتنگیم، که درد داریم، که بی کس و تنهاییم. واقعا ما آدما موجودات خودخواهی ایم. هر چقدر انکار کنیم، این موضوع اصلا عوض نمیشه. ما آدماییم که گند زدیم به این دنیا و تازه لعنتشم میکنیم. روزی نبود که من آه نکشم و بگم لعنت به این زندگی. اما بعد تر، وقتی که شکوفه زدن گلا، شکوفه های درخت کنار توی هوای پنحاه درجه، پرنده ها در حال رقصیدن توی آسمون آبی با اون ابر های پشمکیش، به وجود اومدن و بدنیا اومد یه بچه، حیوون ها و خیلی چیزای دیگه، رو دیدم، فهمیدم که چرا لعنت به زندگی؟ این زندگی ای که خدا به این قشنگی کشیده و برای ما آدما طراحی کرده، چرا باید لعنتش کنم؟ اگه پره دوده، اگه آدما زودتر از موعدشون میمیرن، اگه ما درد میکشیم، همه و همش به خاطر خودمونه. به خاطر ما انساناست. ماییم که گند زدیم به این دنیا. ماییم. 
همه از این دنیا، که آدما به گند کشیدنش میرن. میریم به جایی که خیلی دنیاش بهتره اینجاست و از آدماش دیگه فقط میشه خوبی دید، هممون میریم. اما توی این مدت باید با یه سری درد زندگی کنیم و تسلیم نشیم، دوباره روی پاهامون بایستیم. خاطرات قشنگ رو توی ذهنامون نگه داریم و بد ترین خاطرات رو توی اعماق ذهنمون دفن کنیم. خوبی کنیم و عشق بورزیم. هرچقدر که دور اطرافمون ترسناک و بد باشه. برای چیزی حرص نخوریم و خودمون به خاطر داشته ها و نداشته هامون زجر ندیم. چون این زندگی ناپایداره، هممون میریم. نصیحت نمیکنم، اینا حقیقت زندگین. هممون میمیریم. این وسط هم باید درد رفتن بعضیا رو تحمل کنیم و من اینو میدونم و مطمئنم که اگه، اگههه روزی هشتاد سالم شد، توی نامه ای به هشتاد سالگی خودم، وقتی اونجایی که نوشتم "آیا آنقدری که هر شب آرزو میکردی که از عمر تو کاسته شود و به عمر مادر و پدر و خواهر و مادربزرگ و خاله و کلا خانواده ات و دوستانت اضافه شود اضافه شده؟" رو میخونم، چشمای چروکم و میبندم و از ته دل اشک میریزم...


پ.ن: اینجا اونقدر گرمه که پشه و سوسکا هم از خونشون بیرون نمیان. الکی گرم ترین شهر جهان که نشدیم.
پ.ن 2: از همه اونایی که حالم پرسیدن واقعا ممنونم. ببخشید که جوابی بهتون ندادم. همون اول میخواستم جواب نظرات خصوصی ای که بهم داده بودید رو بدم و بهتون بگم که چی شده، که چقدر حالم ناجوره؛ ولی نمیخواستم ناراحتتون کنم. حتی واسه یکیتونم نوشتم و ارسالش کردم، اما وقتی یادم افتاد که خودش یه عالمه درد و بدبختی داره پشیمون شدم و پاکش کردم.
پ.ن 3: حتی اینجا هم پر از خاطرات مادربزرگمه. وقتی رفتم که متن نامه ای به هشتاد سالگیم رو بخونم، یادم اومد که اونروزا من پیش مامان بزرگم میموندم و خودمون دوتا فقط روزا رو میگذروندیم، و موقع نوشتن این متن جفت هم خوابیده بودیم و اون همش بهم میگفت که تبلت و بذارم کنار و بگیرم بخوابم. هعیییییی. لعنت به...
پ.ن 4: میخواستم دیروز که تولدم بود این متن و بنویسم و پست کنم، اما حال و حوصله نداشتم. بد ترین تولد عمرم. خوب هم شد که دیروز پستش نکردم، امروز شنبست!

  • Nastaka Sharon
  • شنبه ۲۲ خرداد ۰۰

ادامه دادن...

قلم را به دست میگیرم. لبخند را ترمیم میسازم؛ خوب نشد! پاک میکنم و از اول میکشم، دوباره و دوباره. صفحه پاره میشود. مشکلی نیست. باید درستش کنم، باید تمامش کنم. نباید اینطور بماند. بلند میشوم. دست و صورتم را با زیبایی ها میشویم. به خورشید و ابر ها سلام میکنم. لبخند میزنم. ادامه میدهم. مانند متنی زندگی را. گر پر از کلمات بی معنی و نامفهوم اما ادامه میدهم. قانون مینویسم. یک قانون، دو قانون. اشک هایم را کنار میزنم. ده قانون، سی قانون. چهل قانون. به دفتر رو به رویم خیره میشوم.

چهل قانون مینویسم، به پنج دسته تقسیمشان میکنم:

قانون هایی برای روح من، برای دیگران و من، برای من و خدای من، برای آینده‌ی بهتر من و در آخر قانون هایی برای قانون های من.

چون سالی جدید دارد به من چشمک میزند و بوی صبح شنبه ای نو، بینی ام را نوازش میدهد. من در این آغاز بهتر میشوم و آنقدر در این راه خواهم رقصید که زانو هایم برای کم کردن روی درد بیشتر ادامه بدهند.

این چیزیست که میخواهم. این چیزیست که باید بخواهم. من باید ادب شود. این رودخانه باید تمیز شود. یعنی چه؟!

 

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۲۷ اسفند ۹۹

این چیزی بود که من میخواست؟

چشم هایی در امید آینده ای خوب. در گودی زیرشان آرزو ها را دفن میکنم. دیگر از خود چیزی ندارم؛ قبلا گر تلاشی نداشتم اما امیدی ته قلبم سو سو میزد و وجودم را گرم میساخت. امیدی که به تازگی معنی اش را فهمیده بودم، اکنون تبدیل به افسوس هایی شده که وجودم را به آتش میکشد. تنها کارم شده خیره شدن به دیواری که به من و وجودی مملو از زخم های بی خونریزی میخندد. زخم هایی که من آنها را به وجود آورده‌ام.

من! خوده لعنتی من. به راستی من با من چه میکند؟ اصلا او طرف کیست؟ مگر نباید آنقدر مرا جلا دهد تا انعکاسم دیگران را کور سازد؟ این بود زیبایی؟ چه کسی ریش و قیچی را دست او داد تا گند بزند به همه چیز؟

همه اینها تقصیر اوست. تقصیر اوست که روحم از من فرار میکند و دیگر به جسمم نوری نمیدهد. منی که گذاشت مسیر رودخانه با خود یکی شود، فکرش را هم نمیکرد که روزی خویش را غرق شده در آن ببیند. میخواست هر چه که میشود بشود، اما این صخره هایی که او را به سخره گرفته اند در نظر نگرفته بود.

دیگر از دست او و کار هایی که پشیزی در آن منطق نیست خسته شدم. آنقدر خسته که هزاران بار سرش را زیر آب کردم تا خفه شود؛ تا بمیرد. اما او من است. منی که من است و من از این منیت خسته ام. خیلی خسته. آنقدر خسته که خواب از دست منه زیاده خواه میگرید و مرگ به خواهش هایش پوزخند میزند.

این نبود معاملات ما. این نبود چیزی که ما میخواستیم به آن لبخند بزنیم. این نبود! بس است، دروغ دیگر بس است. آرزو برای آرزو بس است...

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۲۶ اسفند ۹۹

نمیدونم، یعنی میدونم اما یادم نمیاد!

-نمیتونم خوب درک کنم بابابزرگ!

+مگه حتما باید درک کنی؟

-تو برنامه نویسی اگه کدی رو خوب نفهمی نمیتونی یه برنامه خوبم بنویسی.

+تو ریاضیم همینطوره، اما ما که سر جلسه امتحان نیستیم! چرا اینقدر استرس داری؟!

-چون من سر جلسه‌ی امتحانه زندگیم و همه دارن تند تند برگه‌ی سفید جلوی روشون و پر میکنن. اما من حتی نمیدونم سوالا چین! برگه من خیلی سفیده بابابزرگ! من میترسم وقتم تموم بشه و تا آخر این لعنتی همینطور سفید بمونه.

+عه! بچه ها نباید بد دهنی کنن.

-من بچه نیستم. من الان دیگه بدون اینکه در کابینتای پایین رو باز کنم و روشون بایستم قدم به کابینتای بالایی میرسه.

+تو کی هستی اصلا؟!

-نمیدونم! من کی هستم؟ کجای این داستانم؟ اصلا جایی ازش هستم؟ یادمه یه مدت میخواستم کسی باشم که بلده درک کنه اما آخرش یادم رفت چرا میخواستم اون آدم باشم!

+ولش کن. از مدرسه چه خبر؟

-نمیدونم... یه ماهه درست و حسابی ازش خبر ندارم.

+از خودت چه خبر؟

-نمیدونم... یه ماهیه که درست و حسابی نفهمیدمش واسه همین ولش کردم.

+تو هم آلزایمر داری؟

-نمیدونم. شاید... کاش داشته باشم. کاش یادم بره که داشتم فکر میکردم. نه اینکه فقط فکرام و یادم بره. اصلا کاش خودمم فراموش کنم. کاش بقیه هم منو فراموش کنن. البته زیاد نگران این نیستم. به نظرت من زود فراموش میشم نه؟

+چند نفر و خندوندی؟

-نمیدونم. خانواده هم حسابه؟

+خودتم حسابی. خودت و تا حالا خندوندی؟

-زیاد!

+پس فکر فراموش شدن و بنداز دور.

-آخه من هیچکسم.

+هیچکس نمیتونه هیچکس باشه. بلاخره یکی یه سنگی داخل این دریا انداخته و بهش یه موجی داده.

-شاید من یه نقش فرعی باشم که تا ته داستان محکوم به نابودی و غمه، آخه زندگی من مثل یه مرداب میمونه که هیچ جریانی نداره. بدون هیچ قورباغه یا نیلوفر آبی ای. من سردمه. چرا اینجا اینقدر تاریکه؟

+سرما خوردی؟

-احتمالا. سرم در حال و سرفست و آبریزش چشم دارم. من خوب میشم؟

+نمیدونم. من تو رو نمیشناسم. گفتی کی هستی؟

-گفتم که؛ من یه نقش فرعیم که حتی توی این داستان اسمم ندارم. انتظار داری که چی بگم؟

+چرا واسه ی خودت یه اسم نمیذاری؟

-نمیشه. فکر نمیکنم یه همچین کدی داشته باشیم.

+مگه تو یه رباطی؟

-نمیدونم. من نمیفهمم، هیچ چیز رو. درک نمیکنم. بلد نیستم که درک کنم. خودم و، کتابارو، آدم ها رو، صفحه ها رو...

+چرا نمیدونی؟ چرا درک نمیکنی؟ مگه کند ذهنی که نمیفهمی؟

-آره شاید... اما خودم حس میکنم که مثل یه بچه‌ که سرش رو تو کتابای زبان برنامه نویسی پاسکال کرده میمونم. نمیدونم. این روز ها خیلی چیزا رو نمیدونم. از ندونستن متنفرم اما همیشه نمیدونم، نمیفهمم، درک نمیکنم. واسه همین چشم هام رو ریز تر و کتابا رو کند تر تموم میکنم و همه بهم میگن که کتاب خون خوبی نیستم.

+مگه برای کتاب خوندن باید خواننده ی خوبی باشی؟ مگه همین که از اون کتاب لذت ببری کافی نیست؟

-نمیدونم! ذهنم مثل یه کهکشانه بی انتهاست.

+قشنگه!

-حتی بدون ستاره ها؟

+هر چی که فکر کنی قشنگه چشمات براشون برق میزنه. چه شب بی ستاره. چه روز بی خورشید. چه خنده ی بدون شادی. فکر کنم این مغزه که خیلی کند ذهنه.

-چه فایده؟ هر چی بیشتر نگاه میکنم، بیشتر چیزی نمیبینم. دارم گم میشم. تو فضا هم میشه غرق شد؟

+میدونم، اما یادم نمیاد. تو میدونی چرا پنگوئنا زانو ندارن؟

-چون باید اینجوری میبودن؟ شاید اگه زانو داشتن خیلی مشکلات براشون به وجود میومد. نمیدونم. میشه بحث و تموم کنیم؟

+اگه نمیخوای بحث کنی پس چرا اینجایی؟ نگو نمیدونم وگرنه میزنمت.

-خب پس چی بگم؟

+بگو میدونم، اما یادم نیست.

-اینجوری همه رو گول میزنم!

+گول نمیزنی. تو فقط نمیدونی که میدونی. تو خودت و گول میزنی نه بقیه رو. اگه هم اینجور نیست دوباره و دوباره سوال و از خودت بپرس و شده پای پیاده تا جوابش بدو.

-اگه بدونم چی میشه؟

+میتونی مداد آبی و زردت رو پیدا کنی و توی اون برگه‌ی سفیدت، به جای جواب نوشتن نقاشی بکشی.

-یادمه من تو نقاشی هیچ استعدادی نداشتم. هنوزم ندارم؛ اما کلی برگه سیاه کردم تا تونستم یه چیزی بکشم که یکی دو نفر حداقل مسخرش نکنن. همیشه میخواستم فرا تر از چیزی که هستم باشم. همه چیز و درک کنم و بهتر نقاشی بکشم. یه مرداب که دلش میخواد دریا باشه. من هنوزم نقاشیم خوب خوب نیست اما من برگه های سیاه نشده‌ی زیادی دارم.

+پس چطوره تا اون جواب توی جاده برقصی؟

-اما از کجا بدونم اون سوال کذایی چی بوده؟

+اون سوال تویی، و همینطور جواب؛ در اصل سوال و جوابی در کار نیست! ذهن ما اینقدر محدوده که نمیتونه فرا تر از سوال کردن و جواب دادن بره. مثل رباطا که جز صفر و یک چیز دیگه ای رو نمی فهمن.

-اما من یه نقش فرعی سادم!

+نقشای فرعیم در اصل توی صفحه های دیگه یه نقش اصلی بد شانسن با ژانر درام و غمگین... اون چیه که داره میدرخشه؟

-یه ستاره.

+اینجا کجاست؟

-ذهن من!

+تو دیگه کی هستی؟

-میدونم اما یادم نمیاد. شماره‌ی صندلیم چند بود؟ چند ساعت مونده تا پایان امتحان؟

 


 

میدونم خیلی چرته اما کثیفی های ذهنم و باید یه جوری تمیز کنم. 

کتاب هر روز راه خانه دور تر میشود از فردریک بکمن رو اگه نخوندید حتما بخونید...

چرا نظرات و باز گذاشتم؟

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۱۵ اسفند ۹۹

من یه زامبیم!

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۱۲ اسفند ۹۹

آره من اینجوریم!

مغزی پر. مثل خط خطی های یه بچه‌ی سه ساله که اونا رو شاهکار ونگوک میبینه. درد داره. انگاری روی مغزم یه باشگاه سوار کاریه که همیشه اسب ها در حال کوفتن بهشن. یه عالمه فکر، ایده، رنگین کمون های قشنگ ازش میگذرن ولی بعد دو دقیقه همه رو دو دستی تقدیمه فراموشی میکنم و فقط واسم یه سری حسرت میمونه که اون چیز های فراموش شده چی بودن. در نتیجه، اسب ها سریع تر میدون و مغزم و با پاهاشون سوراخ تر از چیزی که هست میکنن. اون وقته که دلم میخواد فرار کنم، سوار همون اسبا بشم و از این روز های خاکستری ای که زمان هاش باهات سر لجن رد بشم و برم. زمانی که اگه عقربه های ساعتش رو بخوای مثل خرگوشی تیز و بز که انگار ببری به دنبالش راه افتاده فرار میکنه و اگر هم نخوای همون خرگوش گوشه ای میشینه و در حالی که به هویجش گاز میزنه استراحت میکنه. بیرحمانست ولی بزارین بهتون بگم که بعد این چند سال زندگیم فهمیدم که تنها بی تفاوت بودنه که باعث میشه این زمانه بی رحم عادی حرکت کنه و زندگی به جریان عادیش بیفته. 

همه بهم میگن که من آدم خیلی بیخالیم، هیچی برام مهم نیست و همیشه همه چیو پشت گوش میندازم. خب، درست میگن. من چشمهای بیخیالم و به همه‌ی مشکلات و سختی ها میبندم و سعی میکنم فراموششون کنم. خواهرم بهم میگه که واسه‌ی همینه که روی صورتم هیچ جوشی ندارم و پوستم تمیزه چون بدنم نمیدونه استرس و سختی چیه، واسه‌ همین سیستم بدنم ریلکس و در آرامش میمونه.

اما اون نمیدونه، هیچکدوم نمیدونن که من از درون جوش میزنم. من همه چی رو پشت گوش نمیندازم، داخل گوش هام میریزم؛ و یه روزی، یه زمانی، یه ساعتی، یهویی همه اون مشکلات جمع میشن و مثل مار هایی با هم به درون بدنم حمله میکنن. قلب و مغزم و میخورن و باعث میشن که خونریزی کنم؛ یخ بزنم و از چشم هام خون و اشک قاطی بیرون بریزه. و من اون یه ساعت، دو ساعت، سه ساعت یا حتی چهار ساعت رو میشه گفت میمیرم. انگار کسی روحم و از بدنم جدا میکنه و شکنجش میکنه و بر میگردونه سرجاش. همه‌ی این ها در حالی اتفاق میفته که همه خوابن و هیچکس زخمای روحم و نمیبینه و صدای زجه هاش و نمیشنوه؛ چون سر من توی بالشت و پتو غرق شده و دندونام به خاطر گاز گرفتنشون خونریزی میکنن. این وضع ادامه داره تا وقتی که خوابم ببره؛

و من فرداش با لبخند بلند میشم. به آسمون و گل ها سلام میدم و صورتم و باهاشون میشورم. روی سقف میرقصم و آهنگ میخونم. پر حرفی میکنم و بقیه رو به خنده میندازم. روی گونه های همه چی بوسه میکارم و بهشون عشق میورزم، حتی دیوار های اتاقم! و باز هم میشم همون ناستاکای بیخیال که با رنگ های توی دستش همه جا رو آبی و زرد رنگ میکنه.

کسی میشم که همه با دست نشونش میدن و میگن "مثل اون زندگی کن بابا، بیخیال." آره. من اینجوریم! اینجوری زندگی میکنم و تا آخر عمرم توی همه‌ی بیوگرافی هام مینویسم که من آدم مثبت اندیش و مثبت زندگی کنی هستم و من شادم و گل و کیوت کیوت و گربه و دست و جیغ هورااااا.

 

پ.ن: پستش کنم یا نکنم؟ مسئله این است... لعنت! مسئله چه بود؟!

  • Nastaka Sharon
  • سه شنبه ۲ دی ۹۹

من ساکت نمیمونم

ازم انتظار دارن که ساکت باشم و به یه استیکر اکتفا کنم و میگن که: "خب اون خره، تو خوب باش". لعنتی اونقدر این حرف ها رو گفتیم که الان هر جور بخوان باهامون رفتار میکنن!!!

به من میگه که: "ببین من با اون بد تر از تو حرف زدم اما اون هیچی بهم نگفت". افتخار میکنه! افتخار میکنه که میتونه هر جور که دلش بخواد با همه رفتار کنه و کسی چیزی بهش نگه و نادیده بگیره.

ولی من هر کسی نیستم. من کسی نیستم که در لجن زارت و باز کنی و بهت اجازه بدم که مغز و عصابم و کثیف کنی. شاید اون اجازه بده اما من نمیتونم. چون اون اونه و من منم. من نمیتونم ساکت باشم، من نمیتونم بیخیال باشم. من میزنمش!

آره!

میدونم آخرش کباب میشم، آخرش هیچکس بهم گوش یا حقی بهم نمیده و میگن که: "خب تو نباید میپریدی بهش، باید بیخیالش میشدی". اما دیگه اهمیت نمیدم، دیگه خستم از اینکه یادم بیفته و حسرت بخورم برای شخصیتی که زیر پاهاشون خوردش کردن. شده برای خودمم نمیذارم اونا برنده شن.

نه، نه دیگه؛

من ساکت نمیمونم...

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۳۰ آبان ۹۹

Quiet People

.I’ve always liked quiet people
You never know if they’re dancing in a daydream or
.if they’re carrying the weight of the world

....

همیشه آدم های ساکت رو دوست داشتم.
تو هرگز نمیتونی بفهمی که اونا دارن توی رویاشون میرقصن یا 
اینکه دارن سختی دنیا رو به دوششون میکشن:)

 

پ.ن: کلی پست دلم میخواد بزارم ولی، خستم=)

  • Nastaka Sharon
  • دوشنبه ۲ تیر ۹۹

روز خاص من

​​​​​تولدمه.

امروز تولد منه.
باید روز خاصی باشه؟
همیشه برای روز تولدم ذوق داشتم. فکر میکردم روزیه که از همه روز های دیگه متفاوت تره. ثانیه و ها و دقیقه هاش با ارزش ترن. اما خب، اینطور نیست. حقیقت اینه که فقط یه روز عادیه. روز بیست و یک خرداد مثل روز بیست و دوم، بیست و سوم و بیست و چهارم روز عادی ایه. این منم که این روز و خاص میکنم، این منم که به ثانیه ها و ساعت ها رنگ و جهش میدم. برای همینه که هر روز سال میتونه تولد من باشه. میتونه یه روزه پر از لبخند و شادی باشه. روزی که من جهشی توی زندگیم کردم و به یه درجه بالا تر رسیدم.

الان نه تنها برای روز تولدم، برای همه روزام ذوق دارم، میخوام تو تک تکشون شادی کنم و قر بدم. چون این منم، همون دختر بچه کوچیکی که چند سال پیش توی همین روز بدنیا میاد. میخوام امروز و جشن بگیرم، حتی اگه تنها مهمونم خودم باشم. حتی اگه موسیقی ای نباشه من میرقصم. حتی اگه کیکی یا شیرینی ای نباشه من خودم واسه خودم این روز و شیرین میکنم.
این روز و میخوام کنار جشن و شادی بشینم فکر کنم. توی گذشته تجسس کنم. بفهمم که چه کسی شدم. اصلا تبدیل به کسی شدم؟ از موقعی که پا به این دنیا گذاشتم چیکار کردم؟ هرسال با چه آرزوی جدیدی شعله های شمع رو دود کردم؟ به اون آرزو ها رسیدم؟
و الان اینو میدونم که هر سال که میگذره قراره بزرگ تر بشم، قراره چیزای بیشتری یاد بگیرم، چون وقتی نگاه به پشت سرم میندازم، چیزایی رو میبینم که قبلا نمیتونستم ببینم، چیزایی رو میفهمم که قبلا درکی ازشون نداشتم.
آره من بزرگ میشم، اونقدی که دستم به ماه برسه، و این روز، روز تولدم بهم میگه که هی رفیق، خسته نباشی. تو با موفقیت یه سال و کامل کردی و الان داری وارد یه سال دیگه از زندگیت میشی. اون عدد کوفتی مهم نیست. مهم اینه که مغز و افکارت بزرگ تر شدن. آره، تو قد کشیدی دوست من. تو بزرگ شدی...
و خب با همه این گزافه گویی ها در آخر مثل همیشه باید بگم که،
تولدم مبارک:)

  • Nastaka Sharon
  • چهارشنبه ۲۱ خرداد ۹۹

یک مشکل بزرگ!

روزی روزگاری...

مادر بزرگم مرا که مشغول گشتن در اینستا بودم -به زور- به درون باغ کوچک خانه قدیمیشان کشاند. هر دو زیر درخت توتی(که آن قدیم و ندیم ها از شاخه هایش به عنوان شمشیر گلادیاتور ها استفاده میکردیم)، کنار نعناهایی که تازه رشد کرده بودند و بوی مطبوعشان تمام باغ را برداشته بود نشستیم. نسیم گرم تابستانی موهای سفید مادر بزرگم را به رقص در می آورد، گونه هایم را نوازش و لباسم را از عرق خیس میکرد. مادربزرگم که تا الان به آسمون آبی رنگ خیره شده بود و من درگیر این بودم که چگونه نور تیز خورشید اذیتش نمیکند با لبخند به سمتم برگشت. دستش را روی شانه ام گذاشت، لبخندش را تشدید کرد و گفت:

-نگاه کن نوه عزیزم...

-مامان بزرگ خیلی گرمه...

-خیلی خب، دندون رو جیگر بزار تا..

-آخه بوی سگ خیس گرفتم.

چشم غره ترسناکی با آن چشم های چروکیده اش به من رفت که شلوار خود را کاملا عنایت فرموندم.

-باشه خفه شدم.

سرش را تکان داد و با همان لبخند قبلی اش گفت:

-من در تمام طول زندگی ام هزاران هزار پیرهن بیشتر از تو پاره کردم...

بلند شدم و گفتم:

-عه مامان بزرگ! فکر کنم دارن صدام میکنن!

داد زدم:

- آلان میاامم، خب مامانی من دیگه برممم.

داشتم رد میشدم که یکهو دستم را گرفت و با صدایی متشابه مارلون براندو در فیلم پدر خانه گفت:

-مثل اینکه اینترنت نمــیــخــوااااای؟ نـــــه؟

فوری کنارش نشستم و گفتم:

-خب میفرمودین...

لبخندی هاکی از پیروزی زد و دوباره دستش را روی شانه ام گذاشت:

-در این چند سالی که منه حقیر زندگی نموده ام مطلبی مهم را دریافتم که میخواهم الان به صورت نصیحتی برای تویی که جوانی تازه به دوران رسیده هستی باز گویش کنم.

صورتش را به صورتم نزدیک تر کرد، انگار که رازی را بگوید صدایش را پایین آورد و ادامه داد:

-دختر عزیزم، حواست باشد، هیچوقته هیچوقت، در کل زندگی ات در کار های دیگران دخالت نکنی، بگذار که آنها زندگی خودشان را کنند و تو هم زندگی خویشت. خدایی نکرده نشود که وقتی و هنگامی سرکی به زندگی خلق بیندازی. سعی کن که بدور از گفتن حرف های نامربوط در مورد صورت زندگی آنان باشی .شایسته است که سرت همیشه از زندگی مردم بیرون و ترجیحا در بینی خویش باشد، تا همیشه رستگار باشی.

سرم را به سمت آسمان بردم و با فکر به نصیحت عاقلانه و بالغانه مادر بزرگ در افق گم گشتم. البته آنروز مادر بزرگ عزیزم به جای بینی اعضای دیگری را به کار برده بود که از بازگو کردن آن معذورم.

 

الان هم من و روح مادر بزرگ زنده ام را بسی خوشنود مینمایید اگر به ادامه مطلب رجوع کنید...

 

  • Nastaka Sharon
  • جمعه ۹ خرداد ۹۹
He イhrusts Hɨs Fɨsts ムgaɨŋst
,イhe ρσst
ムnd Stɨll łŋsɨsts He‌ Sees
...イhe Ghost
نویسندگان